آه

کیسه پلاستیکی را بر می‌دارم و می‌روم توی باغچه. چهارپایه بلند فلزی را که پر از زنگ زده‌گیست هل می‌دهم زیر درخت نارنج و بالا می‌روم. بوی نارنج می‌پیچد تو سرم.

ننه دستش را تا مچ کرده بود توی تشت قرمز و می‌چرخاند و شکوفه‌های پرپر بهارنارنج توی آب دور دستانش می‌چرخیدند.

گقتم: "ننه کمک می‌خوای؟"

- دستات تمیزن ننه‌جون.

- آره به قرآن.

- چرا قسم می‌خوری؟ بیا اینا رو هی هم بزن تا تمییز بشن.

دستش را مالید به پایین پیراهن قهوه‌اش و گره چارقدش را سفت تر کرد و رفت. از بالای چهارپایه داد می‌زنم: "سمیرا پنج تا بسه یا بازم بچینم."

-          من گفتم دو سه تا.

می‌پرم روی خاک نم خورده باغچه و درد می‌پیچد و تا مهره گردنم بالا می‌آید. همانجا می‌نشینم. امیر از روی دیوار پرید و من از ترس می‌لرزیدم. صاحب باغ با چوب داشت می‌رسید. تمام لباسم سرخ بود. بقیه آلبالوهای توی دستم را چپاندم توی دهانم و پریدم. پدرم دست کشید روی گچ پایم و گفت: "این عاقبت دزدیه." سمیرا داد زد: "چی شد پس؟ رفتی نارنج بچینی یا بکاری؟"

به زحمت از روی زمین بلند شدم و لنگ لنگان از پله‌های تراس بالا رفتم. بوی ماهی تمام خانه را پر کرده بود. پایم همراهم نمی‌آمد. دریا کمی موج داشت و بوی زهم آبزیان حالم را بد می‌کرد. عرق انبه را سر کشیده بودم و حال خوشی داشتم. یکدفعه سر و صدا ساحل را پر کرد. دختر را روی دست از آب بیرون کشیدند. صورتش را شن و مو پوشانده بود. یکی از لای جمعیت  رو به من گفت: "دکتر بیا ببین کاری می‌تونی بکنی؟"

-          نه سمیرا کاری نمی‌تونی بکنی. باید آتل ببندم. یادگار بچه‌گیه.

سرم را گذاشتم روی دهان دختر و انگار خوابم برد. سمیرا داد زد: "داری مسخره بازی در میاری یا حالت بده؟" نگاهی به پایم می‌اندازم. زیر پوستم رو به کبودی می‌رود. دعا می کنم دوباره تاندوم‌های لعنتی کش نیامده باشند. توی بیمارستان نوشتند علت مرگ خفه‌گی. من زدم زیر گریه و گقتم: "علت مرگ مستی. مستی من لامصب." دکتر گفت: "فکر کردی هنوز بیست سالته پیرمرد. احتمال داره نخاعت آسیب دیده باشه." مادر دختر روی سرش شن می‌ریخت. یکی از همسایه‌ها زیر بغلم را گرفت و به سمت خانه برد. سمیرا چشمهایش سرخ شده بود. روی ویلچر نشسته بودم و هلم می‌داد.  پدر گفت: "هر بدی کنی تو همین دنیا نتیجه‌اش رو می‌بینی."

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩٤
تگ ها :

سرامیک خیس

دایی عادت عجیبی پیدا کرده بود. عادت جلد کردن کتاب با روزنامه. کاری عجیب مثل همه کارهای دیگرش. حتی مردنش. گیج بود. گیج شده بود. دو ماه قبل از مرگش بود که یکدفعه همه چیز را روزنامه پیچ کرد. کتاب و آینه و پنجره. مدام راهی بیمارستان بودیم. انگار راه رفتن را فراموش کرده بود. هر روز به جایی می‌خورد و از جایی می‌شکست. وفتی جنازه سرد شده‌اش کف حمام پیدا شد کسی تعجب نکرد. صورت سبزه‌اش همرنگ سرامیک‌های خیس و کف آلود کف حمام شده بود و موهای صاف و سیاهش را خون به‌هم چسبانده بود. سُر خورده بود و تمام. ارثیه‌اش برای من همین یک جلد کتاب بود. حالا باید بگذارمش لای کتاب‌های توی کارتن. اسباب کشی به جایی دیگر. جلد روزنامه‌ای کتاب را پاره می‌کنم  تا مرشد و مارگاریتا را روی جلدش ببینم. یک تکه کاغذ چهارلا روی زمین می‌افتد.پشت و رویش با جوهر مشکی پر شده است. خط زیبای دایی روی آن نمایان است: "نمی‌شود. نمی‌گذارند که بشود. من باید به همان شکل بمیرم که تو مردی تا شاید بخشیده شوم. راه چاره‌ام مردن با قرص و زدن رگ نیست. باید حس کنم که چه دردی کشیدی. چه بلایی به سرت آمد. به سرت آمد؟ به سرت آوردم. می‌دانی که چقدر دیوانه‌ات بودم. کاش آن روز به خانه‌ات نمی‌آمدم. اما آمده بودم تا برای همیشه کنارت بمانم. همه دار و ندارم را ریخته بودم توی کوله پشتی‌ام. بی‌خبر آمدم. آمدم تا خنده‌هایت را توی چشم‌هایم قاب کنم. کاش کمی دیرتر می‌رسیدم و بیرون آمدنش را از خانه‌ات نمی‌دیدم. هُلت دادم. سرت به لبه وان حمام خورد."

پایین صفحه نوشته شده بود: "روز بیستم" به طرف در خانه می‌روم. صدای مادر بلند می‌شود: "باز اسباب کشی شد تو داری در می‎‌ری."

سرم را از لای در تو می‌آورم و می‌گویم: "یه سر می‌رم خونه آقا بزرگ. می‌خوام ببینم بقیه کتابای دایی رو به کی داده."

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩٤
تگ ها :

ماهیگیر

شن‌ها با هر موجی که به ساحل می‌آید زیر انگشت‌های پایم می‌روند و می‌آیند. حس عجیبی دارد. تمام بدنم مور‌مور می‌شود. چند قدمی بر می‌دارم. پیرمرد با ریش جوگندمی و کلاه کاموایی‌اش زور می‌زند و یک طرف تور ماهی‌گیری را به سمت خودش می‌کشد. سیگارش روی لبهایش بالا و پایین می‌رود و دودش لا‌به‌لای مه رقیق هوا گم می‌شود. ماهی‌های توی تور بالا و پایین می‌پرند. کنارش می‌نشینم و ماهی‌ها را از تور جدا می‌کنم. نمی‌دانم لرزی که به جانم افتاده از لزجی پوست تن این بیچاره‌هاست یا از سرمای آب. پیرمرد با حوصله بچه ماهی‌هایی که شکار شده‌اند را جدا می‌کند و توی آب می‌اندازد. بعد آرام آرام می‌رود سمت موتور سه‌چرخش و از توی آن دوتا جعبه چوبی بیرون می‌کشد. زیر چشمی هم حواسش به من است. ماهی‌ها را که حالا پر از شن شده‌اند توی جعبه‌ها می چیند. یکی از جعبه‌ها را برایش تا دم موتورش می‌برم. نمی‌فهمم سیگار بعدی را کی روشن کرده و لای لب‌هایش گذاشته است. بی هیچ حرفی راه می‌افتد و می‌رود. دوباره می‌روم و جایی می‌ایستم که موج را روی پوستم حس کنم. صدای موتور پیرمرد دوباره نزدیک می‌شود. کنار گوشم با لهجه شمالی چیزی می‌گوید. نه معنی حرفش را می‌فهمم و نه صدایش را از میان صدای موتور می‌شنوم. با لبخندی سرم را تکان می‌دهم. خط نیم‌دایره چرخش روی شن می‌ماند و می‌رود.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٤
تگ ها :

آقا بزرگ

میان دیوارهای کوچه تاب می‌خورم. توی دستهام ها می‌کنم و بخار شیشه‌های عینکم را سفید می‌کند. پدربزرگ با بارانی سبز بلند و کلاه کاموایی‌اش جلویم می‌ایستد. "آقا بزرگ کجایی؟ دلم برات یه ذره شده." دستهای نحیف و لرزاتش را جلو می‌آورد و چندتایی آب نبات رنگی توی مشتم می‌ریزد و با گرمای دستش انگشتانم را روی هم فشار می‌دهد و می‌گوید: "علی جون مواظب باش نریزه." لبخندی می‌زنم و می‌گویم: "آقا بزرگ من مجیدم. نوه‌تون." قطره اشکی از کنار چشم راستش راه می‌افتد و لای چروک‌های صورتش گیر می‌کند و می‌گوید: "نفهمیدم چی شد؟ کی زن گرفتم؟ کی بچه‌دار شدم؟ اینهمه نوه و نتیجه از کجا اومدن؟اینفدر زود گذشت که همه چی قاطی شد به‌هم." توی بغلم می‌گیرمش. صدایم می‌لرزد. به زحمت بغضم را نگه می‌دارم و می‌گویم: "مهم نیست آقا بزرگ. اصلا چه فرقی می‌کنه؟ من از امروز علی. قبول؟ فقط قول بده سهم آب نباتم رو فراموش نکنی." عینکم را بر می دارم و شیشه‌هایش را می‌مالم به پایین ژاکتم. نفس بلندی می‌کشم و می‌گویم: "خدا رحمتت کنه مرد. جات خیلی خالیه."

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳٩۳
تگ ها :

خیال

دستهایم را به‌هم می‌مالم. برف که می‌بارد زیباست. ماه هم زیباست. اما زمین برف‌پوش با ماه درخشان ترکیبی کشنده می‌شود. سرما که به استخوان می‌رسد بیرون نمی‌رود، می‌کشد. نفس که می‌کشم بخار سفید همچون هاله‌ای روبرویم را می‌پوشاند. با نفسهایم شکل می‌سازم و خیال تو را زنده می‌کنم. صدای برفهایی که زیر پاهایم خرد می‌شوند تنم را می‌لرزاند. تنها به خیال تو دلخوشم. باور کرده‌ام گرمی نفسهایم از حس بودن توست.

روزها را می‌خوابم به امید دیدن رویای روی تو و شبها راه می‌افتم میان کوچه‌های تودرتو و آرام آرام قدم می‌زنم تا تو را لابه‌لای این بخارهای سفید ببینم. پدرم فقط یک داستان بلد بود. دخترک کبریت فروش. حالا بدون آتش و کبریت بوسه‌هایت را تصور می‌کنم که زنده بمانم. زنده بمانم تا روز موعود، روز ظهور. روز آمدنت و حس گرمای بدنت. دلم گواهی می‌دهد که خیالم خام نیست. همانند خیال عراقی در قرن‌ها پیش.

گفته بودی که می‌آیم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی؟

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳٩۳
تگ ها :

انتظار

چشمانم به در مانده‌اند. به انتظار تو. به‌ امید طلوع روی چون خورشیدت برای رهایی از این شب بی‌ستاره، بی‌ماه. و این لحظه‌های انتظار دیوانه‌ام می‌کند. زمان کش می‌آید. تمام نمی‌شود. دست و دلم راضی به هیچ کاری نیست. انگار معطل مانده‌ام میان زمین و هوا. انتظار برایم یعنی احتضار. لحظه مرگ. یک پا این‌سو و یک پا آن‌سو. کلافه. مچاله. اصلا این زمان چیز غریبی است. گردش عقربه‌ها بسته به حال و روزم دارد. بسته به حال و روزش. گاهی تند می‌چرخند و گاهی کند. امان از وقتی که چشم به در دوخته‌ام. عقربه‌ها هم با من به انتظار می‌نشینند. نمی‌چرخند. نمی‌گردند. مجنونم می‌کنند.

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩۳
تگ ها :

چراغ سبز

چراغ قرمز می‌شود. قوطی سوراخ سوراخ شده سیاه رنگش را می‌چرخاند و میان انبوهی از دود پنهان می‌شود. فضا پر از بوی چوب سوخته می‎شود و کمی اسپند. چادر همانند قوطی‌اش را چند دور دور کمرش پیچانده و طفلی با ژاکت قرمز به آن آویزان است. طفلی خمار و خواب‌آلوده با صورتی نمناک. آب بینی و دهان. خودش هم هنوز کودک است. شاید دوازده ساله. تند وتند چیزهایی زیر لب می‌گوید و فوت می‌کند. می‌خواهد تو را و همه را از چشم بد دور کند. ادای بزرگترها را در می‌آورد ولی شیطنت از جست و خیزهایش نمایان است.

به سیاهی فرورفته میان سرخی چشمانش گره می‌خورم. چرخ دنیا برای او نچرخیده است. شاید اینهمه تنفرش از چشم بد بابت چشم پربلای روزگار است. جبر، حادثه، اتفاق. انسان موجودی صاحب اختیار است. می‌تواند اسپند دود‌کن باقی بماند و بر هرچه چشم بد است لعنت بفرستد. می‌تواند رمالی پیشه کند و بساط اسطرلاب بگستراند،. کف بینی و خرمهره. می‌تواند کسب و کاری راه بیندازد، آدامس، بادکنک، عروسک کوکی. می‌تواند چند سالی صبر کند تا برجستگی‌های بدنش به اندازه شود، رنگ و لعابی به خود بمالد و خودش را بفروشد. خریدار هم که کم نیست. عنان اختیارش بر دستان خودش است. شیشه ماشین را پایین می‌کشم تا به او بگویم ... .

صدای بوق‌های جور و واجور به همراه فحش‌های رنگ و وارنگ توی ماشینم می‌ریزد. رنگ سبز عدد ده روی تابلوی روبرو می‌درخشد.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳٩۳
تگ ها :

جانماز

طاقچه خانه مادربزرگ همیشه یک شکل بود. لااقل من جور دیگری آن را به خاطر نداشتم. یک آینه با حاشیه نقره‌ای‌رنگ که میان نقش و نگارهایش دایره‌هایی از جنس فیروزه کاشته بودند. خودت را که میان این نقره و فیروزه می‌دیدی حال دیگری داشت. انگار از وسط افسانه‌های باستانی عکست را گرفته‌اند. شیشه آینه چنان برقی داشت که معلوم بود ساعتی از ساییده شدنش نمی‌گذرد. غبار روی آینه بد شگون است. شوم. کنار آینه دو کتاب جلد چرم روی هم بودند. مادربزرگ سواد نداشت اما گاهی آنها را ورق می‌زد. روی یکی نام حافظ به چشم می‌خورد و روی دیگری قرآن کریم. کاغذهای کتاب‌ها زرد شده بود. وقتی ورق می‌زدی احساس می‌کردی مثل برگ‌های خشک پاییزی می‌ریزند. هردو کتاب را با نخ‌های زرشکی از ته دوخته بودند. هیچوقت قرآن زیر حافظ نبود. کراهت داشت. کفاره داشت. گناه بود. سمت دیگر آینه عکسی بود توی یک قاب طلایی. یعنی می‌شد حدس زد قاب در سالهای نه‌چندان دور طلایی بوده است. عکس سیاه و سفید مادربزرگ جوان و پدربزرگ و هشت بچه قد‌و‌نیم‌قد روبروی نقاشی مکانی مقدس. چشمها و چندتایی تار موی فر خورده مادربزرگ از لای چادر سیاه دیده می‌شد. پدربزرگ در سوی دیگر عکس دستهایش را از پشت به‌هم گره زده بود. این وسط هم همه‌جورش بود. کت و شلوار آویزان و زار به تن پسرکی، چادر سفید به سر دخترها، شلوار کردی و دمپایی به پای دیگری و موهای چتری روی چشمهای آن یکی. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم پیراهن آستین کوتاه پسر کوچک‌تر حتما سبز بوده است. دکمه‌هایش جا‌به‌جا بود. مادربزرگ می‌گفت: «رفتیم لاله‌زار این رو انداختیم. ثواب داشت.»

خانه همیشه برق می‌زد. لکه‌ای یا گرد و غباری نمی‌دیدی. جاجیم هزاررنگ روی لحاف کرسی پهن بود و رویش یک سینی روحی. توی سینی هشت کاسه لعابی آبی رنگ و پر از چیزهای دوست داشتنی. پسته و گردو و کشمش و توت خشک و قیسی و آلبالو خشکه و نخودچی و کشک‌ نسابیده. همه آرزوهایم را آنجا می‌چید.

جانماز ترمه با مهر تربت و تسبیح عقیق هم همیشه پهن بود. مادربزرگ زیر مقنعه سفیدش کش انداخته بود و نشسته نمار می‌خواند. نماز قضا. در هر فرصتی. می‌گفتم: «مامان بزرگ مگه چقدر نماز قضا داری؟» دست‌های لرزانش را روی گونه‌ام می‌گذاشت و چندتایی دیگر ذکر می‌خواند و می‌گفت: «برای اولادم می‌خونم. نمی‌دونم گناهمون چی بود اینا ....» دلم می‌خواست چشمان نم‌زده‌اش را ببوسم.

دیشب به خوابم آمد. زیر همان کرسی نشسته بود. چارقد به سرش بود و با دست چپ دانه‌های تسبیحش را می‌شمرد. در دست راستش کتابی داشت. بدون نام. مرا که دید لبخندی زد و گفت: «بیا از این شیرینی‌های روی میز بخور.» بعد کتابش را بست و رفت سمت جانمازش. صاف ایستاده بود. گفتم: «مگه اینجا هم باز باید نماز بخونی؟» لبخندی روی صورت صافش نشست و گفت: «برای شماها می‌خونم.»

از خواب بیدار شدم. کنار پنجره رفتم. خیره شدم به آسمان دودزده بی‌ستاره، بی‌ماه. کمی دورتر نورهای لرزان بود که طول اتوبان را با سرعت طی می‌کردند. این شهر خواب ندارد. بی‌خوابی، سرعت، نرسیدن عادت همه شده است. شیر آب را باز می‌کنم. صورتم را می‌شویم. یادم نمی‌آید باید اول آب را روی دست راست بریزم یا چپ.

                                        

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد