درد دل های شبانه

گاهی در شبانه هایی پر سکوت دلم میگرفت و مي گشتم پی گوشی برای دردلي و ناگهان اینجا را یافتم و از آن روز بسته به درددل های این دل تنگ سرکی به این دکان می کشم و کرکره ای بالا می دهم تا دل آسوده کنم

مجسمه

این خون چجوری پاک می‌شه؟‌ ای خدا! آخه پیری چرا مردی؟ اینقدر این خونه‌ات آت و آشغال داره که با یه هل سرت خورد به این مجسمه. اصلا مجسمه به این بزرگی به چه درد تو می‌خورد؟ تا دوساعت دیگه بی‌بی میاد واسه تمییز کردن خونه. چه غلطی بکنم؟ خدایا تو خودت شاهدی من اومده بودم باهاش حرف بزنم. بعد از اینهمه سال پیشکاری واسه بیست میلیون طناب دار افتاد دور گردنم. نه! دارم نمی‌زنن. زن و بچه‌اش آمریکا زندگی می‌کنن. حتما رضایت می‌دن. شلوارم چرا خیس شده؟

سراغ یخچال می‌روم و یک لیوان آب می‌ریزم. آب توی لیوان موج بر می‌دارد. مثل رعشه‌های زینب. دکتر گفت: «اگه زود‌تر درمانش نکنید دچار ضایعه مغزی می‌شه.»

 

می‌مردی بیست میلیون تومن به من می‌دادی که نمی‌ری. واسه تو که پول خورد بود. هرجا می‌شستی پز من رو می‌دادی. می‌گفتی: «این سیامک ده ساله پیشکار منه. حلال و حروم حالیشه.» قول دادی بریم محضر خونه و وکالت بدی تا بعد از مردنت این قصر مال من بشه. می‌خواستی دل زن و بچه ت رو بسوزونی. اما آدمایی مثل تو هزار سال عمر می‌کنن. نمی‌میرن. همه رو تو گور می‌کنن ولی صدای کلنگ قبر خودشون نمیاد. اه! کاش می‌شد از یکی بپرسم خون از روی فرش چجوری پاک می‌شه. گیرم خون هم پاک شد، این کوه گوشت رو کجا ببرم. آخه این چه حرفی بود به من زدی. من یه کلمه گفتم جای خونه قبل از مردنت یه پولی بده من این بچه رو نجاتش بدم. همینجوری آب دهنت بود که می‌پاشید تو صورتم: «بزغاله دهاتی! تا دو دفعه تعریفت رو کردم هار شدی؟» صد دفعه بهت گفتم به دختر من چیزی نگو. پای این طفل معصوم رو نکش وسط فحش و لیچارات. خدایا تو به دادم برس. تو که دیدی یقه من رو چسبیده بود و ول نمی‌کرد. من فقط زدم تخت سینه‌اش. لعنت به این مجسمه لعنتی.

 

یا اباالفضل! بی‌بی جیغ نکش. چرا تو اینقدر زود اومدی؟ وایسا. تو رو قسم به جدت وایسا. نرو بیرون. جیغ نزن. بی‌بی. مرجان خانم.... 
 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

چهل و هشت ساعت بعد

در کافی نت را پشت سرم می‌بندم. صدای تازه بالغ پسری می‌آمد: «لطفا در رو نبندید.»

در را که باز کردم پدر و مادر منتظرم بودند. زیر سیگاری پدر پر از ته سیگار بود. دود از کنار سبیل زرد رنگش به هوا می‌رفت. مادر مو‌هایش را مثل همیشه با کش پشت سرش جمع کرده بود. با خنده‌ای بلند گفتم: «قبول شدم. رتبه سی و نه رشته ریاضی.» اشک به چشمان مادر دوید. صورت مهربانش را روی صورتم گذاشت. پدر سیگاری دیگر روشن کرد و سراغ تلفن رفت.

تکیه می‌زنم به باجه زرد رنگ تلفن عمومی روبروی کافی نت. نمی‌دانم دیگر کسی از این وسیله استفاده می‌کند یا نه. چندتایی نفس عمیق می‌کشم و راه می‌افتم. یک تکه سنگ را آرام آرام با خودم جلو می‌برم. صورتم گرم می‌شود و مزه شوری را روی لب‌هایم احساس می‌کنم. گریه کار مرد است. اصلا مرد اگر گریه نکند می‌ترکد. کاغذ پرینت شده را توی دستم مچاله می‌کنم.

عمو کاغذ را بالای سرش گرفت. مثل همیشه با کت و شلوار و کراوات توی میهمانی حاضر شده بود. با صدای بلند و رسایش گفت: «رتبه دو رقمی کنکور. باعث افتخار خاندان. اولین مهندس نسل جدید.» قهقه‌اش سالن خانه را پر کرد. مادر همه را دعوت کرده بود.

توی کافی نت دختری نشسته است با چادر عربی و صورت پر از رنگ. می‌گویم: «ببخشید خانم یعنی چی که باید تا چهل و هشت ساعت دیگه به سازمان سنجش مراجعه کنم؟»
چشمان درشتش به من خیره می‌شود و خودش را جمع و جور می‌کند. جوابی نمی‌دهد. درخواست پرینت می‌کنم. مسئول آنجا کاغذ را به دستم می‌دهد و می‌گوید: «بهایی هستی؟»
با تعجب می‌پرسم: «چطور؟»

دو تا دستش را توی جیب‌هایش می‌کند و می‌گوید: «آخه تو پرینت نوشته بود تا چهل و هشت ساعت دیگه....»

 

پدر رو به مادر گفت: «نباید این دوستت رضوان رو دعوت می‌کردی. این شوهرش معلوم نیست چی کاره اس.»
مادر پوست میوه‌ها را توی سطل آشغال ریخت و گفت: «وا! هنوز یه ماه نشده عروسیشون دعوت بودیم. تو هم بیخودی به همه چی مشکوکیا.»
پدر پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: «کاش لااقل عکس این بها الله را از روی دیوار بر می‌داشتی.»

روی نیمکت پارک می‌نشینم. هوا خفه است. انگار سال‌ها پیر شده‌ام. به زحمت چندتایی نفس می‌کشم. باید چهل و هشت ساعت صبر کنم. فقط چهل و هشت ساعت.

 

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

روزگار

جلوی در اداره ماشین را پارک می‌کنم. روی دیوار پارچه بزرگی نصب کرده‌اند که با باد تکان می‌خورد.

جناب آقای حاج امیر افخمی

اکنون که به افتخار بازنشستگی نایل آمده‌اید، شایسته است از زحمات بی‌دریغ، مساعی ارزشمند و اهتمام ویژه جنابعالی....

در ماشین باز می‌شود. نگهبان اداره آخرین خوش خدمتی‌اش را هم انجام می‌دهد و حاج آقا گویان من را به سمت سالن تودیع می‌برد. جلوی در کت سورمه‌ای رنگم را مرتب می‌کنم و از بسته بودن دکمه بالای پیراهن سفید بی‌یقه‌ام مطمئن می‌شوم. در را باز می‌کنم. صدای همهمه دورم را می‌گیرد. هر کسی چیزی می‌گوید.

 

پیام با اعدام فله‌ای مخالف بود. داد می‌زد: «باید محاکمه می‌شدن. خیلی هاشون دوره زندانشون رو گذرونده بودن.»

از گوشه دیوار صدای محکمی فریاد می‌زند: «دار و دسته همین‌ها بودن که حمله کردن. اینام اگه بیرون بودن با عراقی‌ها همدست می‌شدن. اینا تروریستن.»

من رفتم روی دوش پیام و گفتم: «این بی‌عدالتیه. بیشترشون از توابین بودن.»

یک صدای زنانه گفت: «توبه گرگ مرگه.»

یک دفعه هوا از دود سفید پر شد. پیام من رو گذاشت روی زمین و به سمت در ورودی دانشگاه دویدیم. صدای مرگ بر منافق بیشتر از همه به گوش می‌رسید.

 

معاون اداره دست راستش را بالا برد و گفت: «برای سلامتی حاج آقا صلوات.»

یکساعتی حرف زدند. حکم بازنشستگی من را همراه یک لوح تقدیر توی دستم گذاشتند. سرپرست جدید اداره گفت: «با اینکه حاج آقا با بیست و پنج سال سابقه داشتن ولی به خاطر خدمات ارزنده شون با حقوق کامل بازنشسته شدن.»

با سرپرست جدید راهی اطاق کارم می‌شوم. پیراهن یقه دار رنگی به تن دارد و صورتش را تراشیده است. دستی به پشتش می‌زنم و می‌گویم: «این شکلی هیچوقت برات حکم ریاست نمیاد.»

خنده روی لب‌هایش پهن اش می‌ماسد و می‌گوید: «متوجه منظورتون نمی‌شم حاجی؟»

 

پدر سگرمه‌هایش را توی هم کرد و گفت: «دوبار از کار بیرونت کردن. شیش ماه هم دووم نیووردی. بیا و ایندفعه به حرف من گوش بده.»

- «اخه پدر من، کار کردن من چه ربطی به مدل مو و اندازه آستین لباسم داره؟»

- «من از این چیزا سر در نمیارم. همه آبرو و احترامم رو گذاشتم و رو انداختم به حاجی رضا. یه دوروز صورتت رو نزن. کت و شلوارم بپوش.»

- «من زیر بار حرف زور نمی‌رم.»

- «سنت داره از سن استخدام می‌گذره. تا حالا خودت بودی مهم نبود. الآن زن عقد کرده داری. فردا، پس فردا باید دست زنت رو بگیری ببری زیر یه سقف یا نه؟»

 

فرم‌ها، قرارداد‌ها و مهر شرکت را تحویل سرپرست جدید می‌دهم و می‌گویم: «راستی می‌تونم اسم شریفتون رو بپرسم.»

- «خواهش می‌کنم. سعادتی هستم. مهرداد سعادتی.»

 

پدر چندتایی سرفه کرد و گفت: «لیسانس مدیریت دارن.»

حاج رضا با انبوهی از ریش سرش را تکان داد و گفت: «اسم شریفتون؟»

قبل از آنکه من بگویم «امیر هوشنگ» پدر گفت: «کوچیک شما امیر هستن.»

 

به صورت سعادتی خیره می‌شوم. اول لبخند می‌زند و بعد کمی اطراف را نگاه می‌کند و دوباره به من خیره می‌شود و می‌گوید: «حاج آقا طوری شده؟»

دستی روی موهای پرپشت صورتم می‌کشم و می‌گویم: «می‌خواستم اگه ممکن باشه من رو یه نیم ساعت تنها بذارید تا یکسری وسایل شخصیم رو جمع کنم و با اطاقم خداحافظی کنم.»

دست راستش را روش چشمش می‌گذارد و از اطاق بیرون می‌رود. کشوی سمت راست را بیرون می‌کشم. عکس دو دخترم را از ته کشو بر می‌دارم. فرزانه و فاطمه روی تاب نشسته‌اند و برای من دست تکان می‌دهند.

فرزانه زود به دنیا آمد. ریه‌اش کامل نبود. کلافه بودم. یک سرماخوردگی کوچک برایش حکم مرگ را داشت. توی خواب خس خس می کرد. نفس کشیدنش مثل نیش مار توی گوشم صدا می داد. روزی که به دنیا آمد مادر گفت: «دختر روزی رو زیاد می‌کنه.» اما همراه فرزانه روزی نیامد. بعد از امضا آن کاغذ لعنتی بود که روزی‌ام بیشتر شد. ترفیع پشت ترفیع. خرج پشت خرج. امضا پشت امضا. توی دفتر حاج رضا نهار می‌خوردم. حاجی لیوان دوغش را سر کشید و گفت: «امیرجان قراره چند نفر رو معرفی کنیم برای حج عمره.»

همه توی اداره پست معاونت را تبریک می‌گفتند. حالا دیگر حاج آقا افخمی بودم.

احساس خفه گی می کنم. مادر می‌گفت: «فشار شب اول قبر اونقدر زیاده که شیری که از مادرت خوردی از بدنت بیرون می‌زنه.» بلند می‌شوم و کولر گازی را روشن می‌کنم. دست می‌کشم روی پیشانی‌ام. برآمدگی جای مهر را حس می‌کنم. داغ سرسپردگی‌ام را. مدرک دانشگاه را از روی دیوار بر می‌دارم. دستی روی آن می‌کشم. تصویرم را توی شیشه قابش می‌بینم. کنار عکس روی مدرکم.

 

روز فارغ التحصیلی یک حلقه سی و شش تایی عکس گرفتیم. با اساتید، هم کلاسی‌ها، کارمند‌ها. مسئول بسیج به سمتم آمد. به طرفش رفتم و با تمسخر گفتم: «اخوی بیا یه عکس یادگاری بگیریم.» توی چشمانم نگاه کرد و گفت: «یه بار جستی ملخک.» دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «من برای حق و عدالت جونم رو هم می‌دم.» صورتش را به صورتم چسباند و گفت: «هنوز گشنگی نکشیدی اخوی.»

 

مادر می‌گفت: «اون خونه اجاره‌ای رو پس بدین بیایید همینجا. یه کم گرد‌تر می‌خوابیم.»

پدر می‌گفت: «زن و شوهر جوون با یه بچه بیان تو این خونه یه خوابه. چیزا می‌گیا زن.»

 

حاج رضا روبرویم نشست و تسبیحش را گذاشت روی میز و گفت: «بچه جون تو مسئول این بخشی و انبار هم زیر دست توئه. منم که مدیرعامل اداره‌ام. تو امضا کن تحویل گرفتی، کاغذبازیاش با من.»

از روی صندلی بلند شدم و با صدای آرام گفتم: «آخه حاج آقا این دزدیه، مال بیت الماله. بعدش اگه گندش در بیاد چی؟»

حاجی دست‌هایش را روی شانه‌هایم گذاشت. فشارم داد روی صندلی و گفت: «من که پسر یکی یک دونه رفیق قدیمیم رو نمی‌فرستم پای چوبه دار. بعدشم اینکه اون زبونت رو گاز بگیر. این حق ماست. تازه میشه حقوق واقعیمون. یعنی تو با اینهمه تحصیلات نباید بچه‌ات تو یه بیمارستان خوب معالجه بشه.»

 

داخلی آبدارخانه را می‌گیرم و می‌گویم: «بابا سید واسه رییس سابق چایی میاری یا نه؟»

با دست‌های لرزانش سینی چای را روی میز می‌گذارد. لبخندی تحویلم می‌دهد و می‌رود. عاشق این نبات‌های کنار چایم.

 

از اداره بازرسی که آمدند هی نبات ریختم توی چای و خوردم. یادم نمی‌آمد مادر برای دل پیچه چای و نبات می‌داد یا برای دلشوره. اما آب از آب تکان نخورد. همه چیز درست بود. اسناد باهم می‌خواند. صاحب خانه شدم. مادر ‌گفت: «خدایا شکرت.» بیشتر نماز می‌خواند. پدر چیزی نمی‌گفت. رفتارش عجیب شده بود.

 

در کمد میزم را باز می‌کنم و سررسیدهای قدیمی را بر می‌دارم. روی یکی از سررسید‌ها آرم و نام شرکت سرخس حک شده است. بعد از سربازی آنجا مشغول به کار شدم. قطعات قلابی را برچسب می‌زدند و می‌فروختند. صدایم درآمد. شکایت کردم. عربده زدم. بیرونم کردند. از مجمع جهانی اهل بیت هم با یک تیپا بیرونم انداختند. حاضر نشدم ریش بگذارم و یقه‌ام را ببندم. هنوز داغ بودم. برای خودم ارزش قایل بودم. شخصیت داشتم. فقط گشنگی نکشیده بودم. تا آن روز نکشیده بودم. فرزانه که به دنیا آمد طعم گشنه گی هم آمد.

 

به منشی می‌گویم: «لطفا آقا سعادتی رو صدا کنید تشریف بیارن.»

در حال حرف زدن با تلفن وارد می‌شود. کلید گاو صندوق را تحویلش می‌دهم و رمزش را می‌گویم. بازش می‌کند. چشمم افتاد به خودکاری که دورش را با نخ تسبیح‌های رنگ و وارنگ بافته‌اند.

پیام را بیرون دانشگاه گرفتند. به جرم پخش شب نامه. چند ماه بعد آمد. برای تسویه حساب. این خودکار را از جیبش درآورد و گفت: «کاردستیه زندونه.» گفتم: «یادگاریه عزیزیه.» گفت: «بذار جیبت باشه. مراقب باش حق رو ناحق نکنه.»

بغلش کردم. زدم زیر گریه. نفسم خوب بالا نمی‌آمد. بیچاره فرزانه چی کشیده بود. سرم به دوران افتاد. زیر بغلم را گرفت. من را نشاند رو صندلی و گفت: «حاج آقا اینطوری نکنید. یه کم چایی نبات بخورید. فشارتون افتاده. بازنشستگی هم عالم خودش رو داره.»

خوب به چهره‌اش نگاه می کنم. بلند می شوم. خودکار بافته شده را توی جیبش می گذارم و بیرون می آیم.

 

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

آقا

پله‌های چوبی کافه «ایران تک» زیر پایم جیر جیر می‌کنند. تمام دیوار‌ها را با چوب پوشانده‌اند. چوب کهنه، چوب بی‌رنگ. می‌توانم بوی کاهگل نم خورده روستای مادری را از میانشان حس کنم و صدای مرغ و خروس توی حیاط را بشنوم. چشمانم از نور کم و بوی تنباکوی توی کافه تنگ می‌شود. فرزانه هنوز نیامده است. مطمئنم که نیامده است. این دختر‌ها وقتی بوم بیرنگ‌اند یکساعت رنگ کردنشان طول می‌کشد، فرزانه که باید از سر صحنه بیاید. هم پاک کردن دارد، هم رنگ کردن. آب توی شیشه بالا و پایین می‌رود. نفسم را فوت می‌کنم توی صورت پادشاه قاجار روی کوزه قلیان. لب‌هایم را به شکل دایره در می‌آورم و مثل ماهی بی‌آب مانده باز و بسته می‌کنم. دود‌ها میان هم می‌لولند و از لا به لای آنها یکی سلام می‌کند.

- «ببخشید دیر شد، جای پارک پیدا نمی‌کردم.»

- «شما زن‌ها تا یاد بگیرید پارک کنید نسل این ماشین‌ها منقرض شده.»

کوله هفت رنگش را می‌گذارد زیر میز و می‌نشیند. دستش را به سمت من دراز می‌کند. اخم می‌کنم و قلیان را بیشتر به سمت خود می‌کشم. لپ‌هایش را باد می‌کند و هوا را با فشار از میان لب‌هایش بیرون می‌دهد و می‌گوید: «کار داستانت به کجا رسید؟»

دستم را توی جیب شلوار جینم می‌کنم و با چند تکان بیرون می‌کشم و می‌گویم: «حدود هشت ساعت صدا ضبط کردم.»

باید داستانی بنویسم با موضوع «برابری جنسیتی.»

ننه جواهر با اینکه نزدیک به دوسال از مرگ آقا می‌گذرد هنوز عزادار است. نمی‌دانم این عشق است یا یک جور عادت. فکر زندگی با آقا تنم را می‌لرزاند. اما ننه به آن خو گرفته بود. جور دیگر زندگی را نمی‌شناخت. از فرزانه خواهش می‌کنم بعد از تمرین چند روزی به خانه ما بیاید تا حرفهای ننه را روی کاغذ پیاده کنیم.

- «حالا که به هم محرمیم پدرت دیگه بهانه‌ای نداره.»

حلقه ساده نقره‌ای رنگ را توی انگشتش می‌چرخاند و می‌گوید: «به شرطی که شب‌ها خودت من رو برسونی خونه.»

- «می‌ترسی نتونی تو کوچه باریک ما پارک کنی؟»

مثل احمق‌ها نگاهم می‌کند. با دست اشاره می‌کنم که دنباله شال بنفشش کنار رفته و سینه‌اش پیداست.

 

ننه جواهر صورتش پر از آبله است. موهای حنایی‌اش را از وسط فرق باز می‌کند و نصف این خورشید درخشان زیر چارقد سفیدش پنهان است. سنجاق قفلی زیر چارقدش را سفت می‌کند و می‌گوید: «آقا توی ده یه دکون داشت. صاحب چند تیکه زمین و یه چاه آب هم بود. برای خودش کسی بود. بزرگ و کوچیک احترامش می‌کردن.»

از کنار جاده اصلی به بالای کوه که نگاه می‌کردی تکه‌ای سرسبز توی چشمانت شادی می‌ریخت. شاخه‌های درختان سیب و آلوی روستای «آلتی بولاغ» به زمین می‌رسیدند و گاهی از سنگینی بار می‌شکستند. دست بچه‌های ده همیشه از کندن پوست گردو سیاه بود. روزهای ده با صدای گله و هی هی چوپان‌ها شروع می‌شد.

- «از روستاهای اطراف هم برای خرید و فروش میومدن روستای ما. فقط پنج تا آهنگری داشت.»

آقا از زن اولش بعد از دعا و نذر صاحب دو دختر شد. اهل روستا زیر گوش هم پچ پچ می‌کردند. باد حرف می‌برد و می‌آورد. «حتما تو مالش حروم و حلال هست که بعد از مرگش ردپایی ازش نمیمونه.» دختر سوم آقا که مرده به دنیا آمد زن آقا جن زده شد. دهانش کف می‌کرد و زمین را چنگ می‌زد. روز‌ها بدون چادر فریاد زنان توی کوچه‌ها می‌دوید. آن همه مال و مکنت آقا بعد از مرگش روی زمین می‌ماند. ورثه نداشت.


فرزانه کش پشت مو‌هایش را سفت کرد و گفت: «وا! مگه به دخترهاش ارث نمی‌رسید؟»

با انگشت شصتم بینی‌ام را می‌خارانم و می‌گویم: «ظاهرا برای داماد‌ها کسرشان بوده که از طرف دختر بهشون مال برسه.»

پدر فرزانه سر خیابان منتظر است. بالا و پایین می‌رود. خدا را شکر که در این زمان به دنیا آمدم. تصور بلاهایی که سر زن‌ها آمده برایم دشوار است. زن آقا را به خانه پدرش پس فرستادند. بیماری صرع دوماهه از پا درآوردش. وقتی با فرزانه به حرفهای ننه جواهر گوش می‌دهم گونه‌هایم از مرد بودن سرخ می‌شود.

 

- «دو سالی می‌شد که نماز و روزه به من واجب شده بود. یه روز که کنار بی‌بی داشتم نون می‌پختم پدرم اومد خونه.»

آمدن پدر قبل از غروب آفتاب چیز عجیبی بود. صدای تق و تق کلون مردانه و به همراهش یاالله پدر خانه را پر کرد. سبیل پر پشت پدر چیزهایی گفت. لبخندی روی صورت بی‌بی آمد و محو شد. کمی به دیوار حیاط تکیه داد و بعد روی پله نشست. به دیوار آن سوی حیاط خیره شد و بلند شد. فردا شب گوسفندی را سر بریدند. کمی قند سابیدند و زن‌ها با سینی ضرب گرفتند. جواهر زن آقا شد. هم بازی دخترهای آقا.

 

چشمهای فرزانه بوی باران می‌گیرد. رنگ سیاه از روی مژه‌اش راه می‌افتد. از قیافه‌اش خنده‌ام می‌گیرد. می‌گوید: «می‌بینی عرشیا! می‌بینی چقدر بدبخت بودن؟»

- «والا عاشق‌تر از ما بودن. دوساله آقا مرده و ننه هنوز چشمهاش سرخه.»

- «باورش سخته.»

- «آره والا. نه خواستگاری، نه حنابندون، نه عروسی، نه چک، نه چونه....»

- «خوبه! خوبه! حالا تو نمی‌خواد این وسط بل بگیری.»


فرزانه را جلوی در مجتمع بهاران پیاده می‌کنم. با دو دستش هوا را جابجا می‌کند و برایم بوسه‌ای می‌فرستد. روسری‌اش می‌فتد. مو‌هایش را نقره‌ای کرده و حالا مثل صاعقه‌ای است که میان گلهای قرمز پارچه روی شانه‌اش افتاده است. صدایش می‌کنم و دو دستم را از پشتم روی سرم می‌آورم. می‌فهمد.


صندلی چرخدار ننه را هل می‌دهم و می‌رویم توی حیاط. کنار حیاط کوچک خانه خاله یک رج سبزی کاشته‌اند. تره و تربچه و شاهی و ریحون. میان آن همه دود این تکه بوی بهشت می‌دهد.

- «آقا عاشق سبزی بود. مهمون که می‌ومد سفره پهن می‌کردم از این سر اطاق تا اون سر اطاق.»

دستش روی هوا نیم دایره‌ای می‌کشد. مهمون حبیب خدا بود و اگر بدون خوردن سبزی از خانه می‌رفت انگار گشنه رفته بود.

- «خدا روحش رو شاد کنه. یکبار مثل همیشه بی‌خبر با ده تا مرد اومد خونه. سفره پهن بود و دست به خیر. واسه خورد و خوراک کم نمی‌ذاشت. یادم رفته بود سبزی پاک کنم. قشقرقی به پا کرد که نگو. ولی دست روم بلند نکرد.»

آقا مهربان بود. انبار خانه پر بود از برنج و آرد و گوشت قورمه شده. صبح بعد از نماز راهی زمین می‌شد و بعد در مغاره‌اش را باز می‌کرد. غروب به خانه می‌آمد و چایش را می‌نوشید و توی اطاقش کمی قرآن می‌خواند و می‌خوابید. فقط یکبار جواهر را کتک زده بود.

- «تو خونه همسایه یه کم به صورتم سرخاب مالیدم. فکر کردم آقا خوشش میاد.»

چنان سیلی از آقا خورده بود که رنگ سرخاب و سفیدآب میان جای انگشتان آقا محو شده بود. آقا چند روزی از خانه بیرون نرفته بود. خجالت می‌کشید. توی خانه مانده بود و ذکر می‌گفت.

- «حق داشت. اون موقع مرد‌ها غیرت داشتن. فکر می‌کرد اگه یکی تو کوچه من رو با اون ریخت دیده باشه چی؟»

 

مادر داد می‌زند: «عرشیا! فرزانه اومده.»

کیف و کتابش را توی اطاق می‌گذارد و کنار لب تاب ولو می‌شود. مادر دو لیوان شربت می‌آورد و می‌رود.  تی شرت راه راه‌اش چشمانم را اذیت می‌کند. کاغذهای سفید را مرتب می‌کند و می‌گوید: «کلک زدیا. قرار بود باهم گوش بدیم.»

کمی شانه‌ام را می‌مالم و می‌گویم: «فعلا شربتت رو بخور خنک بشی.»

صدای شکستن چیزی می‌آید. می‌خندد و می‌گوید: «زنگ اس‌ام اسه. هول نکن.»

پیامش را می‌خواند و شربت به گلویش می‌پرد. چندتایی سرفه می‌کند. گوشی را بر می‌دارم. فکر می‌کردم اینجور جک‌ها فقط بین پسر‌ها رواج دارد. فکرم را بلند می‌گویم. می‌گوید: «اتفاقا اینم یکی از پسرهای دانشگاهه.»

دست راستم را با دست چپ فشار می‌دهم.

 

- «منم برای آقا فقط دختر زاییدم. مادر تو و این خاله زهرا و خدابیامرز ملیحه. خودم با دستهای خودم از زیرآوار کشیدمش بیرون. آروم خوابیده بود.»

زلزله سال چهل و هشت بویین زهرا روستا را نابود کرد. خاله ملیحه و دو دختر زن قبلی آقا زیر آوار از دنیا رفتند. بسیاری از اهالی روستا ازآانجا کوچ کردند. چاه‌های آب خشک شدند. توی شهر کسی برای آقا سر خم نمی‌کرد. آقا مدام غر می‌زد از بی‌پسری.

- «دست خودش نبود. دست بزن پیدا کرده بود.»

کنار سینما جی یکی از هم دهاتی‌ها برایش کاری دست و پا کرد. یک پارکینگ مخصوص مینی بوس‌های بین شهری. دو اطاق کوچک هم ته پارکینگ بود برای سکونت جواهر و دو دخترش. آقا اجازه داشت کنار در سیگار هم بفروشد. هر روز صبح کلاه نمدی‌اش را تا روی ابرو پایین می‌کشید و چپقش را چاق می‌کرد و می‌نشست جلوی در. برگه ورود و خروج ماشین‌ها را مهر می‌زد و زنجیر را باز و بسته می‌کرد.

 

فرزانه ساعتش را نگاه کرد و چشمانش گرد شد: «واای ساعت یازده شبه. بابام من رو می‌کشه. چرا زنگ نزده؟»

به گوشی‌اش زل می‌زند. پنج تماس بی‌پاسخ و سایلنت بودن گوشی سرعت لباس پوشیدنش را بیشتر می‌کند.

تصور می‌کنم فرزانه به جای این مانتوی طرح ترمه چادر چهارخانه مشکی و طوسی به دور کمرش پیچیده و جای گوشی و کوله با یک دستش گهواره را تکان می‌دهد و با دست دیگرش نان توی تنور می‌گذارد. صورتش به جای رژ گونه صورتی و سایه کمرنگ طوسی صاف صاف است و روسری قهوه‌ای رنگ زیرش گره خورده است.

وقتی من به دنیا آمدم آقا تا چند روز بشقاب شکلاتش کنار بساط سیگار بود. از آقا هم می‌ترسیدم و هم دوستش داشتم. توی محل همه از او حساب می‌بردند. از ترس چوبدستی‌اش کسی به من چپ هم نگاه نمی‌کرد.

دست می‌گذارم روی چروک‌های پوست دست ننه. رگ‌های متورم آبی رنگش مثل رودی از لا به لای پستی و بلندی‌ها می‌گذرند و بعد از گذر از دستبند عقیقش به زیر سیاهی آستینش می‌روند. لبخندی می‌زند و دو سوی صورتش آویزان می‌شود. می‌گوید: «ننه یه وقت صدای من رو نبری یه مرد نامحرم گوش بده. روح آقا عذاب می‌کشه. مرد با غیرت تا روی پل صراط چشمش دنبال کس و کارشه.»

می‌خندم. می‌خندد. یک مشت نخودچی توی دستم می‌ریزد. می‌ریزم توی جیبم.

 

بوی عطر فرزانه را لای همه بوهای تو کافه حس می‌کنم. سرم را بالا می‌آورم. همراهش یک پسر عینکی است با موهای دم اسبی. گرم صحبتند و خنده تا سر میز می‌رسند. فرزانه می‌گوید: «عرشیا جان ایشون فرزاد هستن. هم بازی من توی تا‌تر.» نخودچی‌های توی جیبم خرد می‌شوند. چقدر هم اسم‌هایشان بهم می‌آید. فرزاد و فرزانه. دست فرزاد روی هوا می‌ماند. دندانهای فرزانه لب پایینی‌اش را گاز می‌گیرد. سبیل شاه قاجار روی کوزه کش می‌آید و مسخره‌ام می‌کند. فرزانه می‌گوید: «عرشیا داستان می‌نویسه. راستی عرشیا اسم برای داستانت گذاشتی؟»

ناخن انگشت کوچکم را با دندانم می‌کنم می‌گویم: «نوه بی‌غیرت.»

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

جبر

مامان گریه کرد. حال منم بد شد. خواب بودم که صدای بابا اومد: "آبروی من رو بردی. می کشمت. "
توی جام بالا و پایین رفتم. مامان جیغ کشید. یه صدایی اومد. مثل وقتایی که مامان برام دست می زنه. پرت شدم.
- "بوی عطرت خونه رو برداشته. من فردا سر ساختمون سرم رو چجوری جلوی شوذب و عباس بلند کنم؟ "
- "من که نمی دونستم با دوستات میای. "
یه صدای دیگه اومد و من پرت شدم یه طرف دیگه. نمی تونستم نفس بکشم. بابا در رو محکم بست. صدای ترسناکی داد. تشنه م شد. مامان آب خورد. دویاره زد زیر کریه. زدم به شیکم مامان و گفتم: "چی شده؟ "
مامان دست کشید روی شیکمش و گفت: "آروم باش بچه! آروم. "
از گرمای دست مامان خوشم اومد. هر وقت اینکار رو می کنه  خوابم می گیره. گفتم: "چرا گریه می کنی مامانی؟ "
از جاش بلند شد و گفت: "خدا کنه پسر باشی. خدا کنه مرد بشی."
کم کم تکون خوردم و خوابم برد. یه دفه جام تنگ شد. له شدم. شروع کردم به لگد زدن. مامان یه نفس بلند کشید و گفت: "آخ! حواسم نبود دراز کشیدم. "
یه کم جام بهتر شد. مامان گفت: "یازده سالم بود که من رو به عقد بابات درآوردن. باید دو سال صبر می کردم که بره سربازی و برگرده. یه روز از مدرسه که برگشتم خونه مامانم دم در منتظرم بود. قربون صدقه م رفت. لپم رو کشید. آبله های روی صورتش کش اومده بودن. تو خونه یه چادر سفید انداختن سرم و عقدم کردن. مدرسه تعطیل شد."
سرم داشت گیج می رفت. مامان یه چیز شیرین خورد و گفت: "همش ویار شیرینی می کنم. حتما پسری. "
صدای جر جر اومد و بعدش مامان یه فوت محکم کرد. یه نفس بلند کشیدم و چندتایی صدای تق تق شنیدم. مثل همیشه یه بویی بلند شد و من حالم بد شد. بازم همون اتفاق همیشگی افتاد. چندتایی تکون محکم خوردم و مامانی به قول خودش عق زد و گفت: "آخیش! " بازم دستش رو کشید روی شیکمش و گفت: "نیگا کن جای انگشتای بابات رو صورتم معلومه. یه بار نه سالم بود. تازه نه سالم شده بود. داشتم توی تراس رخت پهن می کردم. مامان بند رو پایین تر زده بود تا من کمکش کنم. یه دفه باد اومد. اونقدر کیف داد. موهام با باد بالا و پایین می رفتن. یهویی صورتم سوخت. جای انگشتای بابام چند روز روی صورتم بود. روسری گیر کرده بود به قفس کفترای همسایه بغلی که زل زده بود به من."
آروم آروم خوابم برد. خواب دیدم کنار مامانی خوابیدم. خیلی دلم می خواد زودتر مامانی رو ببینم. از بابا می ترسم. یه صدای بلند گرومب اومد. دردم گرفت. جای انگشتای بابا رو روی صورتم حس کردم. بابا داد زد: "پاشو وسایلت رو جمع کن برو خونه ننه ت تا بچه به دنیا بیاد. "
مامان با گریه گفت: "مرد منم آدمم. یه بارم دلم خواست از این عطر به خودم بزنم."
یه صدای تف اومد بابا گفت: "فردا سر کار همه به من به چشم دیوث نیگا می کنن. فعلا برو خونه ننه ت تا ببینم چی میشه. "
از یه بلندی افتادم پایین. بابا داد زد: "پاشو برای من ادا در نیار. " یه چیزی خورد توی پام. بوی بدی اومد. خوابم برد. با صدای بوق بوق بوق بیدار شدم. می خواستم برم بیرون. نفس که می کشیدم یه چیزایی می رفت توی دماغم. یه آقایی گفت: "سری ببریدش اطاق عمل. کیسه آبش پاره شده. "

رباب گفت: "حالا پسر بود یا دختر؟ "
دکتر گفت: "دختر بود. "
ننه گفت: "معصوم بود. جاش توی بهشته. "
رباب گفت: "همون بهتر که مرد. "

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد