درد دل های شبانه

گاهی در شبانه هایی پر سکوت دلم میگرفت و مي گشتم پی گوشی برای دردلي و ناگهان اینجا را یافتم و از آن روز بسته به درددل های این دل تنگ سرکی به این دکان می کشم و کرکره ای بالا می دهم تا دل آسوده کنم

جبر

مامان گریه کرد. حال منم بد شد. خواب بودم که صدای بابا اومد: "آبروی من رو بردی. می کشمت. "
توی جام بالا و پایین رفتم. مامان جیغ کشید. یه صدایی اومد. مثل وقتایی که مامان برام دست می زنه. پرت شدم.
- "بوی عطرت خونه رو برداشته. من فردا سر ساختمون سرم رو چجوری جلوی شوذب و عباس بلند کنم؟ "
- "من که نمی دونستم با دوستات میای. "
یه صدای دیگه اومد و من پرت شدم یه طرف دیگه. نمی تونستم نفس بکشم. بابا در رو محکم بست. صدای ترسناکی داد. تشنه م شد. مامان آب خورد. دویاره زد زیر کریه. زدم به شیکم مامان و گفتم: "چی شده؟ "
مامان دست کشید روی شیکمش و گفت: "آروم باش بچه! آروم. "
از گرمای دست مامان خوشم اومد. هر وقت اینکار رو می کنه  خوابم می گیره. گفتم: "چرا گریه می کنی مامانی؟ "
از جاش بلند شد و گفت: "خدا کنه پسر باشی. خدا کنه مرد بشی."
کم کم تکون خوردم و خوابم برد. یه دفه جام تنگ شد. له شدم. شروع کردم به لگد زدن. مامان یه نفس بلند کشید و گفت: "آخ! حواسم نبود دراز کشیدم. "
یه کم جام بهتر شد. مامان گفت: "یازده سالم بود که من رو به عقد بابات درآوردن. باید دو سال صبر می کردم که بره سربازی و برگرده. یه روز از مدرسه که برگشتم خونه مامانم دم در منتظرم بود. قربون صدقه م رفت. لپم رو کشید. آبله های روی صورتش کش اومده بودن. تو خونه یه چادر سفید انداختن سرم و عقدم کردن. مدرسه تعطیل شد."
سرم داشت گیج می رفت. مامان یه چیز شیرین خورد و گفت: "همش ویار شیرینی می کنم. حتما پسری. "
صدای جر جر اومد و بعدش مامان یه فوت محکم کرد. یه نفس بلند کشیدم و چندتایی صدای تق تق شنیدم. مثل همیشه یه بویی بلند شد و من حالم بد شد. بازم همون اتفاق همیشگی افتاد. چندتایی تکون محکم خوردم و مامانی به قول خودش عق زد و گفت: "آخیش! " بازم دستش رو کشید روی شیکمش و گفت: "نیگا کن جای انگشتای بابات رو صورتم معلومه. یه بار نه سالم بود. تازه نه سالم شده بود. داشتم توی تراس رخت پهن می کردم. مامان بند رو پایین تر زده بود تا من کمکش کنم. یه دفه باد اومد. اونقدر کیف داد. موهام با باد بالا و پایین می رفتن. یهویی صورتم سوخت. جای انگشتای بابام چند روز روی صورتم بود. روسری گیر کرده بود به قفس کفترای همسایه بغلی که زل زده بود به من."
آروم آروم خوابم برد. خواب دیدم کنار مامانی خوابیدم. خیلی دلم می خواد زودتر مامانی رو ببینم. از بابا می ترسم. یه صدای بلند گرومب اومد. دردم گرفت. جای انگشتای بابا رو روی صورتم حس کردم. بابا داد زد: "پاشو وسایلت رو جمع کن برو خونه ننه ت تا بچه به دنیا بیاد. "
مامان با گریه گفت: "مرد منم آدمم. یه بارم دلم خواست از این عطر به خودم بزنم."
یه صدای تف اومد بابا گفت: "فردا سر کار همه به من به چشم دیوث نیگا می کنن. فعلا برو خونه ننه ت تا ببینم چی میشه. "
از یه بلندی افتادم پایین. بابا داد زد: "پاشو برای من ادا در نیار. " یه چیزی خورد توی پام. بوی بدی اومد. خوابم برد. با صدای بوق بوق بوق بیدار شدم. می خواستم برم بیرون. نفس که می کشیدم یه چیزایی می رفت توی دماغم. یه آقایی گفت: "سری ببریدش اطاق عمل. کیسه آبش پاره شده. "

رباب گفت: "حالا پسر بود یا دختر؟ "
دکتر گفت: "دختر بود. "
ننه گفت: "معصوم بود. جاش توی بهشته. "
رباب گفت: "همون بهتر که مرد. "

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

ساعت پنج

من ساعت پنج روز یکشنبه چهاردهم تیرماه مُردم.
مثل سگی که به زور قلاده صاحبش حرکت می کند چند ثانیه ای روی زمین به دنبال کیفم کشیده شدم. مردم تماشایم می کردند. روی پیاده رو افتادم. گرما را روی موی صورتم احساس می کردم. کُمکم کردند و تکیه دادم به دیوار شیرینی فروشی فرانسه. بوی پای سیب و قهوه و دود حالم را بدتر می کرد. جلویم پر از آدم های ناقص بود. عینک خرد شده ام را توی جیب می گذارم. دستمال و آب به سمتم دراز می شود. سینه ام به خس خس می افتد. درد کهنه. چشمهایم را می بندم.

سحر چمدانش را تحویل می دهد و می آید. موهایش همانند اشکهایش سرازیر است. بیست و چهارسال از خاطراتم در حال رفتن است. می رود به جایی که ندیده ام. از مادرش جدایش می کنم. شوری چشمهایش را می بوسم و می گویم: "سخت ترش نکن سحر. دو ساله داری دلیل میاری و حالا ... . "
- "از دستم دلخوری بابا؟ "
- "نه باباجون دلخور که نه، اما ... ."
جلوی گیت خروجی دستش را تکان می دهد. آخرین تصویر. تصویر وارونه پاندول یک ساعت قدیمی.

باز صدای موتور توی گوشم می پیچد. می خواهم فرار کنم. تبخال سروان می گوید: "چی تو کیفتون بود؟ "
مردم گزارش کامل داده اند. بیسیم سروان می گوید: "نزاع با چاقو سر پل حافظ." چشمهای سروان می گوید: "می تونید صحبت کنید پدرجان؟ "

پدر نمی گذاشت صحبت کنیم. شب عید از کوچه پس کوچه های شاپور راه می افتادیم به سمت گلوبندک. همه خیابان سلام می کردند. هرچه خودش می خواست می خرید. پارچه مقدم فقط از حاج ممدآقا. کفش فقط گیوه های دست دوز کربلایی. دست آخر هم امامزاده زید.

سیگارم را روشن می کنم. سرفه هایم غلیظ تر می شود. می گویم: "همه هویتم توی کیفم بود با کمی پول." دست سروان تند و تند می نویسد و می گوید: "اینجا رو امضا کن. هرچی کپی از این مدارک داری بردار و تا یک ساعت دیگه بیا کلانتری میدون انقلاب."
از خیر دیدن دکتر فیاض می گذرم. فعلا با این سرفه ها سر می کنم. شلوارم را می تکانم. به پاره گی های لباسم نگاه می کنم. کاملا غریبه ام. مردی با لباس خاکی بدون سحر، بدون مدرک. فقط مانده این سرفه های بی امان. به آن طرف خیابان می روم. جلوی یک تاکسی را می گیرم و می گویم: "دربست میدون حر." راننده برای خودش حرف می زند. بوق می زند. غر می زند. از جلوی گلفروشی زعیم رد می شویم. بار اول اینجا دیدمش. سیگار دیگری روشن می کنم و به مریم زنگ می زنم: "دوست داری چندتا رُز رنگ و وارنگ برات بگیرم؟ "
صدای توی گوشی می گوید: "رفتی دکتر یا نه؟ "
چندتایی سرفه می کنم و می گویم: "کیفم رو زدن. دارم میرم اداره ببینم کپی مدارک چی دارم؟ "
مریم می گوید: "طوریت که نشده؟ "
با بینی ام ور می روم و می گویم: "ظاهرا که سالمم. "
صدای توی گوشی می گوید: "دکتر یادت نره! "

بیست و شش سال پیش رفتم توی گلفروشی زعیم و از هر رنگ رُز یک شاخه خریدم. دختر چادری توی چادر کتاب می فروخت. زد زیر گوشم. خندیدم. سرفه ام گرفت. دکتر فیاض گفت: "با این وضع ریه هم سیگار برات سمه، هم کار کردن تو مرکز شهر." گوشی را می گذارد روی سینه ام و سرش را جوری تکان می دهد که انگار صدای تار و سه تار می شنود.

از پله های مترو پایین می روم. لای جمعیت سوار می شوم. نفسم بالا نمی آید. صدای زنی می گوید: "ایستگاه امام خمینی. از مسافرینی که ... . " با هر سرفه بالا و پایین می روم. جلوی در ایستگاه سیگار دیگری روشن می کنم.
دکتر فیاض روی صندلی چرخانش جرجر می کند و می گوید: "اگه زنده موندی و اومدی اینجا و گفتی هنوز تو توپخونه کار می کنم و سیگارم می کشم مطمئن باش خودم خفه ت می کنم."
کنار سیگار فروش توی پیاده رو ولو می شوم. آدمها به طرفم می آیند. دیگر نفسم پایین نمی رود. ساختمان ها دور سرم می چرخند. ساعت وسط میدان هم می چرخد و ساعت پنج را نشان می دهد.
                                                                                                               

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

می دوم

ننجون صدایم می کند. صدایی به آرامش عقیق های روی چارق سفیدش. بوی کاهگل مشامم را پر می کند. بوی غروب. بوی عصر تابستان. دیوارهای کاهگلی وقتی آب می خورند زنده می شوند. نفس می کشند. حرف می زنند. زنده ات می کنند. توی تراس کنار سماور زغالی اش نشسته است. با آب سماور سه استکان کمر بارک را توی کاسه مسی زیرش می شوید. خودش می گوید: "چارخالمیش می کنم." می خندد. می خندم. چای خوش رنگ پر رنگ می ریزد. جواهر خانم سینی پر از انگور یاقوتی را روی جاجیم می گذارد و می رود سراغ نان پختنش. خوشه ای بر می دارم و سرازیر می شوم توی کوچه. توی کوچه همه به هم سلام می کنند. به من هم سلام می کنند. چه آشنا، چه غریبه. هوا پر از بوی گوسفند است. صدای پارس سگ ها از دور دست می آید. چوب دستی کلثوم ننه پایم را نوازش می کند. می گوید: "اوغلان برو تو خونه. شب که بشه گرگ میاد." با چوب دستی مهربانش گرگ کشته است. در جوانی. گوهر عمه هن هن کنان می آید. کیسه پر از گردوی تازه اش بوی باغ می دهد. باغ عدن. دستهایم را سیاه می کند. پوست سبز گردو سیاهت می کند. شب روی تراس توی پشه بند دراز می کشم. آسمان توری پر از ستاره است. به اندازه سکوت شب. چیزی زنگ می خورد. توی سرم خط می افتد. اخمهایم توی هم می رود. عذابم می دهد. بیدار می شوم. شیر و کیک روی میز را قورت می دهم. باید تا مترو بدوم. سرم را به شیشه پنجره قطار می چسبانم. مرد روبرویی روزنامه اش را باز می کند. باز هم کشتار، اختلاس، جنگ، خیانت.
راهی نیست. گریزی نیست. باید این زندگی را تحمل کرد. تا آخر راه باید رفت. راهی با پایان نامعلوم. پر از پیچ و خم. توی جیبم می لرزد. دست می کنم توی جیبم. یک مشت کشمش در می آورم. ننجون می گوید: "باز گردوها رو جدا کردی و خالی خوردی؟" عصبانیتش پر از محبت است. پر از زیبایی. به درخشندگی سنجاق قفلی روی سینه اش. دستم را می گیرد. دست های پر از چروکش به نرمی شقایق های وحشی پشت خانه است. تا دست می زنی گلبرگ هایش می ریزد. توی دستم نخودچی می ریزد. می گوید: "با کیشمیش بخور." دستم را باز می کنم. کارهای امروزم روی صفحه گوشی روشن و خاموش می شود. خاموشش می کنم. همه داد می زنند: "خاموش کن." اما وقتی موشک باران شروع شد دیگر مهم نبود خاموش باشد. باران می بارد و بالاخره یک جایی می خورد. ننجون رعشه می گرفت. می ترسید. از ترسیدنش می ترسیدم. معلوم نبود چرا می میریم؟ چرا می میرند؟ چرا می کشیم؟ چرا می کشند؟ ننجون مرد. توی اطاق من صورت گرمش سرد شد. زندگی مدرن شد. هوا گرم شد. دستی شانه ام را تکان داد: "آقا آخر خطه، جا نمونی." از مترو پیاده می شوم. باز هم می دوم. می دوم تا برسم.
می دوم تا برسم؟

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

 

می خواهم بالا بیاورم. عق بزنم به همه چیز. تمام معده ام توی گلویم گیر کرده است. نمی دانم مال زهرماریست که دیشب خورده ام یا برای حرفهاییست که صبح شنیده ام. آنقدر توی گوشم خواندند که برای بهتر نوشتن به  دیالوگ های اطراف خوب گوش بده. یادداشت کن. به خاطر بسپار که شده ام مثل زن های چادر به کمر فضول که فالگوش توی راهرو آپارتمان منتظر شنیدن صدا هستند. سر پیچ کوچه ام که صدای زنی را می شنوم: "من دیگه تحمل ندارم نقش خائن رو بازی کنم. حس بدیه که دارم به زنت خیانت می کنم. زودتر زنت رو طلاق بده. " سرجایم می مانم. دود سیگار از کنار دیوار می آید: "من زنم رو دوست دارم. عاشقشم. نمی تونم. بچه م رو چیکار کنم."
- "من خودم واسه بچه ت مادری می کنم."
دیگر از طاقت من خارج است. راه می افتم. دخترکی شاید بیست و دوساله. موهای طلایی اش از زیر روسری قرمز رنگش بیرون ریخته است. رنگ قرمز روی لب ها و کیف و کفشش خود نمایی می کند. مرد با موهای جوگندمی و ریش چندروزه اش همانطور که دود می کند به من زل می زند: "چیه داداش؟ مسافرم دلم می خواد سیگار بکشم." با عصبانیت می آید به سمت من. می خواهم بگویم دارم تصویرشان را به ذهنم می سپارم. می خواهم بگویم برای شخصیت پردازی لازم است. می گویم: "نه آقا من چاکرتم. به من چه مربوطه؟ شما اصلا وسط خیابون قبل از افطار کباب باد بزن. یه لحظه با یکی از دوستای قدیمیم اشتباه گرفتمتون."
خیابان را رد می شوم می نشینم رو نیمکت رنگ رو رفته پارک. حالم بهم می خورد از زنهایی که وارد زندگی آدمها می شوند و بعد هم طاقت زن دیگری را ندارند. حالم بهم می خورد از مردهایی که عادت را با عشق اشتباه گرفته اند. حالم بهم می خورد از حکومتی که با تفکیک جنسیتی از کودکی تمام زندگی مان را لجن مال کرده است. عشق هایی که از روی هوس است. دوستت دارم هایی که بعد از ارضا شدن دیگر حوصله را سر می برد. دخترهایی که هنوز نمی دانند دلبستن های آنی تا توی رختخواب ادامه خواهد یافت و خلاص. فکر می کنند با نشان دادن بدنشان محبتشان را نشان می دهند. پسرهایی که برای هوس و اضافه کردن به خاطرات سکسی خودشان از ترفند عشق استفاده می کنند. ازدواجهایی که با رویه زیبای عاشقی شروع می شود و درونمایه اش چیزی جز شهوت سرکوب شده نیست. بلند می شوم و شلوارم را می تکانم. از چه؟ نمی دانم. باید روحم را بتکانم. باید جامعه را بتکانیم از اینهمه رنگ و ریا و عادت. 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

برای مخاطب های آشنا

یک عمارت قدیمی، حیاطی یزرگ با حوضی در میان. دور تا دورش حجره هایی با سقف های گنبدی گلی، در های چوبی آبی رنگ، درهایی که با سرو صدا و جرق جرق طاق جفت می شوند. ورودی خانه راهرو دراز و باریکیست. غروب یک روز تابستان است. مثل همین روزها. هوای خفه کویر بدون باد جهنم می شود. حیاط را آب می پاشم. با آب حوض کاشیکاری شده. بوی نم و کاهگل بلند می شود. روی سکوی جلوی اطاق می نشینم. سیگاری روشن می کنم. چراغ بالای سرم با فرو رفتن خورشید پر از حشره می شود. چشم به در مانده ام. مانده ام که بیایید. چقدر دلم دیدار دوباره تان را می خواهد. صدای تار می آید. صدایی آشنا. صدای علی قربون. ناگهان چشم انداز روبرویم سبزه زاری می شود. پر از چادرهای رنگارنگ. پر از مسافر. بچه ها یکی یکی پیدایشان می شود. بهنام اول از همه تو می آیی. به همراه سارا. پر از خنده. در دستت کیسه ایست پر از چیپس و تنقلات. بعد هادی آمد. با ماشین جدید نارنجی اش که پرواز هم می کرد. گوشه حیاط فریدون را می بینم با عهد و عیالش. ریش پرفسوری پرپشتش داشت از ته دل می خندید. خواهرم از توی اطاق صدایمان می کند. همگی به داخل اطاق رفتیم. در را از پشت قفل کردم. اطاق فراخ شده بود. قد یک خانه. دارا گوشه ای داشت نماز می خواند. هدی نشسته بود. مهدی زمانی هم بود. مهدی شهراسبی هم بود. قرار بود امید و جواد هم از شمال برسند. اکبر بیرون مانده بود تا سیگارش را بکشد. همه بودند و بسیاری دیگر که نمی شناختمشان. ولی همگی آشنا بودند. حرف می زدیم. بحث می کردیم. می خندیدم. یادم آمد کاری دارم. هادی مرا تا مترو رساند. کارم طول کشید. از خواب پریدم. تنها دو ساعت خوابیده بودم. اما دیگر خوابم نبرد. سرحال بودم. از دیدار. از حس خوب باهم بودن. پنج صبح بود. آهنگی از مرضیه گذاشتم. همانجا خوابم برد. دیگر خوابی ندیدم. چقدر دلم برای همه تان تنگ شده است.

خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

                                            سهراب سپهری

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد