درد دل های شبانه

گاهی در شبانه هایی پر سکوت دلم میگرفت و مي گشتم پی گوشی برای دردلي و ناگهان اینجا را یافتم و از آن روز بسته به درددل های این دل تنگ سرکی به این دکان می کشم و کرکره ای بالا می دهم تا دل آسوده کنم

آقا

پله‌های چوبی کافه «ایران تک» زیر پایم جیر جیر می‌کنند. تمام دیوار‌ها را با چوب پوشانده‌اند. چوب کهنه، چوب بی‌رنگ. می‌توانم بوی کاهگل نم خورده روستای مادری را از میانشان حس کنم و صدای مرغ و خروس توی حیاط را بشنوم. چشمانم از نور کم و بوی تنباکوی توی کافه تنگ می‌شود. فرزانه هنوز نیامده است. مطمئنم که نیامده است. این دختر‌ها وقتی بوم بیرنگ‌اند یکساعت رنگ کردنشان طول می‌کشد، فرزانه که باید از سر صحنه بیاید. هم پاک کردن دارد، هم رنگ کردن. آب توی شیشه بالا و پایین می‌رود. نفسم را فوت می‌کنم توی صورت پادشاه قاجار روی کوزه قلیان. لب‌هایم را به شکل دایره در می‌آورم و مثل ماهی بی‌آب مانده باز و بسته می‌کنم. دود‌ها میان هم می‌لولند و از لا به لای آنها یکی سلام می‌کند.

- «ببخشید دیر شد، جای پارک پیدا نمی‌کردم.»

- «شما زن‌ها تا یاد بگیرید پارک کنید نسل این ماشین‌ها منقرض شده.»

کوله هفت رنگش را می‌گذارد زیر میز و می‌نشیند. دستش را به سمت من دراز می‌کند. اخم می‌کنم و قلیان را بیشتر به سمت خود می‌کشم. لپ‌هایش را باد می‌کند و هوا را با فشار از میان لب‌هایش بیرون می‌دهد و می‌گوید: «کار داستانت به کجا رسید؟»

دستم را توی جیب شلوار جینم می‌کنم و با چند تکان بیرون می‌کشم و می‌گویم: «حدود هشت ساعت صدا ضبط کردم.»

باید داستانی بنویسم با موضوع «برابری جنسیتی.»

ننه جواهر با اینکه نزدیک به دوسال از مرگ آقا می‌گذرد هنوز عزادار است. نمی‌دانم این عشق است یا یک جور عادت. فکر زندگی با آقا تنم را می‌لرزاند. اما ننه به آن خو گرفته بود. جور دیگر زندگی را نمی‌شناخت. از فرزانه خواهش می‌کنم بعد از تمرین چند روزی به خانه ما بیاید تا حرفهای ننه را روی کاغذ پیاده کنیم.

- «حالا که به هم محرمیم پدرت دیگه بهانه‌ای نداره.»

حلقه ساده نقره‌ای رنگ را توی انگشتش می‌چرخاند و می‌گوید: «به شرطی که شب‌ها خودت من رو برسونی خونه.»

- «می‌ترسی نتونی تو کوچه باریک ما پارک کنی؟»

مثل احمق‌ها نگاهم می‌کند. با دست اشاره می‌کنم که دنباله شال بنفشش کنار رفته و سینه‌اش پیداست.

 

ننه جواهر صورتش پر از آبله است. موهای حنایی‌اش را از وسط فرق باز می‌کند و نصف این خورشید درخشان زیر چارقد سفیدش پنهان است. سنجاق قفلی زیر چارقدش را سفت می‌کند و می‌گوید: «آقا توی ده یه دکون داشت. صاحب چند تیکه زمین و یه چاه آب هم بود. برای خودش کسی بود. بزرگ و کوچیک احترامش می‌کردن.»

از کنار جاده اصلی به بالای کوه که نگاه می‌کردی تکه‌ای سرسبز توی چشمانت شادی می‌ریخت. شاخه‌های درختان سیب و آلوی روستای «آلتی بولاغ» به زمین می‌رسیدند و گاهی از سنگینی بار می‌شکستند. دست بچه‌های ده همیشه از کندن پوست گردو سیاه بود. روزهای ده با صدای گله و هی هی چوپان‌ها شروع می‌شد.

- «از روستاهای اطراف هم برای خرید و فروش میومدن روستای ما. فقط پنج تا آهنگری داشت.»

آقا از زن اولش بعد از دعا و نذر صاحب دو دختر شد. اهل روستا زیر گوش هم پچ پچ می‌کردند. باد حرف می‌برد و می‌آورد. «حتما تو مالش حروم و حلال هست که بعد از مرگش ردپایی ازش نمیمونه.» دختر سوم آقا که مرده به دنیا آمد زن آقا جن زده شد. دهانش کف می‌کرد و زمین را چنگ می‌زد. روز‌ها بدون چادر فریاد زنان توی کوچه‌ها می‌دوید. آن همه مال و مکنت آقا بعد از مرگش روی زمین می‌ماند. ورثه نداشت.


فرزانه کش پشت مو‌هایش را سفت کرد و گفت: «وا! مگه به دخترهاش ارث نمی‌رسید؟»

با انگشت شصتم بینی‌ام را می‌خارانم و می‌گویم: «ظاهرا برای داماد‌ها کسرشان بوده که از طرف دختر بهشون مال برسه.»

پدر فرزانه سر خیابان منتظر است. بالا و پایین می‌رود. خدا را شکر که در این زمان به دنیا آمدم. تصور بلاهایی که سر زن‌ها آمده برایم دشوار است. زن آقا را به خانه پدرش پس فرستادند. بیماری صرع دوماهه از پا درآوردش. وقتی با فرزانه به حرفهای ننه جواهر گوش می‌دهم گونه‌هایم از مرد بودن سرخ می‌شود.

 

- «دو سالی می‌شد که نماز و روزه به من واجب شده بود. یه روز که کنار بی‌بی داشتم نون می‌پختم پدرم اومد خونه.»

آمدن پدر قبل از غروب آفتاب چیز عجیبی بود. صدای تق و تق کلون مردانه و به همراهش یاالله پدر خانه را پر کرد. سبیل پر پشت پدر چیزهایی گفت. لبخندی روی صورت بی‌بی آمد و محو شد. کمی به دیوار حیاط تکیه داد و بعد روی پله نشست. به دیوار آن سوی حیاط خیره شد و بلند شد. فردا شب گوسفندی را سر بریدند. کمی قند سابیدند و زن‌ها با سینی ضرب گرفتند. جواهر زن آقا شد. هم بازی دخترهای آقا.

 

چشمهای فرزانه بوی باران می‌گیرد. رنگ سیاه از روی مژه‌اش راه می‌افتد. از قیافه‌اش خنده‌ام می‌گیرد. می‌گوید: «می‌بینی عرشیا! می‌بینی چقدر بدبخت بودن؟»

- «والا عاشق‌تر از ما بودن. دوساله آقا مرده و ننه هنوز چشمهاش سرخه.»

- «باورش سخته.»

- «آره والا. نه خواستگاری، نه حنابندون، نه عروسی، نه چک، نه چونه....»

- «خوبه! خوبه! حالا تو نمی‌خواد این وسط بل بگیری.»


فرزانه را جلوی در مجتمع بهاران پیاده می‌کنم. با دو دستش هوا را جابجا می‌کند و برایم بوسه‌ای می‌فرستد. روسری‌اش می‌فتد. مو‌هایش را نقره‌ای کرده و حالا مثل صاعقه‌ای است که میان گلهای قرمز پارچه روی شانه‌اش افتاده است. صدایش می‌کنم و دو دستم را از پشتم روی سرم می‌آورم. می‌فهمد.


صندلی چرخدار ننه را هل می‌دهم و می‌رویم توی حیاط. کنار حیاط کوچک خانه خاله یک رج سبزی کاشته‌اند. تره و تربچه و شاهی و ریحون. میان آن همه دود این تکه بوی بهشت می‌دهد.

- «آقا عاشق سبزی بود. مهمون که می‌ومد سفره پهن می‌کردم از این سر اطاق تا اون سر اطاق.»

دستش روی هوا نیم دایره‌ای می‌کشد. مهمون حبیب خدا بود و اگر بدون خوردن سبزی از خانه می‌رفت انگار گشنه رفته بود.

- «خدا روحش رو شاد کنه. یکبار مثل همیشه بی‌خبر با ده تا مرد اومد خونه. سفره پهن بود و دست به خیر. واسه خورد و خوراک کم نمی‌ذاشت. یادم رفته بود سبزی پاک کنم. قشقرقی به پا کرد که نگو. ولی دست روم بلند نکرد.»

آقا مهربان بود. انبار خانه پر بود از برنج و آرد و گوشت قورمه شده. صبح بعد از نماز راهی زمین می‌شد و بعد در مغاره‌اش را باز می‌کرد. غروب به خانه می‌آمد و چایش را می‌نوشید و توی اطاقش کمی قرآن می‌خواند و می‌خوابید. فقط یکبار جواهر را کتک زده بود.

- «تو خونه همسایه یه کم به صورتم سرخاب مالیدم. فکر کردم آقا خوشش میاد.»

چنان سیلی از آقا خورده بود که رنگ سرخاب و سفیدآب میان جای انگشتان آقا محو شده بود. آقا چند روزی از خانه بیرون نرفته بود. خجالت می‌کشید. توی خانه مانده بود و ذکر می‌گفت.

- «حق داشت. اون موقع مرد‌ها غیرت داشتن. فکر می‌کرد اگه یکی تو کوچه من رو با اون ریخت دیده باشه چی؟»

 

مادر داد می‌زند: «عرشیا! فرزانه اومده.»

کیف و کتابش را توی اطاق می‌گذارد و کنار لب تاب ولو می‌شود. مادر دو لیوان شربت می‌آورد و می‌رود.  تی شرت راه راه‌اش چشمانم را اذیت می‌کند. کاغذهای سفید را مرتب می‌کند و می‌گوید: «کلک زدیا. قرار بود باهم گوش بدیم.»

کمی شانه‌ام را می‌مالم و می‌گویم: «فعلا شربتت رو بخور خنک بشی.»

صدای شکستن چیزی می‌آید. می‌خندد و می‌گوید: «زنگ اس‌ام اسه. هول نکن.»

پیامش را می‌خواند و شربت به گلویش می‌پرد. چندتایی سرفه می‌کند. گوشی را بر می‌دارم. فکر می‌کردم اینجور جک‌ها فقط بین پسر‌ها رواج دارد. فکرم را بلند می‌گویم. می‌گوید: «اتفاقا اینم یکی از پسرهای دانشگاهه.»

دست راستم را با دست چپ فشار می‌دهم.

 

- «منم برای آقا فقط دختر زاییدم. مادر تو و این خاله زهرا و خدابیامرز ملیحه. خودم با دستهای خودم از زیرآوار کشیدمش بیرون. آروم خوابیده بود.»

زلزله سال چهل و هشت بویین زهرا روستا را نابود کرد. خاله ملیحه و دو دختر زن قبلی آقا زیر آوار از دنیا رفتند. بسیاری از اهالی روستا ازآانجا کوچ کردند. چاه‌های آب خشک شدند. توی شهر کسی برای آقا سر خم نمی‌کرد. آقا مدام غر می‌زد از بی‌پسری.

- «دست خودش نبود. دست بزن پیدا کرده بود.»

کنار سینما جی یکی از هم دهاتی‌ها برایش کاری دست و پا کرد. یک پارکینگ مخصوص مینی بوس‌های بین شهری. دو اطاق کوچک هم ته پارکینگ بود برای سکونت جواهر و دو دخترش. آقا اجازه داشت کنار در سیگار هم بفروشد. هر روز صبح کلاه نمدی‌اش را تا روی ابرو پایین می‌کشید و چپقش را چاق می‌کرد و می‌نشست جلوی در. برگه ورود و خروج ماشین‌ها را مهر می‌زد و زنجیر را باز و بسته می‌کرد.

 

فرزانه ساعتش را نگاه کرد و چشمانش گرد شد: «واای ساعت یازده شبه. بابام من رو می‌کشه. چرا زنگ نزده؟»

به گوشی‌اش زل می‌زند. پنج تماس بی‌پاسخ و سایلنت بودن گوشی سرعت لباس پوشیدنش را بیشتر می‌کند.

تصور می‌کنم فرزانه به جای این مانتوی طرح ترمه چادر چهارخانه مشکی و طوسی به دور کمرش پیچیده و جای گوشی و کوله با یک دستش گهواره را تکان می‌دهد و با دست دیگرش نان توی تنور می‌گذارد. صورتش به جای رژ گونه صورتی و سایه کمرنگ طوسی صاف صاف است و روسری قهوه‌ای رنگ زیرش گره خورده است.

وقتی من به دنیا آمدم آقا تا چند روز بشقاب شکلاتش کنار بساط سیگار بود. از آقا هم می‌ترسیدم و هم دوستش داشتم. توی محل همه از او حساب می‌بردند. از ترس چوبدستی‌اش کسی به من چپ هم نگاه نمی‌کرد.

دست می‌گذارم روی چروک‌های پوست دست ننه. رگ‌های متورم آبی رنگش مثل رودی از لا به لای پستی و بلندی‌ها می‌گذرند و بعد از گذر از دستبند عقیقش به زیر سیاهی آستینش می‌روند. لبخندی می‌زند و دو سوی صورتش آویزان می‌شود. می‌گوید: «ننه یه وقت صدای من رو نبری یه مرد نامحرم گوش بده. روح آقا عذاب می‌کشه. مرد با غیرت تا روی پل صراط چشمش دنبال کس و کارشه.»

می‌خندم. می‌خندد. یک مشت نخودچی توی دستم می‌ریزد. می‌ریزم توی جیبم.

 

بوی عطر فرزانه را لای همه بوهای تو کافه حس می‌کنم. سرم را بالا می‌آورم. همراهش یک پسر عینکی است با موهای دم اسبی. گرم صحبتند و خنده تا سر میز می‌رسند. فرزانه می‌گوید: «عرشیا جان ایشون فرزاد هستن. هم بازی من توی تا‌تر.» نخودچی‌های توی جیبم خرد می‌شوند. چقدر هم اسم‌هایشان بهم می‌آید. فرزاد و فرزانه. دست فرزاد روی هوا می‌ماند. دندانهای فرزانه لب پایینی‌اش را گاز می‌گیرد. سبیل شاه قاجار روی کوزه کش می‌آید و مسخره‌ام می‌کند. فرزانه می‌گوید: «عرشیا داستان می‌نویسه. راستی عرشیا اسم برای داستانت گذاشتی؟»

ناخن انگشت کوچکم را با دندانم می‌کنم می‌گویم: «نوه بی‌غیرت.»

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

جبر

مامان گریه کرد. حال منم بد شد. خواب بودم که صدای بابا اومد: "آبروی من رو بردی. می کشمت. "
توی جام بالا و پایین رفتم. مامان جیغ کشید. یه صدایی اومد. مثل وقتایی که مامان برام دست می زنه. پرت شدم.
- "بوی عطرت خونه رو برداشته. من فردا سر ساختمون سرم رو چجوری جلوی شوذب و عباس بلند کنم؟ "
- "من که نمی دونستم با دوستات میای. "
یه صدای دیگه اومد و من پرت شدم یه طرف دیگه. نمی تونستم نفس بکشم. بابا در رو محکم بست. صدای ترسناکی داد. تشنه م شد. مامان آب خورد. دویاره زد زیر کریه. زدم به شیکم مامان و گفتم: "چی شده؟ "
مامان دست کشید روی شیکمش و گفت: "آروم باش بچه! آروم. "
از گرمای دست مامان خوشم اومد. هر وقت اینکار رو می کنه  خوابم می گیره. گفتم: "چرا گریه می کنی مامانی؟ "
از جاش بلند شد و گفت: "خدا کنه پسر باشی. خدا کنه مرد بشی."
کم کم تکون خوردم و خوابم برد. یه دفه جام تنگ شد. له شدم. شروع کردم به لگد زدن. مامان یه نفس بلند کشید و گفت: "آخ! حواسم نبود دراز کشیدم. "
یه کم جام بهتر شد. مامان گفت: "یازده سالم بود که من رو به عقد بابات درآوردن. باید دو سال صبر می کردم که بره سربازی و برگرده. یه روز از مدرسه که برگشتم خونه مامانم دم در منتظرم بود. قربون صدقه م رفت. لپم رو کشید. آبله های روی صورتش کش اومده بودن. تو خونه یه چادر سفید انداختن سرم و عقدم کردن. مدرسه تعطیل شد."
سرم داشت گیج می رفت. مامان یه چیز شیرین خورد و گفت: "همش ویار شیرینی می کنم. حتما پسری. "
صدای جر جر اومد و بعدش مامان یه فوت محکم کرد. یه نفس بلند کشیدم و چندتایی صدای تق تق شنیدم. مثل همیشه یه بویی بلند شد و من حالم بد شد. بازم همون اتفاق همیشگی افتاد. چندتایی تکون محکم خوردم و مامانی به قول خودش عق زد و گفت: "آخیش! " بازم دستش رو کشید روی شیکمش و گفت: "نیگا کن جای انگشتای بابات رو صورتم معلومه. یه بار نه سالم بود. تازه نه سالم شده بود. داشتم توی تراس رخت پهن می کردم. مامان بند رو پایین تر زده بود تا من کمکش کنم. یه دفه باد اومد. اونقدر کیف داد. موهام با باد بالا و پایین می رفتن. یهویی صورتم سوخت. جای انگشتای بابام چند روز روی صورتم بود. روسری گیر کرده بود به قفس کفترای همسایه بغلی که زل زده بود به من."
آروم آروم خوابم برد. خواب دیدم کنار مامانی خوابیدم. خیلی دلم می خواد زودتر مامانی رو ببینم. از بابا می ترسم. یه صدای بلند گرومب اومد. دردم گرفت. جای انگشتای بابا رو روی صورتم حس کردم. بابا داد زد: "پاشو وسایلت رو جمع کن برو خونه ننه ت تا بچه به دنیا بیاد. "
مامان با گریه گفت: "مرد منم آدمم. یه بارم دلم خواست از این عطر به خودم بزنم."
یه صدای تف اومد بابا گفت: "فردا سر کار همه به من به چشم دیوث نیگا می کنن. فعلا برو خونه ننه ت تا ببینم چی میشه. "
از یه بلندی افتادم پایین. بابا داد زد: "پاشو برای من ادا در نیار. " یه چیزی خورد توی پام. بوی بدی اومد. خوابم برد. با صدای بوق بوق بوق بیدار شدم. می خواستم برم بیرون. نفس که می کشیدم یه چیزایی می رفت توی دماغم. یه آقایی گفت: "سری ببریدش اطاق عمل. کیسه آبش پاره شده. "

رباب گفت: "حالا پسر بود یا دختر؟ "
دکتر گفت: "دختر بود. "
ننه گفت: "معصوم بود. جاش توی بهشته. "
رباب گفت: "همون بهتر که مرد. "

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

ساعت پنج

من ساعت پنج روز یکشنبه چهاردهم تیرماه مُردم.
مثل سگی که به زور قلاده صاحبش حرکت می کند چند ثانیه ای روی زمین به دنبال کیفم کشیده شدم. مردم تماشایم می کردند. روی پیاده رو افتادم. گرما را روی موی صورتم احساس می کردم. کُمکم کردند و تکیه دادم به دیوار شیرینی فروشی فرانسه. بوی پای سیب و قهوه و دود حالم را بدتر می کرد. جلویم پر از آدم های ناقص بود. عینک خرد شده ام را توی جیب می گذارم. دستمال و آب به سمتم دراز می شود. سینه ام به خس خس می افتد. درد کهنه. چشمهایم را می بندم.

سحر چمدانش را تحویل می دهد و می آید. موهایش همانند اشکهایش سرازیر است. بیست و چهارسال از خاطراتم در حال رفتن است. می رود به جایی که ندیده ام. از مادرش جدایش می کنم. شوری چشمهایش را می بوسم و می گویم: "سخت ترش نکن سحر. دو ساله داری دلیل میاری و حالا ... . "
- "از دستم دلخوری بابا؟ "
- "نه باباجون دلخور که نه، اما ... ."
جلوی گیت خروجی دستش را تکان می دهد. آخرین تصویر. تصویر وارونه پاندول یک ساعت قدیمی.

باز صدای موتور توی گوشم می پیچد. می خواهم فرار کنم. تبخال سروان می گوید: "چی تو کیفتون بود؟ "
مردم گزارش کامل داده اند. بیسیم سروان می گوید: "نزاع با چاقو سر پل حافظ." چشمهای سروان می گوید: "می تونید صحبت کنید پدرجان؟ "

پدر نمی گذاشت صحبت کنیم. شب عید از کوچه پس کوچه های شاپور راه می افتادیم به سمت گلوبندک. همه خیابان سلام می کردند. هرچه خودش می خواست می خرید. پارچه مقدم فقط از حاج ممدآقا. کفش فقط گیوه های دست دوز کربلایی. دست آخر هم امامزاده زید.

سیگارم را روشن می کنم. سرفه هایم غلیظ تر می شود. می گویم: "همه هویتم توی کیفم بود با کمی پول." دست سروان تند و تند می نویسد و می گوید: "اینجا رو امضا کن. هرچی کپی از این مدارک داری بردار و تا یک ساعت دیگه بیا کلانتری میدون انقلاب."
از خیر دیدن دکتر فیاض می گذرم. فعلا با این سرفه ها سر می کنم. شلوارم را می تکانم. به پاره گی های لباسم نگاه می کنم. کاملا غریبه ام. مردی با لباس خاکی بدون سحر، بدون مدرک. فقط مانده این سرفه های بی امان. به آن طرف خیابان می روم. جلوی یک تاکسی را می گیرم و می گویم: "دربست میدون حر." راننده برای خودش حرف می زند. بوق می زند. غر می زند. از جلوی گلفروشی زعیم رد می شویم. بار اول اینجا دیدمش. سیگار دیگری روشن می کنم و به مریم زنگ می زنم: "دوست داری چندتا رُز رنگ و وارنگ برات بگیرم؟ "
صدای توی گوشی می گوید: "رفتی دکتر یا نه؟ "
چندتایی سرفه می کنم و می گویم: "کیفم رو زدن. دارم میرم اداره ببینم کپی مدارک چی دارم؟ "
مریم می گوید: "طوریت که نشده؟ "
با بینی ام ور می روم و می گویم: "ظاهرا که سالمم. "
صدای توی گوشی می گوید: "دکتر یادت نره! "

بیست و شش سال پیش رفتم توی گلفروشی زعیم و از هر رنگ رُز یک شاخه خریدم. دختر چادری توی چادر کتاب می فروخت. زد زیر گوشم. خندیدم. سرفه ام گرفت. دکتر فیاض گفت: "با این وضع ریه هم سیگار برات سمه، هم کار کردن تو مرکز شهر." گوشی را می گذارد روی سینه ام و سرش را جوری تکان می دهد که انگار صدای تار و سه تار می شنود.

از پله های مترو پایین می روم. لای جمعیت سوار می شوم. نفسم بالا نمی آید. صدای زنی می گوید: "ایستگاه امام خمینی. از مسافرینی که ... . " با هر سرفه بالا و پایین می روم. جلوی در ایستگاه سیگار دیگری روشن می کنم.
دکتر فیاض روی صندلی چرخانش جرجر می کند و می گوید: "اگه زنده موندی و اومدی اینجا و گفتی هنوز تو توپخونه کار می کنم و سیگارم می کشم مطمئن باش خودم خفه ت می کنم."
کنار سیگار فروش توی پیاده رو ولو می شوم. آدمها به طرفم می آیند. دیگر نفسم پایین نمی رود. ساختمان ها دور سرم می چرخند. ساعت وسط میدان هم می چرخد و ساعت پنج را نشان می دهد.
                                                                                                               

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

می دوم

ننجون صدایم می کند. صدایی به آرامش عقیق های روی چارق سفیدش. بوی کاهگل مشامم را پر می کند. بوی غروب. بوی عصر تابستان. دیوارهای کاهگلی وقتی آب می خورند زنده می شوند. نفس می کشند. حرف می زنند. زنده ات می کنند. توی تراس کنار سماور زغالی اش نشسته است. با آب سماور سه استکان کمر بارک را توی کاسه مسی زیرش می شوید. خودش می گوید: "چارخالمیش می کنم." می خندد. می خندم. چای خوش رنگ پر رنگ می ریزد. جواهر خانم سینی پر از انگور یاقوتی را روی جاجیم می گذارد و می رود سراغ نان پختنش. خوشه ای بر می دارم و سرازیر می شوم توی کوچه. توی کوچه همه به هم سلام می کنند. به من هم سلام می کنند. چه آشنا، چه غریبه. هوا پر از بوی گوسفند است. صدای پارس سگ ها از دور دست می آید. چوب دستی کلثوم ننه پایم را نوازش می کند. می گوید: "اوغلان برو تو خونه. شب که بشه گرگ میاد." با چوب دستی مهربانش گرگ کشته است. در جوانی. گوهر عمه هن هن کنان می آید. کیسه پر از گردوی تازه اش بوی باغ می دهد. باغ عدن. دستهایم را سیاه می کند. پوست سبز گردو سیاهت می کند. شب روی تراس توی پشه بند دراز می کشم. آسمان توری پر از ستاره است. به اندازه سکوت شب. چیزی زنگ می خورد. توی سرم خط می افتد. اخمهایم توی هم می رود. عذابم می دهد. بیدار می شوم. شیر و کیک روی میز را قورت می دهم. باید تا مترو بدوم. سرم را به شیشه پنجره قطار می چسبانم. مرد روبرویی روزنامه اش را باز می کند. باز هم کشتار، اختلاس، جنگ، خیانت.
راهی نیست. گریزی نیست. باید این زندگی را تحمل کرد. تا آخر راه باید رفت. راهی با پایان نامعلوم. پر از پیچ و خم. توی جیبم می لرزد. دست می کنم توی جیبم. یک مشت کشمش در می آورم. ننجون می گوید: "باز گردوها رو جدا کردی و خالی خوردی؟" عصبانیتش پر از محبت است. پر از زیبایی. به درخشندگی سنجاق قفلی روی سینه اش. دستم را می گیرد. دست های پر از چروکش به نرمی شقایق های وحشی پشت خانه است. تا دست می زنی گلبرگ هایش می ریزد. توی دستم نخودچی می ریزد. می گوید: "با کیشمیش بخور." دستم را باز می کنم. کارهای امروزم روی صفحه گوشی روشن و خاموش می شود. خاموشش می کنم. همه داد می زنند: "خاموش کن." اما وقتی موشک باران شروع شد دیگر مهم نبود خاموش باشد. باران می بارد و بالاخره یک جایی می خورد. ننجون رعشه می گرفت. می ترسید. از ترسیدنش می ترسیدم. معلوم نبود چرا می میریم؟ چرا می میرند؟ چرا می کشیم؟ چرا می کشند؟ ننجون مرد. توی اطاق من صورت گرمش سرد شد. زندگی مدرن شد. هوا گرم شد. دستی شانه ام را تکان داد: "آقا آخر خطه، جا نمونی." از مترو پیاده می شوم. باز هم می دوم. می دوم تا برسم.
می دوم تا برسم؟

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

 

می خواهم بالا بیاورم. عق بزنم به همه چیز. تمام معده ام توی گلویم گیر کرده است. نمی دانم مال زهرماریست که دیشب خورده ام یا برای حرفهاییست که صبح شنیده ام. آنقدر توی گوشم خواندند که برای بهتر نوشتن به  دیالوگ های اطراف خوب گوش بده. یادداشت کن. به خاطر بسپار که شده ام مثل زن های چادر به کمر فضول که فالگوش توی راهرو آپارتمان منتظر شنیدن صدا هستند. سر پیچ کوچه ام که صدای زنی را می شنوم: "من دیگه تحمل ندارم نقش خائن رو بازی کنم. حس بدیه که دارم به زنت خیانت می کنم. زودتر زنت رو طلاق بده. " سرجایم می مانم. دود سیگار از کنار دیوار می آید: "من زنم رو دوست دارم. عاشقشم. نمی تونم. بچه م رو چیکار کنم."
- "من خودم واسه بچه ت مادری می کنم."
دیگر از طاقت من خارج است. راه می افتم. دخترکی شاید بیست و دوساله. موهای طلایی اش از زیر روسری قرمز رنگش بیرون ریخته است. رنگ قرمز روی لب ها و کیف و کفشش خود نمایی می کند. مرد با موهای جوگندمی و ریش چندروزه اش همانطور که دود می کند به من زل می زند: "چیه داداش؟ مسافرم دلم می خواد سیگار بکشم." با عصبانیت می آید به سمت من. می خواهم بگویم دارم تصویرشان را به ذهنم می سپارم. می خواهم بگویم برای شخصیت پردازی لازم است. می گویم: "نه آقا من چاکرتم. به من چه مربوطه؟ شما اصلا وسط خیابون قبل از افطار کباب باد بزن. یه لحظه با یکی از دوستای قدیمیم اشتباه گرفتمتون."
خیابان را رد می شوم می نشینم رو نیمکت رنگ رو رفته پارک. حالم بهم می خورد از زنهایی که وارد زندگی آدمها می شوند و بعد هم طاقت زن دیگری را ندارند. حالم بهم می خورد از مردهایی که عادت را با عشق اشتباه گرفته اند. حالم بهم می خورد از حکومتی که با تفکیک جنسیتی از کودکی تمام زندگی مان را لجن مال کرده است. عشق هایی که از روی هوس است. دوستت دارم هایی که بعد از ارضا شدن دیگر حوصله را سر می برد. دخترهایی که هنوز نمی دانند دلبستن های آنی تا توی رختخواب ادامه خواهد یافت و خلاص. فکر می کنند با نشان دادن بدنشان محبتشان را نشان می دهند. پسرهایی که برای هوس و اضافه کردن به خاطرات سکسی خودشان از ترفند عشق استفاده می کنند. ازدواجهایی که با رویه زیبای عاشقی شروع می شود و درونمایه اش چیزی جز شهوت سرکوب شده نیست. بلند می شوم و شلوارم را می تکانم. از چه؟ نمی دانم. باید روحم را بتکانم. باید جامعه را بتکانیم از اینهمه رنگ و ریا و عادت. 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد