درد دل های شبانه

گاهی در شبانه هایی پر سکوت دلم میگرفت و مي گشتم پی گوشی برای دردلي و ناگهان اینجا را یافتم و از آن روز بسته به درددل های این دل تنگ سرکی به این دکان می کشم و کرکره ای بالا می دهم تا دل آسوده کنم

یساول

از سراشیبی کوچه به سمت راست می پیچم و وارد خیابان اصلی می شوم. همهمه خیابان می رود لا به لای صدای اذان مسجد ابوذر و گم می شود. موذن در دستگاه دشتی می خواند و من شروع به چرخیدن می کنم. صدای سوت و دست زدن می آید. می رقصم. جمعیت بیشتر می شود و ماشینها برایم بوق می زنند. دور تا دورم سیاه می شود. فقط نوک درختان کاج خیابان ولیعصر را می بینم که با ابرهای آسمان می چرخند. یک نفر از وسط سیاهی داد می زند: «لباس جدید پادشاه رو پوشیده.» تمام پیاده رو می خندند.

پدر عصبانی بود. با دست چپ موهای زیر چانه اش را می کشید و زیر لب غر می زد. مادر از گوشه اطاق به فضای اطراف تلویزیون روشن خیره شده بود. گفتم: «با پول خودم خریدم. چه اشکالی داره؟»
پدر گفت: «شاید فردا هوس کنی با پول خودت عرق بخری بخوری. چرا نمی فهمی؟ پوشیدن شلوار لی گناهه.»
کیسه خریدم را روی میز عسلی گذاشتم و نشستم کنار مادرم. مادر بلند شد و رفت به سمت آشپزخانه. گفتم: «آخه این چیزی که شما می گی نه تو دین هست ، نه تو قانون.«
پدر چشمانش را گشاد کرد و با صدای بلند گفت: «صبح تا شب دارن می گن این جوونای ایرانی با پوشیدن شلوار جین دارن از ضد انقلاب حمایت می کنن.»
لبخندی زدم و گفتم: «پس گناه نداره. مسئله سیاسیه.»
پدر از جایش بلند شد یقه ام را گرفت و گفت: «هی من می خوام هر چیزی رو جلوی مادرت نگم نمی ذاری. بزغاله! این شلوار به تن می چسبه و شهوت رو زیاد می کنه.»
سرم را به طرف مادر برگرداندم. لب پایینی اش را گاز گرفت و ابروهایش را بالا برد. گفتم: «خدا رو شکر دوره جوونی شما دوربین اختراع شده بود. جوونی های شما رو هم دیدیم.»
نفس های داغ پدر کنار گوشم گفت: «ما یه غلطی کردیم. سرمون خورد به سنگ، توبه کردیم.»
سرم را عقب تر بردم و گفتم: «خوب منم توبه می کنم. عجله تون واسه چیه؟»
صورتم سوخت.

می گویم: «چرا می زنی سرکار؟»
صدای آژیر پلیس شهر را پر کرده است. یک سرباز از توی سوپر مارکت دریانی بیرون می آید. چند متر پارچه سبز رنگ توی دستش است. آن را دور من می پیچد و کشیده دیگری می خورم. مردم داد می زنند: «ولش کن. ولش کن.» سرباز می گوید: «لخت مادرزاد اومدی وسط خیابون می رقصی، طلبکار هم هستی؟» سرم را خم می کنند و هلم می دهند توی ماشین. مردم برایم سوت می زنند. برایشان دست تکان می دهم. همانطور پارچه پیچ روی صندلی ولو می شوم. زبری پارچه همه جایم را به خارش می اندازد. همانطور که خودم را می خارانم وارد یک اطاق می شوم. جلوی یک درجه دارمی نشینم. ته چهره عبوسش می خندد. خودکارش را بر می دارد و می گوید: «نام؟»
- مجید.
 - نام خوانوادگی؟
- طهوری.
- سن؟
- از کی؟
- یعنی چی از کی؟
با صدای بلند می خندم و می گویم: «یعنی اینکه سنم رو از کی بگم؟»
خودکارش را روی میز می کوبد. چند لحظه ای چشمانش را می بندد و دو تا نفس عمیق می کشد. خیره می شود به موهای من و می گوید: «اگه فکر می کنی خودت رو بزنی به دیوونگی ولت می کنم بری کور خوندی. الآن نصف دنیا تو اینترنت لخت رقصیدنت جلوی مسجد رو دیدن. سن؟»
با انگشتانم شروع به شمردن می کنم و می گویم: «سی و چهار بار الله اکبر ... .»
دو دستش را روی میز می گذارد و صورتش را توی صورت من می آورد. سالک نصف ته ریش چانه اش را برده است. داد می زند: «غفاری.»
دو پا به هم کوبیده می شود و می گوید: «بله جناب سرگرد؟»
سرگرد همانطور که به من زل زده می گوید: «این رو ببر سرش رو با چهار بزن، یه چیزی هم تنش کن و دوباره بیارش اینجا.«

به آقا ی ناظم گفتم: «آقا ما دیگه سال آخریم. زشته کچل بیایم مدرسه.»
آقای عبدالهی با دو انگشت بینی ام را گرفت و گفت: «عوضش حواست به درس و مشقت جمع میشه.» دوباره با صدای بلند توی راهرو گفت: «فردا هر کی با موی بلند بیاد دم در می مونه. مفهومه؟»
فردایش با موی بلند رفتم. از آن سه تا دختری که سر کوچه منتظر سرویس می شدند خجالت می کشیدم. همینطوری اش هم هر روز متلک بارانم می کردند چه برسد با سر بی مو. جلوی در من و پنج نفر دیگر را نگه داشتند. خود آقای عبدالهی آمد جلوی در. روی سرم چهار راه باز کرد.

غفاری در را باز می کند و می گوید: «با این پارچه خیس دور گردنت رو تمیز کن.» از خیسی پارچه تنم مور مور می شود. دو تکه پارچه دیگر به سمت من پرت می کند و می گوید: «این ها  رو هم بپوش و راه بیفت.»
نگاهی به سیاهی شلوار کردی و سفیدی عرق گیر می اندازم و می گویم: «اگه بابام بفهمه با عرق گیر می گردم شاکی میشه. همیشه می گه تو خونه خواهر داری این موهای سینه ات میاد بیرون کراهت داره.»
خنده کوتاهی می کند. دستم را می گیرد و بلندم می کند. می گوید: «جنسش حق بوده ها. ساقیت کیه؟« من را به دنبال خودش می کشد می گوید: «بجنب. سرگرد الآن خشتکم رو می کشه رو سرم.»
- نام؟
- حسن.
- نام خوانوادگی؟
- رمضانی.
- پدر سگ من رو گذاشتی سر کار؟ موقع اذان فلانت رو گرفتی دستت و قر دادی. حالا خودت رو زدی به خریت؟
از جایش بلند می شود و به سمت در می رود. غفاری خبردار گوشه اطاق ایستاده است و صورتش سعی می کند که نخندد. سرگرد داد می زند: «این دوست ما رو امشب بندازش بغل دست اون دو تا بنگی تو بازداشتگاه. صبح بعد از مراسم بیارش بالا. بهش پتو هم نده یه کم هوا به کله اش بخوره بلکه بپره.»

پدر گفت: «این دوتا بچه مزلف کی بودن از در خونه رفتن بیرون؟»
مادر گره روسری اش را سفت تر کرد و به جای من گفت: «هم دانشگاهی هاش بودن. چند روزه میان تکلیف ها شون رو باهم انجام میدن.»
کمی گردنم را مالاندم و گفتم: «بیچاره ها کجاشون بچه مزلف بود؟»
پدر از توی جیب کت مشکی اش تسبیح شاه مقصودش را بیرون کشید و گفت: «بوی عطر و ادکلنشون تو کل راهرو میومد.»
با تعجب گفتم: «مگه خوشبو بودن هم جرم شده؟»
لبهایش باز و بسته شد و چندتایی دانه تسبیح شمرد و گفت: «هی این مادرت میگه آروم باش، آروم باش. من تو رو فرستادم دانشگاه الهیات که از این اراذل و اوباش توشون نباشن.»
گفتم: «اینا مال یه دانشکده دیگه ان. داریم روی یه پروژه ی فوق برنامه کار می کنیم.»
بدنم داغ شد. گوشم توی دستان پدر چرخید. لبهایش را به گوشم چسباند و با فریاد گفت: «واسه من قلمبه سلمبه حرف نزن. اون موقع هم هی ادا در آوردی که می خوام برم دانشگاه هنر. بری دنبال مطربی و قرتی بازی.»
رو به مادر گفت: «دیگه نمی خوام از این بزغاله ها اینجا ببینم.»
در را به هم کوبید.

از جایم بلند می شوم. دو نفر هم اطاقی ام هنوز خرناس می کشند و ناله می کنند. غفاری توی یک سینی نقره ای چای و نان و پنیر جلویم می گذارد و می گوید: «تو رو جون ننت سر صبحی گند نزنی تو اعصاب سرگرد. اونوقت تا شب چوب می کنه تو ماتحت ما. این رو بخور  بریم بالا.»
لقمه ام را قورت می دهم و خیره می شوم به صورت غفاری. دماغ کشیده و چشمهای سبز رنگش من را یاد کسی می اندازد. غفاری می گوید: «برم شناسنامه بیارم بیشتر آشنا بشیم.» چشمهایم را تنگ می کنم و روی سرش موی بوری می سازم و می گویم: «تو شبیه یه نفری که من میشناسم.»
دستش را روی شانه هایم می گذارد و می گوید: «عوضی دنبال شریک جرم می گردی؟»
صورتم را جلوتر می برم و می گویم: «فهمیدم. شکل کریس د برگی.«
دستش را روی پیشانی اش می کوبد و می گوید: «تا شب بیچاره ایم. خدا به داد ما برسه.»

پدر بلند بلند «الهی العفو» می خواند. طلب رحمت می کرد و صدایش تا توی کوچه هم می آمد. وارد اطاقم شدم.  از زیر تختم نوارهای کاستم را بیرون کشیده و همه را خرد کرده بود. خرده های خاطراتم همه جا پخش بودند. منتظر نماند چیزی بگویم لگدش را به ران پایم کوبید. دلم ضعف رفت. تمام آرشیو موسیقی ام را له کرده بود. با چه خون دلی آنها را جمع کرده بودم. داد زد: «توبه کن بدبخت. استغفار کن.»
استفراغ کردم. بوی ترشی غذا توی اطاق پیچید. از توی آشپزخانه صدای خوردن کاسه و قابلمه به هم می آمد. چشمان وحشت زده خواهرم را از لای در دیدم. پدر لگد دیگری حواله در کرد تا بسته شود چندتایی دستمال برداشت و کنارم نشست.
روی شن های داغ ساحل دراز کشیده بودم. نفهمیدم چرا زیر آب رفتم. پدر کنارم نشسته بود و آیت الکرسی می خواند. پیشانی ام را بوسید. گفتم: «مگه آدم بزرگا هم گریه می کنن؟»
پدر گفت: «این عکس کیه گذاشتی زیر میزت؟این کثافتای خارجی دنبال دین ایمون تو می گردن. همه ترسشون از اسلامه. بفهم.»
گوشهایم سرخ شده بود. پدر هم سرخ بود.

سرگرد هم سرخ شده است. غفاری گوشه اطاق می لرزد. پدر توی آشپزخانه می لرزید. کارتن کتاب هایم را توی کابینت پیدا کرده بود. سرگرد می گوید: «نام؟»
پدر گفت: «بزغاله.»
من گفتم: «پدر! مادر! ما متهمیم.»
پدر گفت: «من صبح تا شب جون می کنم که یه لقمه حروم نیاد تو سفره ام اونوقت توی تخم حروم... .»
غفاری می گوید: «سرگرد شاید واقعا خل وضعه؟»
پدر گفت: «جای داستان راستان میشینی صادق هدایت می خونی؟»
چشم های سرگرد پر از خون است. توی سیاهی چشم هایش پدر ایستاده.
 داد زد: «می خوای آبروی من رو ببری؟»
سرگرد می گوید: «می کشمت.»
مادر گفت: «حاجی ولش کن.»
یکی گفت: «هر کی رو تو گور خودش می خوابونن.»
گفتم: «گور به گور؟ شاهکار فالکنره.»
گفتم: «آخ سرم!»
پدر روی من خم شده بود. زبان کوچکش بالا و پایین می رفت. گفت: «این جلوی عذاب جهنم هیچه.»
سرم گیج رفت. دنیا چرخید. چشم هایم را بستم. صدای ساز می آید. شروع می کنم به رقصیدن. غفاری می گوید: «این به صدای اذون حساسیت داره.»
مایع گرمی از بینی ام راه می افتد. پدر توی صورتم تف کرد. چشم هایم را باز می کنم. غفاری می گوید: «جناب سرگرد، جناب سرگرد، به هوش اومد.»
تصویر بالای سرم تاریک و روشن می شود. روپوش سفید پوشیده و چهار ستاره طلایی روی شانه هایش می درخشند. دستش را زیر سرم می گذارد و بلندم می کند. ریش تراشیده شده اش بوی خوبی می دهد. لبخندی می زنم و می گویم: «حاج آقا شلوار راسته پوشیدی؟»
غفاری پوزخندی می زند. سرگرد می گوید: «گزارش دکتر رو ضمیمه ی گزارش من بکن و این رو ببر مرکز.»  می گویم: «یه کلاهی چیزی بدید بکشم روی سرم. من با این سر کچل از دخترا خجالت می کشم.»
دکتر می گوید: «جناب سرگرد این وضعش خرابه. بگید یه راست ببرنش بیمارستان 511.»
سوار ماشین می شویم. صدای آژیر بلند می شود. از در کلانتری بیرون می آییم.

                                                                                                                           

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :

بارون

از هوای این شکلی بدم میاد. نه آفتابیه، نه بارونی. یه مشت ابر سیاه جلوی نور رو می گیرن و یه چیکه آبم ازشون در نمیاد. این موقع ها انگار راننده ها هم حال ندارن. هی بوق می زنن که یعنی برو کنار. چراغای روشن وسط خیابون با نور خورشید یه اندازه میشن و منم دلم می گیره. ایوب اگه اینجا بود می زد پشتم و می گفت: «بخند بابا. دل گرفته کیلو چند؟»

- «کیلو ده تومنه. شاهدونه هاش اعلاس. شوریشونم یه جوریه که دل رو نمی زنه. باحاله. ترق و توروق زیر دندونشونم که یه حال دیگه ای میده.»

اما اصل حال شاهدونه اینه که بریزیش توی لوله خودکار و شترق بزنیش پس کله اون چندتا بچه ای که روی نیمکت جلویی ها میشینن. این ردیف اولی ها همه شون بچه خرخونن. خل وضعن. پپه ان. عین حسن پپه. آقا داوود می گفت رفته فرنگستون و واسه خودش پمپ بنزین زده. همون حسن بود که ممل رو هوای کرد. ممل هم پا شد و رفت توی فرودگاه داد و بیداد راه انداخت که می خوام برم اونور آب واسه دوا و درمون. عربده می کشید که: «خودشون اینجوریم کردن. خودشونم باید خوبم کنن.» بدبخت نمی تونست شاشش رو نگه داره. هرجا که دلش درد می گرفت می شاشید. پارسال پسر حاجی افخم عین سگ کتکش زد. آخه شاشیده بود روی گونی های برنج.

- «آره برنجکم خوبه. کلی قوت داره. بدم از این برنجکا؟»

برنجک،برنجک، نارنجک. یادت باشه اکلیل و سرنج  رو با قاشق پلاستیکی هم بزنی. هر یه دونه ای که درست کنی یه تومن بهت می دم. سیاوش این حرف ها رو بهم زد. نارنجک هاش تک بودن. مشتری واسه شون سر و دست می شکوند. صداش کل محل رو می لرزوند. منم گریه می کردم. بامب ... یا امام غریب چرا ایندفعه آژیر نکشیدن. آخه اینا بمب نیست ننه. موشکه. موشک بارونه. ولی خدا رو شکر خونه ما تو نقشه نیست. می گن عراقیا فکر میکنن بعد از آریاشهر دیگه بیابونیه. اگه زودتر اومده بودیم اینجا الآنه منم سالم بودم.هی سرم گیج گیج نمی خورد. هی یهویی چشم هام تا به تا نمی شدن. انگاری قشنگ یادمه تو شیکم مامان بالا و پایین شدم. هنوزم یه وقت هایی همونجوری میشم. آقا رضا میگه: «باغ فیض قاطی باقالیاس.»

- «باقالی؟ ما باقالی نداریم. بیا از این لواشک ها بهت بدم. خونت به گردش میفته. لواشک زرشکه.»

آب زرشک؟ اونم بعد از این بست توپ؟ هر چی کشیدیم می پره. حالش میره. مغز خر خوردی مگه؟ گفتم: «عمو مگه مغز خر خوردنیه؟» عمو گفت: «تو چرا هنوز بیداری بچه. بگیر بخواب. تو کار بزرگترا دخالت نکن.» من پتو رو کشیدم روی سرم. عمو گفت: « این بچه رو بده دست داوود. لااقل خرج شام و نهارش رو میده. خونه رضا برزخ رو هم دیشب گرفتن. دیگه قمار بی قمار. از حالا به بعد شیپیش تو جیبمون بالانس میزنه.» اوستا گفت: «چهار تا چرخش رو بالانس کردم.» من رو صدا کرد و گفت: «چرخ هاش رو ببند.» چرخ ها بالای جک هی می چرخیدن. چشم های منم به چرخ چرخ افتادن. اوستا هلم داد توی کوچه. گفتم: «اوستا هنوز چرخا ش رو نبستم.»

- « بسته ای قره قوروت داریم. پر از کلسیمه. فقط مواظب باش زیاد نخوری که شیکمت خراب میشه.»

خراب شده. خراب شدن. هر سه تا خونه داغون شدن. از صدای منفجر شدنشون شیشه های خونه ما هم خورد شدن. مامان تو راه پله بوده که یهویی بند دلش پاره شد. بند دل منم پاره شد. دکتر به ننه گفت: «شانس آوردین آمبولانس زود رسید. والا بچه هم زنده نمی موند.» ننه گفت: «کاش زنده نمی موند.» ولی مملی راضی بود. فقط یه وقت هایی که ویرش می گرفت شاکی می شد. یه وقت هایی هم که دنیا به چرخیدن میفتاد ویرش می گرفت. کاش این کره زمین نمی چرخید. آقای مدیر گفت: «آقا این از سنش عقبه. نصف مدرسه رو کتک زده. اون جریان خیس کردنشم که سرجای خودش. ببریدش یه مدرسه خصوصی. مخصوص این بچه ها. پرونده اش رو از دفتردار بگیرید. اون اطاق گوشه ایه.»

- «کدوم گوشه؟ آهان! اونا آلو برغونیه. برغون؟ یه جایی نزدیک کرجه.»

اینم سد کرج. تا اینجا که اومدیم بریم تا چالوس این جوجه ها رو کنار آب کباب کنیم. بیا بریم دریا کنار. دریا کنار هنوز قشنگه. اما تو صورت فرشته قشنگی نموند.در سمت فرشته قفل شد. فرشته تو آتیش کباب شد. ننه رو خاک کردیم. بابا هم دیگه بابا نشد. همسایه ها می گفتن دختره طفل معصوم موند تو خونه ور دل داداش منگل و بابای عملیش. بسوزه پدر این اعتیاد. آفا داوود هی می شکوند و هی می گفت این آدم رو معتاد می کنه. لعنت به این تخمه لعنتی.

- «تخمه لعنتی دیگه چیه؟ خدایا امروز رو به خیر بگذرون. تخمه آفتابگردون، کدو، ژاپنی، هندونه، چی میخوای؟»

من هیچی نمی خوام. یه تن سالم و یه تیکه نون قد کف دست و چند تا چیکه آب. آب که زیاد می خورم هی هوس می کنم جای مملی باشم. مملی محله مون رو می گم. هی آب می خورد و هی آب می خورد و بعدشم هرجا که دلش می خواست تنبونش رو می کشید پایین و می شاشید. یه دل سیر می شاشید.
- «چند سیر؟»
- «یه دل سیر. نه پنج سیر. یه پنج سیری بده.»
- «خدایا توبه. آخه بچه مگه اینجا عرق فروشیه. یه ربعه داری زیر لب ور ور می کنی و آخرش پنج سیری می خوای؟ برو بیرون بابا. برو بیرون.»
- «عمو یزید نشو. لااقل بهم آب بده.»

آخیش گلوم تازه شد. اگه آقا داوود بود می گفت: «مزه لوطی خاکه به مولا. نفست حق عشقی.» این آقا داوود عشق فیلمه. شب ها می رم تو اطاقش و تا صبح باهم فیلم می بینیم. فقط هم من رو راه می ده. آدم خوبیه. اسم من رو هم اون انتخاب کرده. شب ها تو اطاقش می خوابم. گرمه گرمه.

- «گرمه؟ الاغ شاشیدی روی دیوار مغازه من و می گی گرمه. ماشالا بندم نمیاد. برو تا با این چوبدستی نزدم شل و پلت کنم.»

آقا داوودم  الآنه اگه بیاد شل و پلم می کنه. کلا دو هزارتومن کاسبی کردم. چیکار کنم؟ هیچکس نمی ذاره شیشه ماشین رو تمییز کنم. خدا کنه بارون بگیره. وقت هایی که بارون میاد آقا داوود عصبانی میشه ولی فقط به خدا فحش میده. الاقل به ما کاری نداره. اگه وانتش برسه و ببینه من فقط همین دوتومن رو دارم با چوب میفته به جونم. رگ های گردنش می زنه بیرون و  می گه: «ممل گلابی این پول غذاتم نمیشه.»

                                                                               

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

درخت آلبالو

نامم را صدا می کنند. از توی صف بیرون می آیم. پله ها را بالا می روم و پشت بلندگو می ایستم. انشایم در منطقه اول شده است. معلم ادبیات دستی به شانه ام می زند و شروع به خواندن می کنم. درباره جنگ است و سختی های بی پدری. بچه ها توی صف همهمه می کنند. صدایم را بالا می برم. اما هیچکس حواسش به من نیست. داد می زنم. مادرم رویش را کیپ تر می کند. یک دسته سرباز روبرویم ردیف می شوند. تفنگ هایشان را به طرفم نشانه می روند. ساکت می شوم. آقای مدیر چشم هایم را با پارچه می بندد. بچه ها آرام می شوند. مادرم فرمان آتش می دهد. دنیا منفجر می شود. تمام تنم می سوزد. از خواب می پرم. از پارچ شیشه ای بالای سرم توی لیوان آب می ریزم. صدای بالا آمدن عمه از پله ها به گوشم می رسد. بلند می گویم: «حالم خوبه عمه! خواب دیدم.» با صدای نرمی از ته چاه می گوید :«خواب بابات رو دیدی؟» لیوان دوم را سر می کشم و می گویم: «آره. آره عمه جان.»
صدایش به سمت پایین می رود و می گوید: «حیف از اون داداشم که شهید شد تا این زنش تو رو به این روز بندازه.»
چراغ اطاق را روشن می کنم. سایه یک حشره روی گچ سفید دیوار بال بال می زند. حوصله خوابیدن هم ندارم. گوشه اطاق جزوه های رزمندگان و سازمان سنجش را روی هم چیده ام. چیزی تا جواب کنکور نمانده است.

شهاب گفت: «تو خیلی خودت رو اذیت نکن. سهمیه داری.»
گفتم: «چه ربطی داره؟»
چشمکی زد و گفت: «ما رو گرفتی یا خودت رو؟ تو فقط فکر کن می خوای دکتر بشی یا دندونپزشک.»
مادر با چادر سفید روی شانه هایش داخل اطاق آمد. شهاب نصفه و نیمه از جایش بلند شد. مادر سینی چای را روی زمین گذاشت و گفت: «آقای مهندس! شما یه کم راهنماییش کنید. بچه درسخونیه. می ترسم تست خوب نزنه. سال بعد سرنوشت زندگیش معلوم میشه.»
شهاب گفت: «چشم خانم میرزایی.»
 
از خانه بیرون می زنم. توی خیابان برای خودم می چرخم. صدای بوق ماشین ها سرم را به گیج گیج می اندازد. وسط خیابان به خودم می آیم. آقا رجب چاقویش را از چهار راه استانبول خریده بود. چاقوی دسته زنجان.

سیب را پوست کندم و آمدم و نشستم کنار حوض خانه. درخت آلبالوی حیاط نزدیک غروب سایه اش روی حوض می افتاد. مادر از میوه  درخت نمی خورد. درخت را پدر با دستان خودش کاشته بود. رنگ سرخ آلبالو ها مادر را آزار می داد. تکه ای سیب سر چاقو زدم و به سمت مادر گرفتم. سرش را از روی کتاب برداشت و لبخندی زد. کنار چشمهایش چروک افتاد. شنیده بود زن شهید هم سهمیه دارد. هوس ادامه تحصیل سر شوقش آورده بود. گفت: «بابات همیشه می گفت حیفه که به فوق دیپلم رضایت دادم.»
سه ساله بودم که جنازه پدر را آوردند. عمه تعریف می کرد که پدر را کنار همین حوض روی زمین گذاشتند. مادر قسم خورد که هیچ وقت سایه مردی دیگر روی سر من نیفتد. مادر بیست و سه ساله بود که بیوه شد.

عمه پیژامه ای مردانه به تن کرده بود و چاقو را توی سبزی ها فرو می برد. از صدای خرد شدن سبزی ها تنم مور مور می شد. گفت: «ننه ات آبروی ما رو برد. اون مرتیکه جای پسرش بود.» آقا رجب چشم و ابرو آمد. کمی با خال گوشتی روی بینی اش ور رفت و به من گفت :«تو برو بالا و به درس و مشقت برس.» روی پله دوم گفتم: «هنوز نه به بار و نه به دار. شاید سر نگرفت.» صدای حرف و گریه عمه مثل روضه خوانی توی هم رفت و تا بالا آمد.

آقای مدیر شیشه جلوی ماشین را پایین داد و گفت: «بیا بالا.» روی حرف آقای مدیر حرف زدن جرات می خواست. راننده یک سرباز بود با دو ستاره روی شانه اش. آقای مدیر گفت: «برادرم هستن. مهندسیش رو گرفته و رفته سربازی.»
راننده گفت: «خوشوقتم.»
آقای مدیر گفت: «ایشون یکی از بهترین بچه های مدرسه است. عباس رادمنش. پسر شهید رادمنش.»
چشم های آقای مهندس توی آینه نگاهی به من انداخت و گفت: «پس کوچه شهید رادمنش ... .»
آقای مدیر گفت: «بعله.»
بعد از پیاده شدن آقای مدیر جناب سروان من را به سمت خانه برد. پرسیدم: «شما روزی چقدر درس خواندید تا قبول شدید.»
بادی توی لپش انداخت و گفت: «من با یه برنامه ریزی اصولی درس خوندم. روزی دو ساعت.»
گفتم: «میشه به من هم برنامه بدید.»
دسته راهنما را به پایین فشار داد و گفت: «البته تو فرزند شهید هستی ولی چشم.»
گفتم: «کی؟»
با مهربانی نگاهی به من انداخت و گفت: «هر وقت شما خواستی خبر بده میام اینجا. فقط بعد از ساعت دو باشه. فکر کنم یه دو ساعتی باهم صحبت کنیم رو به راه بشی.»

مادر گفت: «یه دقیقه آروم بگیر تا باهم صحبت کنیم.»
مزه ترشی از معده ام توی دهانم ریخت. گفتم: «من با شما صحبتی ندارم. شما حق نداری با این شهاب ازدواج کنی.»
مادر موهای مشکی و براقش را از پشت با یک کش بست و گفت: «یعنی من باید از تو اجازه بگیرم. در ضمن مگه این آقا شهاب چه شه؟»
به صورت مادر توی آینه خیره شدم. انگار سالها جوان تر شده است. داد زدم: «من توی مدرسه آبروم میره. توی محل از خجالت می میرم. این داداش آقای مدیره. همش شیش سال از من بزرگتره. جای پسرته.»
مادر آرام خندید و گفت: «هنوز نه به بار و نه به دار. بذار ببینیم خانواده اش رضایت میدن با یه زن بیوه بزرگتر از خودش ازدواج کنه.»
گر گرفتم. با مشت به دیوار کوبیدم. عکس پدر به تلو تلو خوردن افتاد. خون روی انگشت هایم جاری شد. مادر با دلواپسی دست من را گرفت و گفت: «ببین دستت رو چیکار کردی؟ خدایی نکرده اگه شکسته باشه کنکورت چی میشه؟»
توی سرم زدم و گفتم: «گور پدر کنکور.»
مادر گفت: «جرم نکردم که. چهارده ساله پای تو وایسادم.»

سر کوچه ایستاده بود. با شلوار پارچه ای سورمه ای و پیراهن آبی و سفیدش اصلا شباهتی به آن سروان توی ماشین نداشت. به زور به خانه آوردمش. با کلی خجالت و شرمندگی آمد. قرار شد هر دوشنبه بیاید.
اما آن روز چهارشنبه بود. دستان مادر قرمز بود. رنگ آلبالوهای بالای حوض. گفتم: «مامان آلبالو خوردی؟»
انگشتهایش را به هم مالید و گفت: «آقا شهاب یه یک ساعتی اینجا بودن. آلبالو چیدم.»
به گونه های سرخ مادرم خیره شدم و گفتم: «با من کار داشت؟»
سرش را پایین انداخت و گفت: «حالا بهت میگم.»
لب ها مادر هم قرمز بود. قرمز آلبالویی.

- «آره همون دسته قرمزه رو بدین لطفا»
- «دسته قرمزه بدیش اینه که اگه دستت رو ببری خون روی دسته خوب معلوم نمیشه.»
پول را می شمارم و به فروشنده می دهم. توی دلم می گویم: «خونی که این چاقو می ریزه، دنیا رو خبر می کنه.»

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

مجسمه

این خون چجوری پاک می‌شه؟‌ ای خدا! آخه پیری چرا مردی؟ اینقدر این خونه‌ات آت و آشغال داره که با یه هل سرت خورد به این مجسمه. اصلا مجسمه به این بزرگی به چه درد تو می‌خورد؟ تا دوساعت دیگه بی‌بی میاد واسه تمییز کردن خونه. چه غلطی بکنم؟ خدایا تو خودت شاهدی من اومده بودم باهاش حرف بزنم. بعد از اینهمه سال پیشکاری واسه بیست میلیون طناب دار افتاد دور گردنم. نه! دارم نمی‌زنن. زن و بچه‌اش آمریکا زندگی می‌کنن. حتما رضایت می‌دن. شلوارم چرا خیس شده؟

سراغ یخچال می‌روم و یک لیوان آب می‌ریزم. آب توی لیوان موج بر می‌دارد. مثل رعشه‌های زینب. دکتر گفت: «اگه زود‌تر درمانش نکنید دچار ضایعه مغزی می‌شه.»

 

می‌مردی بیست میلیون تومن به من می‌دادی که نمی‌ری. واسه تو که پول خورد بود. هرجا می‌شستی پز من رو می‌دادی. می‌گفتی: «این سیامک ده ساله پیشکار منه. حلال و حروم حالیشه.» قول دادی بریم محضر خونه و وکالت بدی تا بعد از مردنت این قصر مال من بشه. می‌خواستی دل زن و بچه ت رو بسوزونی. اما آدمایی مثل تو هزار سال عمر می‌کنن. نمی‌میرن. همه رو تو گور می‌کنن ولی صدای کلنگ قبر خودشون نمیاد. اه! کاش می‌شد از یکی بپرسم خون از روی فرش چجوری پاک می‌شه. گیرم خون هم پاک شد، این کوه گوشت رو کجا ببرم. آخه این چه حرفی بود به من زدی. من یه کلمه گفتم جای خونه قبل از مردنت یه پولی بده من این بچه رو نجاتش بدم. همینجوری آب دهنت بود که می‌پاشید تو صورتم: «بزغاله دهاتی! تا دو دفعه تعریفت رو کردم هار شدی؟» صد دفعه بهت گفتم به دختر من چیزی نگو. پای این طفل معصوم رو نکش وسط فحش و لیچارات. خدایا تو به دادم برس. تو که دیدی یقه من رو چسبیده بود و ول نمی‌کرد. من فقط زدم تخت سینه‌اش. لعنت به این مجسمه لعنتی.

 

یا اباالفضل! بی‌بی جیغ نکش. چرا تو اینقدر زود اومدی؟ وایسا. تو رو قسم به جدت وایسا. نرو بیرون. جیغ نزن. بی‌بی. مرجان خانم.... 
 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

چهل و هشت ساعت بعد

در کافی نت را پشت سرم می‌بندم. صدای تازه بالغ پسری می‌آمد: «لطفا در رو نبندید.»

در را که باز کردم پدر و مادر منتظرم بودند. زیر سیگاری پدر پر از ته سیگار بود. دود از کنار سبیل زرد رنگش به هوا می‌رفت. مادر مو‌هایش را مثل همیشه با کش پشت سرش جمع کرده بود. با خنده‌ای بلند گفتم: «قبول شدم. رتبه سی و نه رشته ریاضی.» اشک به چشمان مادر دوید. صورت مهربانش را روی صورتم گذاشت. پدر سیگاری دیگر روشن کرد و سراغ تلفن رفت.

تکیه می‌زنم به باجه زرد رنگ تلفن عمومی روبروی کافی نت. نمی‌دانم دیگر کسی از این وسیله استفاده می‌کند یا نه. چندتایی نفس عمیق می‌کشم و راه می‌افتم. یک تکه سنگ را آرام آرام با خودم جلو می‌برم. صورتم گرم می‌شود و مزه شوری را روی لب‌هایم احساس می‌کنم. گریه کار مرد است. اصلا مرد اگر گریه نکند می‌ترکد. کاغذ پرینت شده را توی دستم مچاله می‌کنم.

عمو کاغذ را بالای سرش گرفت. مثل همیشه با کت و شلوار و کراوات توی میهمانی حاضر شده بود. با صدای بلند و رسایش گفت: «رتبه دو رقمی کنکور. باعث افتخار خاندان. اولین مهندس نسل جدید.» قهقه‌اش سالن خانه را پر کرد. مادر همه را دعوت کرده بود.

توی کافی نت دختری نشسته است با چادر عربی و صورت پر از رنگ. می‌گویم: «ببخشید خانم یعنی چی که باید تا چهل و هشت ساعت دیگه به سازمان سنجش مراجعه کنم؟»
چشمان درشتش به من خیره می‌شود و خودش را جمع و جور می‌کند. جوابی نمی‌دهد. درخواست پرینت می‌کنم. مسئول آنجا کاغذ را به دستم می‌دهد و می‌گوید: «بهایی هستی؟»
با تعجب می‌پرسم: «چطور؟»

دو تا دستش را توی جیب‌هایش می‌کند و می‌گوید: «آخه تو پرینت نوشته بود تا چهل و هشت ساعت دیگه....»

 

پدر رو به مادر گفت: «نباید این دوستت رضوان رو دعوت می‌کردی. این شوهرش معلوم نیست چی کاره اس.»
مادر پوست میوه‌ها را توی سطل آشغال ریخت و گفت: «وا! هنوز یه ماه نشده عروسیشون دعوت بودیم. تو هم بیخودی به همه چی مشکوکیا.»
پدر پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: «کاش لااقل عکس این بها الله را از روی دیوار بر می‌داشتی.»

روی نیمکت پارک می‌نشینم. هوا خفه است. انگار سال‌ها پیر شده‌ام. به زحمت چندتایی نفس می‌کشم. باید چهل و هشت ساعت صبر کنم. فقط چهل و هشت ساعت.

 

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد