خواب

شب‌هایی که بی‌خوابی سراغم میاد دلم می‌خواد صبح نشه. همینجور شب بمونه و من بمونم و کتاب و موسیقی و سکوت. سکوت و ساز تا ابد. اون وسطها هم کبریت رو روشن کنم و بگیرم زیر کتری روی گاز و برای خودم و سکوتم یه چایی لیوانی تجویز کنم و تکیه بدم به دو تا متکای گل منگولی روی تخت و بخونم. بعد یک دفعه دلم بخواد یه چیزی بنویسم.

بنویسم مثل هر جمعه خانواده عمه خانم به بهانه دیدن مادرشون که تو خونه ما زندگی می‌کرد جمع بشن خونه ما و من و داود هنوز نرسیده بریم توی پارکینگ خونه و دوچرخه من رو بکشیم بیرون. سطل سفیدی رو که قبل‌تر توش ماست بود توش یه کم تاید بریزیم و ابر زرد زنگ رو فرو کنیم اون وسط و بیفتیم به جون زین و رکاب و پره و فرمون. تمام شلوار گرمکن آبی سه خط من خیس بشه. داود انگاری از تو خونه با گرمکن سبزش میومد. تا اون می‌رفت سر روغن زدن به لقمه‌ای‌های ترمز و سفت کردن سیم و روون کردن زنجیر منم با کبریت اون قسمت‌هایی رو که نوار دور دوچرخه باز شدن رو آب کنم و دوباره بچسبونم و سر ظهر راه بیفتیم تو کوچه خاکی‌های روزهای بچه‌گی. داود با سرعت باد رکاب برنه و منم فرمون رو بگیرم چون راه بلد محله‌ام و یهویی باد صدای یکی رو بیاره که ته کوچه رو کندن و کنده بشه پوست سر آرنج و زانو و چرخ جلو یه‌ور بشه. داود چرخ رو بذاره لای دوتا پاش و من فرمون رو بچرخونم تا میزون بشه و بازهم بریم سوار باد بشیم بی‌خیال خون و سوزش دست و پا.

بنویسم پاشنه پام رو چسبوندم به آجر و پنج قدم و نیم برداشتم و آجر بعدی رو گذاشتم. با گوشه آجرها روی آسفالت یه خط نارنجی کشیدم که حسین جز نزنه. توپ اول رو تا نصفه‌هاش پاره کردم و لبه‌هاش رو گرد درآوردم. امیر گفت: "زیرش هم یه سوراخ بزن. دیشب دیدم بچه‌های بنفشه ده همینکار رو می‌کنن و لایه قشنگ می‌خوابه رو توپ." خداییش هم دم بچه‌های بنفشه ده گرم. پنج به سه جلو بودیم که توپ سوراخ شد و ردیف شدیم کنار جدول تا مهدی شلنگ آب رو از تو خونه بیاره و دل سیر آب بخوریم. کسی هم پول نداشت که توپ بخریم. شدیم روماربو و ببه‌تو و رودی‌فولر بی توپ. هر چی می‌کشیدیم از دست این آقای رحمانی بود که همیشه از دست ما ناله و نفرین می‌کرد. باید می‌رفتیم خونه. چاره‌ای نبود تا پول تو جیبی فردا. فقط می‌موند یه کار نیمه تموم. شوت کردن توپ سوراخ به شیشه خونه مصبب همه این اتفاقا. تا صدای فحش رحمانی برسه هرکدوم تو یه خونه چپیده بودیم و من سر یخچال شیشه آب رو سر می‌کشیدم.

اما شب ابدی نیست. بازهم این خورشید از یه جایی بیرون میاد و باید راه افتاد تو کوچه و خیابون برای نون شب. باید بخوابم. باید سعی کنم این شب بیداری‌ها رو فراموش کنم. روزها فقط خودم رو لعنت می‌کنم اما چه کنم که به این ناله و نفرین‎ها عادت کرده‌ام انگار.

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٤
تگ ها :

کار خیر

کنار راننده بیست و هفت یا هشت ساله نیسان می‌نشینم و در را می‌بندم. لبخندی روی صورت عرق کرده‌اش می‌نشیند. از لا‌به‌لای لبخندش جای سه دندان خالی کناری‌اش با مزه‌تر از یک راننده نشانش می‌دهد. دستش را از روی پایم رد می‌کند و در را می‌کشد تا بسته شود. تازه می‌فهمم که نمی‌خندیده و داشته با لهجه مازنی‌اش می‌گفته در بسته نشده است. کم کم از حرف زدن با لهجه‌اش کم می‌شود. کفش‌هایش را توی ماشین در می‌آورد و زیر کلاج و گازش فرش انداخته و انگشتانش را حنا گذاشته است. انگار کل شهر را می‌شناسد. برای همه بوق می‌زند و هر از گاهی که طرف خیلی آشنا باشد سرش را شیشه بیرون می‌دهد و یک جیغ کوتاه می‌کشد که یعنی خیلی صمیمی هستند. قرار است برای ویزیت نوشیدنی‌های مجاز راهی روستاهای اطراف شویم. روستاهایی با طبیعت های زیبا و البته پر از ویلاهایی که میان شالی و جنگل به تو زبان درازی می‌کنند. بالغ بر سی روستا را تا شب چرخ می‌زنیم و چیزی گیر می‌کند تو گلویم که باید بگویم.
به یمن ورود شهری‌ها و بیشتر تهرانی‌ها به روستاها و خرید ویلاهای ارزان قیمت که البته حالا برای خود قیمتی هم هستند وارد هر روستایی می‌شویم سوپرمارکت‌های بزرگ و کوچک با به روزترین اجناس دیده می‌شوند. چیزی نیست که تو بخواهی و توی این مغازه‌ها پیدا نکنی با توجه به اینکه همه از وضع کسب ناراضی‌اند و هر سال را دریغ از پارسالی می‌گویند. بعد از این سوپر و هایپر مارکت‌ها در هر دهستانی یک مسجد بزرگ پر طمطراق نشان آن روستاست. همه مساجد مساحت‌های بزرگی دارند با مناره و گنبد‌های کاشی کاری شده و شبستان‌های فرش شده و البته با چندتایی مشتری محلی.

مملکت و حکومت ما نام اسلامی را یدک می‌کشد و وجود مسجد شاید از واجبات باشد اما موضوع جایی بغرنج می‌شود که این روستاها هیچ مرکز درمانی و یا حتی یک دکتر داخلی مستقر در محل ندارند و بیشترشان فاقد یک اطاق به اسم مدرسه‌اند. نمی‌خواهم وارد این مقوله بشوم که ساخت و به دست گرفتن هیئت امنا مسجد علاوه بر مزایای معنوی گاهی هم ختم به دو سه باب ملک تجاری در همکف می‌شود که صد البته فقط خرج مسجد می‌شود اما می‌دانم که بیشتر اوقات این بارگاه و تخت‌ها جلال و جبروتشان مرهون چشم و هم چشمی اهالی این روستا نسبت به آن روستا است. اتفاقی که سالیان درازیست گریبان حسینه و تکیه‌های کوچه‌های تهران را گرفته و کار رسیده به شمردن تعداد گوسفندهای قربانی شده جلوی دسته تکیه سه کوچه پایین‌تر و تعداد تیغه و فانوس علم حسینیه محله بالاتر.

کاش کمی هم به فکر جسم و جان این دنیایی باشیم و برای درمانگاه و مدرسه و خوابگاه و رسیدگی به بهداشت کودکان و نجات کودکان کار و هزار درد و درمان دیگر به هم حسادت کنیم و باور کنیم نجات چند کودک از خیابان و نشاندنشان روی نیمکت درس و رساندن جان دوباره به یک مریض قابل درمان هم برای چرخیدن چرخ این سرا بهتر است و هم برای رد شدن از پل آن سرا.

آسمان رو به رنگ نارنجی می‌رود که از نیسان پیاده می‌شوم و اینبار در را محکم می‌بندم. از همه جای بدنم آب می‌چکد و نسیم گاه به گاهی که از دریا می‌آید تنم را مورمور می‌کند.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳٩٤
تگ ها :

آه

کیسه پلاستیکی را بر می‌دارم و می‌روم توی باغچه. چهارپایه بلند فلزی را که پر از زنگ زده‌گیست هل می‌دهم زیر درخت نارنج و بالا می‌روم. بوی نارنج می‌پیچد تو سرم.

ننه دستش را تا مچ کرده بود توی تشت قرمز و می‌چرخاند و شکوفه‌های پرپر بهارنارنج توی آب دور دستانش می‌چرخیدند.

گقتم: "ننه کمک می‌خوای؟"

- دستات تمیزن ننه‌جون.

- آره به قرآن.

- چرا قسم می‌خوری؟ بیا اینا رو هی هم بزن تا تمییز بشن.

دستش را مالید به پایین پیراهن قهوه‌اش و گره چارقدش را سفت تر کرد و رفت. از بالای چهارپایه داد می‌زنم: "سمیرا پنج تا بسه یا بازم بچینم."

-          من گفتم دو سه تا.

می‌پرم روی خاک نم خورده باغچه و درد می‌پیچد و تا مهره گردنم بالا می‌آید. همانجا می‌نشینم. امیر از روی دیوار پرید و من از ترس می‌لرزیدم. صاحب باغ با چوب داشت می‌رسید. تمام لباسم سرخ بود. بقیه آلبالوهای توی دستم را چپاندم توی دهانم و پریدم. پدرم دست کشید روی گچ پایم و گفت: "این عاقبت دزدیه." سمیرا داد زد: "چی شد پس؟ رفتی نارنج بچینی یا بکاری؟"

به زحمت از روی زمین بلند شدم و لنگ لنگان از پله‌های تراس بالا رفتم. بوی ماهی تمام خانه را پر کرده بود. پایم همراهم نمی‌آمد. دریا کمی موج داشت و بوی زهم آبزیان حالم را بد می‌کرد. عرق انبه را سر کشیده بودم و حال خوشی داشتم. یکدفعه سر و صدا ساحل را پر کرد. دختر را روی دست از آب بیرون کشیدند. صورتش را شن و مو پوشانده بود. یکی از لای جمعیت  رو به من گفت: "دکتر بیا ببین کاری می‌تونی بکنی؟"

-          نه سمیرا کاری نمی‌تونی بکنی. باید آتل ببندم. یادگار بچه‌گیه.

سرم را گذاشتم روی دهان دختر و انگار خوابم برد. سمیرا داد زد: "داری مسخره بازی در میاری یا حالت بده؟" نگاهی به پایم می‌اندازم. زیر پوستم رو به کبودی می‌رود. دعا می کنم دوباره تاندوم‌های لعنتی کش نیامده باشند. توی بیمارستان نوشتند علت مرگ خفه‌گی. من زدم زیر گریه و گقتم: "علت مرگ مستی. مستی من لامصب." دکتر گفت: "فکر کردی هنوز بیست سالته پیرمرد. احتمال داره نخاعت آسیب دیده باشه." مادر دختر روی سرش شن می‌ریخت. یکی از همسایه‌ها زیر بغلم را گرفت و به سمت خانه برد. سمیرا چشمهایش سرخ شده بود. روی ویلچر نشسته بودم و هلم می‌داد.  پدر گفت: "هر بدی کنی تو همین دنیا نتیجه‌اش رو می‌بینی."

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩٤
تگ ها :

سرامیک خیس

دایی عادت عجیبی پیدا کرده بود. عادت جلد کردن کتاب با روزنامه. کاری عجیب مثل همه کارهای دیگرش. حتی مردنش. گیج بود. گیج شده بود. دو ماه قبل از مرگش بود که یکدفعه همه چیز را روزنامه پیچ کرد. کتاب و آینه و پنجره. مدام راهی بیمارستان بودیم. انگار راه رفتن را فراموش کرده بود. هر روز به جایی می‌خورد و از جایی می‌شکست. وفتی جنازه سرد شده‌اش کف حمام پیدا شد کسی تعجب نکرد. صورت سبزه‌اش همرنگ سرامیک‌های خیس و کف آلود کف حمام شده بود و موهای صاف و سیاهش را خون به‌هم چسبانده بود. سُر خورده بود و تمام. ارثیه‌اش برای من همین یک جلد کتاب بود. حالا باید بگذارمش لای کتاب‌های توی کارتن. اسباب کشی به جایی دیگر. جلد روزنامه‌ای کتاب را پاره می‌کنم  تا مرشد و مارگاریتا را روی جلدش ببینم. یک تکه کاغذ چهارلا روی زمین می‌افتد.پشت و رویش با جوهر مشکی پر شده است. خط زیبای دایی روی آن نمایان است: "نمی‌شود. نمی‌گذارند که بشود. من باید به همان شکل بمیرم که تو مردی تا شاید بخشیده شوم. راه چاره‌ام مردن با قرص و زدن رگ نیست. باید حس کنم که چه دردی کشیدی. چه بلایی به سرت آمد. به سرت آمد؟ به سرت آوردم. می‌دانی که چقدر دیوانه‌ات بودم. کاش آن روز به خانه‌ات نمی‌آمدم. اما آمده بودم تا برای همیشه کنارت بمانم. همه دار و ندارم را ریخته بودم توی کوله پشتی‌ام. بی‌خبر آمدم. آمدم تا خنده‌هایت را توی چشم‌هایم قاب کنم. کاش کمی دیرتر می‌رسیدم و بیرون آمدنش را از خانه‌ات نمی‌دیدم. هُلت دادم. سرت به لبه وان حمام خورد."

پایین صفحه نوشته شده بود: "روز بیستم" به طرف در خانه می‌روم. صدای مادر بلند می‌شود: "باز اسباب کشی شد تو داری در می‎‌ری."

سرم را از لای در تو می‌آورم و می‌گویم: "یه سر می‌رم خونه آقا بزرگ. می‌خوام ببینم بقیه کتابای دایی رو به کی داده."

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩٤
تگ ها :

ماهیگیر

شن‌ها با هر موجی که به ساحل می‌آید زیر انگشت‌های پایم می‌روند و می‌آیند. حس عجیبی دارد. تمام بدنم مور‌مور می‌شود. چند قدمی بر می‌دارم. پیرمرد با ریش جوگندمی و کلاه کاموایی‌اش زور می‌زند و یک طرف تور ماهی‌گیری را به سمت خودش می‌کشد. سیگارش روی لبهایش بالا و پایین می‌رود و دودش لا‌به‌لای مه رقیق هوا گم می‌شود. ماهی‌های توی تور بالا و پایین می‌پرند. کنارش می‌نشینم و ماهی‌ها را از تور جدا می‌کنم. نمی‌دانم لرزی که به جانم افتاده از لزجی پوست تن این بیچاره‌هاست یا از سرمای آب. پیرمرد با حوصله بچه ماهی‌هایی که شکار شده‌اند را جدا می‌کند و توی آب می‌اندازد. بعد آرام آرام می‌رود سمت موتور سه‌چرخش و از توی آن دوتا جعبه چوبی بیرون می‌کشد. زیر چشمی هم حواسش به من است. ماهی‌ها را که حالا پر از شن شده‌اند توی جعبه‌ها می چیند. یکی از جعبه‌ها را برایش تا دم موتورش می‌برم. نمی‌فهمم سیگار بعدی را کی روشن کرده و لای لب‌هایش گذاشته است. بی هیچ حرفی راه می‌افتد و می‌رود. دوباره می‌روم و جایی می‌ایستم که موج را روی پوستم حس کنم. صدای موتور پیرمرد دوباره نزدیک می‌شود. کنار گوشم با لهجه شمالی چیزی می‌گوید. نه معنی حرفش را می‌فهمم و نه صدایش را از میان صدای موتور می‌شنوم. با لبخندی سرم را تکان می‌دهم. خط نیم‌دایره چرخش روی شن می‌ماند و می‌رود.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٤
تگ ها :

آقا بزرگ

میان دیوارهای کوچه تاب می‌خورم. توی دستهام ها می‌کنم و بخار شیشه‌های عینکم را سفید می‌کند. پدربزرگ با بارانی سبز بلند و کلاه کاموایی‌اش جلویم می‌ایستد. "آقا بزرگ کجایی؟ دلم برات یه ذره شده." دستهای نحیف و لرزاتش را جلو می‌آورد و چندتایی آب نبات رنگی توی مشتم می‌ریزد و با گرمای دستش انگشتانم را روی هم فشار می‌دهد و می‌گوید: "علی جون مواظب باش نریزه." لبخندی می‌زنم و می‌گویم: "آقا بزرگ من مجیدم. نوه‌تون." قطره اشکی از کنار چشم راستش راه می‌افتد و لای چروک‌های صورتش گیر می‌کند و می‌گوید: "نفهمیدم چی شد؟ کی زن گرفتم؟ کی بچه‌دار شدم؟ اینهمه نوه و نتیجه از کجا اومدن؟اینفدر زود گذشت که همه چی قاطی شد به‌هم." توی بغلم می‌گیرمش. صدایم می‌لرزد. به زحمت بغضم را نگه می‌دارم و می‌گویم: "مهم نیست آقا بزرگ. اصلا چه فرقی می‌کنه؟ من از امروز علی. قبول؟ فقط قول بده سهم آب نباتم رو فراموش نکنی." عینکم را بر می دارم و شیشه‌هایش را می‌مالم به پایین ژاکتم. نفس بلندی می‌کشم و می‌گویم: "خدا رحمتت کنه مرد. جات خیلی خالیه."

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳٩۳
تگ ها :

خیال

دستهایم را به‌هم می‌مالم. برف که می‌بارد زیباست. ماه هم زیباست. اما زمین برف‌پوش با ماه درخشان ترکیبی کشنده می‌شود. سرما که به استخوان می‌رسد بیرون نمی‌رود، می‌کشد. نفس که می‌کشم بخار سفید همچون هاله‌ای روبرویم را می‌پوشاند. با نفسهایم شکل می‌سازم و خیال تو را زنده می‌کنم. صدای برفهایی که زیر پاهایم خرد می‌شوند تنم را می‌لرزاند. تنها به خیال تو دلخوشم. باور کرده‌ام گرمی نفسهایم از حس بودن توست.

روزها را می‌خوابم به امید دیدن رویای روی تو و شبها راه می‌افتم میان کوچه‌های تودرتو و آرام آرام قدم می‌زنم تا تو را لابه‌لای این بخارهای سفید ببینم. پدرم فقط یک داستان بلد بود. دخترک کبریت فروش. حالا بدون آتش و کبریت بوسه‌هایت را تصور می‌کنم که زنده بمانم. زنده بمانم تا روز موعود، روز ظهور. روز آمدنت و حس گرمای بدنت. دلم گواهی می‌دهد که خیالم خام نیست. همانند خیال عراقی در قرن‌ها پیش.

گفته بودی که می‌آیم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی؟

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳٩۳
تگ ها :

انتظار

چشمانم به در مانده‌اند. به انتظار تو. به‌ امید طلوع روی چون خورشیدت برای رهایی از این شب بی‌ستاره، بی‌ماه. و این لحظه‌های انتظار دیوانه‌ام می‌کند. زمان کش می‌آید. تمام نمی‌شود. دست و دلم راضی به هیچ کاری نیست. انگار معطل مانده‌ام میان زمین و هوا. انتظار برایم یعنی احتضار. لحظه مرگ. یک پا این‌سو و یک پا آن‌سو. کلافه. مچاله. اصلا این زمان چیز غریبی است. گردش عقربه‌ها بسته به حال و روزم دارد. بسته به حال و روزش. گاهی تند می‌چرخند و گاهی کند. امان از وقتی که چشم به در دوخته‌ام. عقربه‌ها هم با من به انتظار می‌نشینند. نمی‌چرخند. نمی‌گردند. مجنونم می‌کنند.

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد