درد دل های شبانه

گاهی در شبانه هایی پر سکوت دلم میگرفت و مي گشتم پی گوشی برای دردلي و ناگهان اینجا را یافتم و از آن روز بسته به درددل های این دل تنگ سرکی به این دکان می کشم و کرکره ای بالا می دهم تا دل آسوده کنم

روزگار غلط

- سربند داوی که واسه بازی مچ اندازون بین صفدر هیبت و مرتض زیگیل تو بهت و حیرت همه بروبچ سر خط باخت دادن سرِ چالغوزی صفدر همه شبونه جمع شدیم تو اطاقک بالایی تراشکاری سهراب بُراده و گالن چهار لیتری عرق حق ادوین ارمنی و پیاله پیاله سر ریز کردیم تو خندق بلا،صفدر بس که ناله بود از باختش و کنف شدن جلوی دار و دسته این زیگیل که پیاله هر کی رو که کشیده بود کنار حروم خودش کرد و با حال خراب زد تو خیابون و از گُه شانسی اون روز دو تا پاسبون خفتش کردن و همونجور تلو تلو خورون کشوندنش تا لونه این عشق قُبّه ها،سرتَنگ تازه واردِ ناوارد اونجا هم نه گذاشته و نه ورداشته بی خبر از ارتباطات خوابونده تو گوش هیبت و اونم دهنش رو باز کرده و واسه مادر این جناب سَرتنگ داستان دراورده،حالا سرتنگ هم کرده تِش تو حلفدونی و می گه تا خبر از جای ساقی نده جاش همین جاس،نسنانس.

ما هم تموم شب تو خونه این ادوین بدبخت مشغول بیرون کشیدن خمره های کیشمیش و انار بودیم از زیر خاک و بردیمشون جای دیگه خاکشون کردیم که حروم نشن این حرومی ها محض احتیاط.

 

- بابا شما لوطی یا که همه درآمد تراشکاری و صافکاری و مکانیکی اون راسته رو خرج بچه یتیمای محل می کنین و هنوز مرشد زنگ و نزده تو گلریزون کیسه هاتون شُله و تو دسته عزاداری محرم سر صف هستید و قشون قشون خرج می دین و چشمتون هم از نگاه ناپاک به ناموس پاکه چرا این بساط قمار و شرب خمر رو کنار نمی ذارین.

 

- ببین جوجه فکلی،همه چی و با همه چی هِی هم نزن،گرفتن دست زمین خورده و ارادت به اربابمون حسین و رفتن زیر عَلم حضرت عبّاس دخلی به خلوت ما نداره،ما که آزارمون جز به آزاررسون نمی رسه خودمون می دونیم و حیدر کرّار،حسابمون با اونه.

 

- خوب حالا اومدین سراغ منِ جوجه فکلی که چه کنم براتون.

 

- گفتن شوما تو دانشگاه درس قانون خوندین و بالا سر دَرِ خونتون زدین پایه یک دادگستری و از این صوبتا،گفتیم شاید شوما بتونین یه کاری واسه ما بکنین،آخه من صفدر رو میشناسم،پیچ و مهره دهنش رو هر روز صُب به صُب آچار کشی می کنه و ساقی فروشی تو بساطش نیست،البت گفتم که محض احتیاط ما همه چی رو جمع کردیم،این سرتنگ هم که ول کن معامله نیس.

 

- معلومه که ول کن نیست،قمار و بد مستی و بعدشم فحش ناموس به سرهنگ مملکت،می خوای روشو ببوسه و با سلام و صلوات و قربونی راهیش کنه تو محل و واسش حلقه گل سفارش بده.

 

- من نمی دونم چیکار می کنه،گفتم شوما که گذرت زیاد میفته به آژان خونه و با این کلانتری چیا دَم خوری پیغوم ما رو بهش برسونی و بگی از رو انصاف مبلغ شیتیل رو اعلامیه کنه و خلاص وگرنه شبی،نصفه شبی،دَم صُبی تنهایی سر کوچه شاهرخی بچه ها یخه ش می کنن و سیبیلاشو دود می دن.

 

- آخه باباجون من ناسلامتی وکیلم،این سرهنگ اگه اهل رشوه هم باشه جلوی من بروز نمی ده و اگه از تهدید هم بترسه باز جلوی من خودش رو ضایع نمی کنه.

 

- زَت زیاد وکیل الدوله،تو فقط حواست باشه اینجا هر چی شنیدی نشنیدی،خودم حلّش می کنم جوجه فکلی.

-------------------------------------

- خوب چجوری این صفدر هیبت رو بدون خبر فروشی از اون تو کشیدین بیرون.

 

- هیچی آقای وکالت،یه گالن مخمرجات ارمنیِ حق ورداشتم و صاف رفتم کلانتری و بی سلام و اجازت رفتم تو اطاق سرتنگ،سرش رو بالا اورد و گفت فرمایش،گفتم ساقی صفدرم و اینم جنسش،کتباً خدمتتون.

نسناس از ویسکی خوری خسته شده بود با او همه تریپ عبادتش و دنبال ساقی می گشت واسه شبای خودش.یه تعهد محضری گرفتن و خلاص.

حالا یه کاره پا نشی بری قانون بازی در بیاری و بخوای حالشونو بگیریا.

 

- دلت خوشه لوطی،این روزا هیچکی اونی نیست که می بینی،کلاه مخملی عیار تیغ زن شده تو پس کوچه ها و مرشد زورخونه عَملی،آژان قمار باز شده و بازرس دست کج،قاضی شیتیل بگیره و سیّد نوزول خور،بی سواد درس می ده و قلتشن وعظ،خر تو خری خلاصه لوطی،روزگار غلطی شده سالار.

عاشقان از گوٍَن دشت عطش تاق ترند
ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند
دوره آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچه آیینه بداخلاق ترند
واعظا موعظه بگذار که وعاظ عزیز
به تقلای گناه از همه مشتاق ترند
راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر
این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟
پسران و پدران بی خبر از حال هم اند
روز محشر پدران از پسران عاق ترند
بعد از این نام من و گوشه گمنامیها
که غریبان جهان شهره آفاق ترند
                                           علیرضا قزوه

 

برای دخترک : ترک عادت

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

نگران نباش

خانجون با اون صورت چروکیده پر از سادگیش همیشه نگران بچه ها بود،وقتی می خواستن پا به این دنیای خاکی بذارن دور می چرخید و زیر لب قرآن می خوند و فوت می کرد و مُشت مُشت اسپند می ریخت تو اسپنددونش که مبادا آل زائو رو ببره و یا چشم زخم یکی بچه رو شَل و کور کنه.خرافاتی نبود اما این چیزا رفته بود تو وجودش که همینش هم قشنگ بود.می گفتم خانجون اینایی که پشت در جمع شدن و منتظرن بی بی سیّده بچه رو از شیکم دختر خانعمو بکشه بیرون فامیلن،اینا که چشم نمی زنن هم خون خودشون رو،همونجوری که هراسون فوت می کرد به دور و برش می گفت همیشه چشم زدن مال نظر بد نیست که،بعضی وقتا از دوست داشتن زیاده که یکی،یکی رو چشم می زنه.عمه خانم استاد تخم مرغ شکونی بود برای رفع چشم زخم،دو تا سکه سر و ته تخم مرغ می ذاشت و اجداد و اقوام و آشنایان و یکی یکی اسم می برد تا ... .

بزرگتر که شدیم و می رفتیم تو کوچه های تنگ و باریک که یه جوی آب هم وسطش رد می شد و مشغول بازی می شدیم و و اسه بالابلندی و فرار از دست گرگ تیر چراغ برق سیمانی رو می رفتیم بالا و واسه قایم باشک قایم می شدیم پشت اونی که چشم گذاشته و تا شمردنش تموم می شد سُک سُک می کردیم باز خانجون تا صدای اذون ظهر بلند می شد همه رو صدا می کرد،می گفت جهودها سر ظهر میان و بچه مسلمونا رو می دزدن،بیچاره این جهودها که روحشون هم خبر از دلهره های خانجون نداشت.

بازهم بزرگتر شدیم و شروع کردیم به خوندن کتاب و یومیه و بحث و درس و بازهم خانجون زیر لب قرآن می خوند و صلوات می فرستاد و هی می گفت حاج مرتضی می گه با این کتابا بچه ها توده ای شدن و کافر و بی خدا،تو رو به خدا این کتابا که از اون کتابا نیستن،یه تُک پا دم غروبی برید کتاباتونو نشون حاج مرتضی بدین که یهویی از این کتابای نجس نباشن.

خانجون رفت و بوی یاس و تسبیح عقیق و چارقد سفید و لبخندهای گرمش رو با خودش برد،ما رو هم نه آل برد و نه جهود دزدید و نه چشم بد زخممون زد و نه توده ای شدیم ولی هنوز انگار بیشتر کتابها نجس اند و برای خوندنشون باید رفت پیش حاج مرتضی و هماهنگ کرد.

باز گلی به جمال قبلی ها که کتاب رفع مجوز می کردند و تقطیع،این حاجی های جدید کل بساط ناشر را می فرستند آنجا که عرب نی انداخت و با نگاه به زندگی نویسنده کتابهایش را ضاله می نامند نه محتوایش.

جای نقد و پاسخ ممنوع می کنند و صد افسوس که نمی دانند بشریت از زمان آدم و حوا تا نام ممنوعه می آمد حریص تر می شد و هبوط آدمیت از میوه ممنوعه آغاز شد.کاش جای بستن و ممنوع کردن آنهم در این زمانه همه چیز الکترونیکی دلیل می آوردند و شرح بر ردّش می نگاشتند تا اگر بی ربط نوشته بودند اهل غیر فن هم می فهمید اما چون حکم نجسی دادند باید کل بساط را خاکمال کرد ظاهراً.

پس بی گمان، باید جهان جای بدی باشد
وقتی خدا زندانی هر معبدی باشد
گلدسته ها در آسمان و ما زمینگیریم
نگذار جای با تو بودن ، مرقدی باشد
در انحنای کفر و ایمان معتکف هستیم
هرچند عرفان، خط صاف و ممتدی باشد
پیوندهای سست ما در بیم تخریب اند
وقتی مسلمان بودن ما اشهدی باشد
مستکبریم و با تو و دنیا گلاویزیم
ای کاش درد ما فقط نابخردی باشد

                                     نسیم پریشان

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

یک گلوله توپ فسقلی

- در طالع ما انگار یک روز خوش کامل ننگاشته اند این کاتبین آسمانی،تا می آید کمی کبکمان خروس بخوان. به حتم جایی چیزی خراب می شود که حالمان را بگیرد.وسط بساط بزم سیم تار پاره می شود و میان بساط نقل پرده آتش می گیرد،تا می آییم روابط با همسایگان بهتر کنیم و با کمی خرج از خزانه مملکتمان ممالیک فرنگ را با خود هم آوا نماییم صدا از رعیت بر می خیزد و اعتراض این جماعت دارالفنونی بلند می شود و خلاصه کل نفوس دُم در می آورند،تا کمی دُم این بیشعورها را می چینیم و داخل مملکت خود را با انواع حِیل و پولتیک آرام می کنیم صدای فرنگی ها در می آید و رعیت فرنگ بیرق اعتراض بلند می کنند.

ما نمی دانیم آخر چه جور شاهنشاهی هستیم که نه حق آمد و شد بی دردسر با اینگلیز و آمریک و فرانس را داریم نه حق بریدن حلق جماعت زبان دراز خودمان را.

ما در کودکی تاریخ دان داشتین و برایمان از سرگذشت شاهان با جبروت مملکتمان سخن می راند و می شنیدیم که همگی هر غلطی که می خواستند می کردند آب هم از آب تکان نمی خورد،مملکت می فروختند و مالیت می گرفتند و سر آخر رعیت با میل و رغبت چوب و فلک هم می خوردند،هر چه می کشیم از دست این مک لوهان مادر به خطای اجنبیست که اصلاً نمی دانم مال کدام خراب شده است،ولد زنا برداشت جهان را کرد دهکده و حال ما در حرمسرا آروغ هم که می زنیم روس و عثمانی مطلع می شوند،حتی تخم نمی کنیم در تنهاییمان برای خودمان هم شکلک در آوریم.

قرمساق ها خودشان انگشت در هر سوراخی می کنند و قلدری می کنند و صدا از کسی در نمی آید آنوقت ما نمی توانیم دو تا گلوله توپ فسقلی برای خودمان بسازیم که شب های عید دَر کنیم،مدام آسمان و ریسمان می بافند و تهدیدمان می کنند.این لشگر سواره نظام ما هم که فقط نان خور برایمان تراشیده و شکم گنده کرده اند،ابهت و شوکتشان فکر کنیم فقط خودمان را می ترساند و بس.

شاهنشاهی که به ما رسید آسمان تپید.

 - قربانت گردم جان نثار خیال می کنم که آن معلمین تاریخ دان شما از ترس پدر بزرگوارتان جرئت نکرده اند تا تاریخ را تا انتها برایتان نقل کنند،تمام شاهنشاه های قبل از شما هم سر سالم به گور نبرده اند،گاه در همین سرا کشته شده اند و گاه در تبعید ریق رحمت را سر کشیده اند،اگر تاریخ را خودتان زحمت می کشیدید و تا انتهایش مطالعه .....

 - برای من خطابه می خوانی پدر سگ،بدهم آن بیلبیلکت را بِبُرند وصله ناجور،برای من خط و نشان می کشی هرجایی ....

 - حقیر را بیش از این چوبکاری نفرمایید حضرت اجل،بنده کم عقل پنداشتم که فدوی را لایق دردِدل دانسته اید خواستم خدمتی کنم ورنه خانه زاد عمریست که در حال خوش خدمتی هستم و دستمال کشی.به نظر این بی مقدار شما اصلا و ابدا به خیال مبارکتان بد راه ندهید،به همت و شکوه و شمشیرزنان لشگر سواره نظامتان در زمانی نه چندان دور و پس از ساختن آن گلوله توپ های فسقلی هم عمال خارجی را طوری ادب می کنیم که سر بر آستانتان سایند و هم رعیت گوسپند صفت را جوری تادیب می کنیم که جای پای شما و فرزندانتان را توتیای چشم کنند.بنده حقیر این موی را در آسیاب سپید نکرده ام و به شما اطمینان می دهم که روزهایی بس خوش به انتظار شماست.

 - هان!اینگونه بهتر شد،حال که شما مشاورین اعظم ما اینقدر به شیوه حکومت داری ما ایمان دارید خیالمان راحت تر شد.بگویید بیایند کمی برایمان بنوازند.

 - مطربین را فرا بخوانید تا بنوازند برای شادی دل این صاحب سرا و هم برویم قِرانی در جیب این مورخ بگذاریم تا نام ما را از این بخش تاریخ خط بزند که خجل نگردیم در چشم فرزندانمان و آبریمان نرود پیش آیندگان.

 چون مرغ به طمع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بود
بی بند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش از اینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله کار خویش گیرم

                                  سعدی

                                                    
برای دخترک : پینکی

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

نشست با دول فخیمه

روزهای سختی است جناب اشرف الدوله این روزها،از یک سو هزینه ها سر به فلک نهاده و دیگر ما مواجب بگیران دولت هم توان خرید مایحتاج حرمسرا را نداریم با این قیمت گوشت و مرغ بماند وضع کارگر جماعت و از سوی دیگر این دول انگلیز و فرانس فشار می آورند به ما مدام.

اینها همه علائم آخرالزمان است دیگر.قرار ملاقاتی گذاشته ایم با صدراعظم ممالک دیگر در ایستانبول تا از برکات این آتاتورک های زبان نفهم شاید با این دول به نتایج بهتری رسیم و احوالاتمان نیکو گردد،این دولت جدید تازه به میدان آمده ینگه دنیا هم کم آزار نمی رساند،حرف های صد من یک غاز می زند و می گوید باید آژان بفرستد جهت تفتیش مملکت،آخر مگر ما خودمان شاهنشاه و رئیس نظمیه نداریم که می خواهند انگشت در ماتحتمان کنند،تهمت بیجا می زنند و می گویند داریم کرور کرور خرج ساخت ابزار راهزنی می کنیم بی شرف ها.

گفتیم برای رفاه حال حرمسراهایمان کمی سر به یوغ فضولی هایشان نهیم ولی مانده ایم جواب رعیت را چه دهیم بعد از این همه سال قمپز در کردن. حالمان از این دموکراسی بازی ها به هم می خورد،این هم پولتیک جدیدشان است.می گوییم بیایید مثل چندتا مرد دور هم بنشینیم و مانند شاه شهید یک ترکمنچای امضا کنیم و برود پی کارش شما هم صدایش را در نیاورید ما هم می گوییم همه دول سر تعظیم فرود آوردند به عدالت و مهرورزی ما و ناچار شدند ترکمنچایی دیگر بپذیرند و مفادش هم محرمانه بماند قرتی بازی در می آورند و می گویند بی خاله زنکی نمی شود و حتما در یومیه فردا چاپ می شود و عکاس باشی هم می آورند و اسم این دلقک بازی را اطلاع رسانی نهاده اند.وامانده ایم در کار خود.

دستور داده اند به چند تن از علما که خواب ائمه ای ،امام زاده ای، مرد سبزپوشی چیزی ببینند که فرمان روابط حسنه با این بی ایمانهای منحوس بدهند تا ما با سری بلند جلوی این رعیت جماعت قرارداد امضا کنیم و برگردیم پی زندگی خود.

دعایمان کنید خلاصه جناب اشرف.


آنگونه    خسته ام   که   لبم    وا   نمی شود
وین  کوه  غصه   در    غزلم    جا    نمی شود
آهنگ   غم    نشسته   به   نتهای    تار   دل
بر   زخمه های...  می  زنم و    فا نمی شود
بیهوده   دست  خود  به سر  دل  نمی کشم
رفع      خراش     آینه  با     ها    نمی شود
سودای   خام    پخته   شدن    در   تنور   دل
با  خود    کشیده   دست  مرا  تا...نمی شود
سر   برده  ام   به  رسم   بلی  در  بلا به  زیر
اینجا   جواب   مسئله        با  لا   نمی  شود
پر گشته  باغ  چشم  من  از  خواب  رنگی و
هرگز   به   سرخی    گل  رویا    نمی  شود
زینجا    عذاب     برزخ     دنیا       چشیده ام
تا   محشری   دو  باره   که   بر پا  نمی شود|
من   از   کسی   گلایه   ندارم   که   از   ازل
بنوشته اند   بخت     مرا      با    نمی شود
گفتم  دو  خط غزل بنویسم  ولی  چه  سود؟
با   این  گلایه  ها  که دلم     وا    نمی شود

                                              از وبلاگ دنیای شیرین من

                                         

برای دخترک : ماهی شناگر                           
به یاد ماندنی های شبانه : 134

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

سفرنامه یزد

در ایام نوروز همسفر شدیم با جناب کاشفی و همسر محترمشان خانم جعفری به نیت شهر باستانی یزد البته بعد از کشیدن سرکی سوی دریای شمال و سپس غار علیصدر همدان.
خانم جعفری در سنواتی نه چندان دور دانشجوی شهر یزد بودند و مشتاق برای نشان دادن زیر و بم شهر که الحق و انصاف جایی بود بسیار نیک و دیدنی.
پس از آنکه شبانه خزیدیم به داخل هتلی که پیش از عید رزرو کرده بودیم صبح راهی شهر شدیم.
یزد قدمتی دارد به درازای تاریخ این سرزمین.
  شهرستان یزد:
یزد با وسعت 2397 کیلومتر مربع اولین شهر خشت خام و دومین شهر تاریخی جهان است. این شهرستان به دلیل وجود جاذبه های شغلی، رفاهی و تمرکز اداری، پرجمعیت ترین شهرستان این استان به شمار می رود و با جمعیتی حدود چهارصد و پنجاه هزار نفر، تقریباً نیمی از کل جمعیت این استان را تشکیل می دهد. این شهرستان شامل دو بخش مرکزی و زارچ با شهرهای یزد، شاهدیه، حمیدیا و دهستان های فجر، فهرج، اله آباد و محمد آباد می باشد.
شهر یزد:
یزد مرکز استان در فاصله ۶۷۷ کیلومتری تهران قرار دارد. شهر یزد یکی از هفت کلانشهر ایران (تهران، مشهد، اصفهان، تبریز، شیراز، یزد و اهواز) است. یزد به شهر بادگیرها معروف است. به «شهر دوچرخه‌ها» و «شهر شیرینی» نیز شهرت دارد.
یزد از شهرهای قدیمی ایران و از بهترین نمونه های شهرهای کویر به شمار میرود. در این شهر همه چیز حکایت از حرکت و زنده بودن محیط اجتماعی دارد. نام یزد معمولاً یادآور آثار هنری و اصیل است. تولیدات صنایع دستی یزد تا قبل از دوره ماشینی شدن صنایع، به دلیل کیفیت و برخورداری از اصالت هنری دارای شهرت جهانی و هنوز هم به طور نسبی از کیفیت خوبی برخوردار است. ظرافت های به کار رفته در ساخت آثار هنری و معماری این منطقه در نوع خود بی نظیر بوده و از همین جهت دارای ارزش هنری فراوانی می باشد.
شهر یزد اینک در هزاره سوم ، همسو با گسترش شهرسازی در عین حفظ سنت های معماری باستانی و بافت قدیم ، اندک اندک در دشت یزد ، اردکان وسعت یافته است و به شهری با صنایع مدرن، پیشرفته و معادن بزرگ و موثر در توسعه کشور تبدیل شده است کارخانه عظیم فولاد آلیاژی، فیبر نوری شهید قندی، کارخانجات ماشینهای نساجی غدیر، بیمارستانهای مجهز و متعدد و نیروی انسانی معتقد و متخصص، سرمایه های معنوی و مادی یزد هستند که ضمن حفظ سنت گذشته، شهر یزد را در دل کویر، آباد و توانمند، پویا و در گستره توسعه حفظ می کنند.
جغرافیا و اقلیم:
شهرستان یزد در دره ای وسیع و خشک و محصور بین رشته کوههای شیرکوه و خرانق قـرار گـرفته اسـت. ایـن شهـر از شمال به شهرستان اردکان و از شرق به شهرستان بافق و از جنوب به شهرستان تفت و از غرب به استان اصفهان محدود گشته است.
آب و هوای یزد به علت قرار داشتن بر روی کمربند خشک جهانی دارای زمستانهای سرد و نسبتاً مرطوب و تابستانهای گرم و طولانی و خشک است.
سوابق و پیشینه تاریخی:
منطقه یزد یکی سرزمینهای باستانی اقوام ایرانی و دارای میراث درخشانی از فرهنگ و تمدن کهن و ادوار مختلف تاریخی با قدمت 3 هزار سال می باشد. برخی از مورخین، بنای اولیه شهر یزد را به زمان اسکندر مقدونی نسبت می دهند که وی زندانی ساخته و نام آنرا چنین نهاده است و به اعتقاد عده ای دیگر از تاریخ نویسان در دوره ساسانیان به فرمان یزدگرد اول (421-339 م) در این محل شهری به نام «یزد گرد» بنا گردیده است. نام یزد از همین عنوان گرفته شده است و به معنای مقدس، فرخنده و در خور آفرین می‌باشد.
مورخین یونانی شهر کهن و باستانی را «ایساتیس» خوانده‌اند که احتمالاً بعد از ویرانی شهر کهن «کثه» پدید آمده است. پس از ظهور اسلام و گرایش مردم ایران به دین اسلام به یزد لقب «دارالعباده» داده شده است. این ناحیه همواره در دوره هخامنشیان از راه‌های معتبر مؤسسه‌های راهداری، مراکز پستی و چاپاری برخوردار بوده است.
راهداری در یزد قدیم چندان اهمیتی داشت که خاندان آل مظفر از منصب راهداری ناحیه میبد به پادشاهی رسیدند. در طی قرون متمادی آبادی‌های کوچک و بزرگ متعددی در این سرزمین پدید آمده و از میان رفته است. آنچه اینک سر افراز از میان ریگ‌های روان اعصار، مصون از رخدادهای مخرب تاریخی بر جا مانده، یادگارهای گویا از سرنوشت تاریخی این سرزمین و نشانگر فرهنگ و تمدن پر بار است. گرچه قدمت آبادی نشینی و تمدن در این سرزمین از هزاره جلگه‌های یزد تکوین یافته است، منابع مکتوب پیدایش را به عهد پیشدادیان نسبت داده‌اند.
استان یزد از سرزمین‌های قدیمی و تاریخی است و در میان ایالت‌های قدیمی و بزرگ پارس، اصفهان، کرمان و خراسان قرار داشته است. این سرزمین از معابر و گذرگاه‌های مهم در ادوار تاریخی محسوب می‌شده است.
این استان از درگیری‌ها و جنگ‌های سیاسی تاریخ کشور ایران تا حدودی ایمنی داشته است. از طرفی صعب العبور بودن راهها به همراه محدودیت منابع آبی و غیره مانع عمده تسخیر این منطقه توسط بعضی از حکومت‌های بزرگ و کوچک حاشیه و پیرامون این منطقه در طول تاریخ بوده است. با توجه و گواهی گرفتن از منابع تاریخی، آبادی نشینی در این منطقه از قدمت طولانی برخوردار است. از مظاهر فرهنگ مادی و معنوی که مردم این خطه از خود به جای گذاشته‌اند و میراث تاریخی آنها در دوره‌های قدیمی به حساب آمده و نشانه‌هایی از مهر و آناهیتا، ایساتیس و هخامنشی و زندان اسکندر و برج و بارو و کهن دژهای  بزرگ و عظیم و پناهگاه‌های متعدد و موبدان و سران ساسانی و ابنیه و یادگارهایی بعد از اسلام نظیر مساجد و امامزاده‌ها و مزارها و... نشانگر فرهنگ و تمدن مردم چه قبل و چه بعد از دوره اسلامی بوده است.
وجه تسمیه
یزد واژه ای باستانی است که ریشه در "یشت" (Yast) یا "یزت" (Yazt) و "یسن" (Yasn) به معنای ستایش، نیایش، پرستش، ایزد و... دارد. یکی از فصول پنج گانه اوستا هم به یکی از این نام ها یعنی "یشت" خوانده شده است.
در پاره ای از متون قدیمی، یزد را "دارالعباد" نیز گفته اند. "احمد کاتب" مورخ یزدی قرن نهم هجری قمری نوشته است که : "در سال 504 هجری قمری ملکشاه سلجوقی حکومت یزد را به "علاء الدوله کالنجار" واگذار کرد و آن را "دارالعباده" نامید.
در کتب:
سفرنامه مارکوپولو:
یزد شهر بزرگی است که از لحاظ تجارت و رفت و آمد نقطه مهمی بشمار می رود یک نوع پارچه ابریشمی و طلایی در آنجا بافته میشود که موسوم است به پارجه ابریشمی و طلایی در آنجا بافته می شود که موسوم است به پارچه یزدی و به همه جای دنیا صادر میشود.
 کلنل سی ای مک گرگر:
ازنشانه های چشم گیر یزد بادگیرها، سردابه ها و زیر زمین های آن است که این هر سه با یکدیگر هماهنگی دارد و وجود اینها نشان دهنده آن است که آب و هوای یزد از نقاط دیگر ایران گرمتر است.
سفرنامه سرپرسی سیکس:
مناره ها و بادگیرهای شهر یزد از دور انسان را به یاد کتاب هزار و یک شب می اندازد.
یزد شهر باد گیرها، جلال آل احمد:
یزد گویا نه در حمله اعراب لطمه ای دیده است و نه در یلغار مغول. این اولین مطلبی است که در مورد یزد به خاطر داشت درست است که این مصونیت از خرابی های گذشته را در پیشانی شهر نمیتوان دید (چرا که خیابان بندی های جدید بلایی کمتر از آنچه مغول به بار آورده است نیست) اما در لفاف آداب و رسوم مردم میتوان در اینکه زرتشتی و مسلمان براحتی با هم بسر می برند، در اینکه دزد و گدا بسیار کمتر دارد، در اینکه در کوچه و بازار کمتر فحش می شنوید و دعوا و در خیلی چیزهای دیگر
مجله سفر، فروغ پوریا وری:
وقتی به یزد سفر می کنی تنها درپهنه چغرافیا جابجا نشده ای که در عمق تاریخ ، به هزار توهی افسانه ای خزیده ای و تاریخ و افسانه در این شهر کویری چندان بهم آمیخته اند که باز شناختشان ناممکن است
یزد بافتی دیگر، مردمی دیگر و اساسا جنس دیگری دارد. صفا و محبت مردم یزد را در کمتر جیی می توان سراغ کرد.
دکتر محمد کریم پیرنیا:
شهر ما گنجینه هنر است ، هر ویرانه اش دفتری است پر از زیبایی که در برابر چشم شیفتگان هنر گشاده است.
در شهری که در جویهایش آب روان ، ریگ روان است مردم بزرگوار و پرتلاشی بودند که توانستند از سده های دوراین شهر را بعنوان یکی از مراکز بزرگ تمدن ایران نگه دارند و نظیرش هیچ جای دنیا نیست.
در یزد نشانه های عالی اخلاقی و معماری و باستان شناسی با هم در آمیخته اند و جزء فرهنگ جدایی ناپذیر این مردمند.
مسجد جامع کهن فهرج تنها مسجدی است که در جهان اسلام ، ساختمان آن از ابتدا تا به امروز تغییر نکرده .

صبح روز اول راهی قصرآینه شدیم.مجموعه ساختمان موزه‌ قصر آیینه با زیربنای 837 مترمربع در باغی مصفا به وسعت 8174 مترمربع قرار دارد. ساختمان موزه قبلاً مهمانخانه خصوصی یکی از متمولان یزدی (صراف زاده)بوده است. این ساختمان پس از انقلاب اسلامی به موزه اختصاص داده شد.
این بنا شامل یک راهروی دهلیز مانند است و حوضخانه‌ای که 30 سال از ساخت آن می‌گذرد، و نیز یک سالن و چند اتاق که به آن متصل است قسمت‌های اصلی بنا را تشکیل می‌دهد. تزئینات زیبای آن شامل گچبری و آیینه‌کاری سقف‌ها، درهای مشبک و ... است که تماماً به دست معماران هنرمند ایرانی ساخته شده است. نقاشی‌های حوضخانه روی بوم است و به دیوارها نصب شده است.
این موزه از سال 1360 برای بازدید مردم افتتاح شده و آثار و اشیای متعدد و نیز آثار وقفی مرحوم سید حسین حیدری (کلکسیونر یزدی) در آن به نمایش گذاشته شده است.
در این موزه مجموعه‌های خطی، اسلحه، سکه، کتب، تمبر، قفل، دهنه اسب‌ (متعلق به هزاره دوم قبل از میلاد) و نمونه‌هایی از برنزهای لرستان و اشیای دیگر به نمایش گذاشته شده است. موزه‌ قصر آیینه در خیابان کاشانی یزدی، مقابل پارک هفت تیر واقع شده است.
جای زیبایی بود به خصوص نمای بیرونی عمارت هنگامی که کنار استخر بزرگ حیاط می ایستادی و باید مراقب دخترک یک سال و نیمه خود هم بودی که گیر داده بود بپزد وسط آن استخر خالی حاکی از کج سلیقگی گردانندگان آن بنا.
پس از بازی کردن در پارک روبرو و میل کردن 
ببستی(بستنی به لفظ دخترک) سری به آتشگاه زدیم.آتش ورهرام (بهرام) یزد، این عمارت که در فهرست آثار معمارى معاصر یزد قرار دارد، ‌ به همت زردشتیان یزد و پارسیان هند در سال ۱۳۱۳ خورشیدى تحت نظارت و سرپرستى آقاى ارباب جمشید امانت بنا شد. ساختمان اصلى در وسط حیاطى بزرگ بر بلندى قرار دارد و آن را درختانى همیشه سبز احاطه کرده‌‌اند. حوضى مدور و بزرگ در محور ورودى بنا به آن زیبایى خاصى بخشیده است. 
آتش در محفظه‌اى بلندتر از سطح زمین در اتاق نسبتاً وسیع و دور از تابش خورشید قرار گرفته و اتاق‌هایى براى مراسم نیایش پیرامون آن طراحى شده است. 
در مورد قدمت تاریخى آتش این آتشکده، گویند که نزدیک ۱۵۱۵ سال پیش این آتش از آتشکدهٔ ناهید پارس به روستاى هفتادر (نزدیک عقدا) منتقل شد و از آنجا به ترک‌آباد در اردکان نقل مکان کرد و پس از سى سال نگهدارى در غار اشکفت یزدان آن را در سال ۱۳۲۵ خورشیدى به شهر یزد آوردند و در خانهٔ دستور بزرگ شهر، در محلهٔ دستوران جاى داده شد و از آن جا به گهنبارخانه و محل کنونى این آتش، خیابان آیت‌‌الله کاشانى کوچهٔ آتشکده انتقال یافت. این عمارت آنقدر شلوغ و پر از توریست بود که برای دیدن چند ثانیه ای آتش مقدس مدتی در صف ایستادیم  اما در ساختمان کناری آتشگاه کنار سفره هفت سینی زیبا نماسشگاهی برپا بود از آموزه های زرتشت که به یاد ماندنی بود.

از آنجا راهی محلی شدیم به نام دخمه،دخمه زرتشتیان یا برج خاموشان  در 15 کیلومتری جنوب شرقی یزد و در حوالی منطقه صفائیه، بر بلندای کوهی رسوبی و کم ارتفاع به نام کوه دخمه، دو عمارت سنگی مدور برج مانند با فضای میان تهی قرار دارد که به دخمه یا دادگاه زرتشتیان مشهور است. یکی قدیمی‌تر به نام مانکجی هاتریا (زرتشتی هندی‌الاصل) و دیگری که جدیدتر می‌باشد به نام گلستان معروف است که مربوط به دوره قاجاریه می‌باشد. دخمه گلستان 25 متر قطر دارد و ارتفاع دیوار آن از سطح تپه 6 متر است. دخمه مانکجی نیز 15متر قطر دارد.
در دامنه ضلع شمالی این کوه نیز تعدادی عمارت خشت و گلی، آجری، سنگی و یا ترکیبی از هر سه، مجهز به امکانات رفاهی زمان خود "معروف به خیله" دیده می‌شود. قدیمی‌ترین آثار این محوطه، خیله‌ها و دخمه‌های ضلع غربی است که به دوران صفویه تعلق دارند.
دخمه محلی است که زرتشتیان از دیر باز تا حدود چهل سال پیش، اموات خود را طبق اصول، فرهنگ و آداب و سنن مذهبی خود و طی انجام مراسم ویژه در آن می‌نهادند تا طعمه کرکس‌های کوه‌های اطراف شوند. وسط فضای میان تهی دخمه چاهی وجود دارد که به "استودان" معروف است و استخوان‌های به جای مانده از اجساد را داخل آن می‌ریختند. 
پس از مدتی و طی مراسمی خاص، محوطه داخل دخمه جارو و ضد عفونی می‌شد و بار دیگر دخمه مذکور مورد استفاده قرار می‌گرفت. در حقیقت محوطه داخلی دخمه‌ها مانند گورستانی بود که چندین بار از آن استفاده می‌شد.هنگامی که مشغول بالا رفتن از دامنه کوتاه کوه بودیم بارانی باریدن گرفت که نگو.وقتی وارد دخمه شدیم هیچ چیزی نبود الّا گودالی ولی بوی گورستان می داد هنوز هم انگار.
غروب سرکی کشیدیم به هتل لاله،سفارش آب هویج با بستنی دادیم و لمیدیم روی یکی از تخت های پوشیده با گلیم و مخده های گلدوزی شده و خیره شدیم به حوض آبی رنگ روبرو و شمعدانی های تازه خیس خورده اش.حیف که این هتل جا نداشت برای اقامت نوروزی ورنه تمام مدت سفر را می ماندم در این بنای قدیمی.هتل لاله یزد یکی از این بناهای تاریخی خانه ای است ملقب به خانه گلشن ،قدمت این خانه به بیش از 317 سال می رسد که مربوط به دوران قاجاریه می باشد. این بنا را فردی به نام مروج از یک زرتشتی خریداری نمود و محل مسکونی خود قرار داد که اگر بخواهیم در مورد تاریخچه صاحبان آن بگوییم بدین صورت می باشد؛ مروج دو فرزند داشته یک پسر و یک دختر که پسر این خانواده در دوران جوانی به هنگام تمیز نمودن اسلحه شکاری خود در یکی از زیرزمینهای حیاط اندرونی عمارت کشته می شود و بعد از فوت پدر خانه به دختر او بی بی فاطمه به ارث می رسد. بی بی فاطمه با تاجری به نام گلشن ازدواج نمود که متاسفانه بعد از چندین سال زندگی مشترک صاحب فرزند نمی شوند و با رضایت ایشان همسر دیگری اختیار می کند و از او صاحب چهار فرزند می گردد و همگی در این عمارت زندگی می نمودند که تا حدود پانزده سال پیش نیز بی بی فاطمه در حیاط اندرونی در اتاق خود زندگی می کرده و حیاط بیرونی مدرسه ای دخترانه بوده است اما بعد از فوت ایشان وراث این عمارت را می فروشند و بعد از بازسازی در حال حاضر هتل می باشد و نشستن در حیاط های تو در توی آن کاملاً احساس قدم زدن در دوران قجرها را تداعی می کند.


ساعت نه شب طی قرار با یک نفر راهنما از یزد حدود شصت کیلومتر خارج شدیم و پس از طی اندکی را در بیراهه به کاروانسرای بازسازی شدن زین الدین رسیدیم.این کاروانسرا در شصت کیلومتری جاده یزد- کرمان و در فاصله پانصد متری از جاده قرار دارد. با توجه به مطالب کتاب جغرافیای کرمان، این کاروانسرا به دستور "زین الدین گنجعلی خان ریگ" حکمران کرمان و به امر "شاه عباس ماضی" در قرن دهم هـ. ق ساخته شد.
نقشه این رباط دایره و دارای پنج برج نیم دایره است که به دیواره هشت متری آن متصل اند. ساختمان این بنا از آجر است. پس از سر در نسبتاً وسیع ضلع جنوبی، هشتی و سپس صحن دوازده ضلعی قرار دارد. در اطراف صحن، رواق های سکو داری وجود دارد و در انتهای هر رواق اتاق هایی مشابه دیده می شود.
در طرفین هشتی ورودی و پشت اتاق ها، راهروهای وسیع و طولانی قرار دارد که اصطبل چهارپایان بود. فضای ضلع شمالی بنا- گویا شاه نشین- دارای سقفی بلند با کاربندی است. در داخل بنا عمدتاً از تزیینات آجر در نما استفاده شده که تابع طرح دوازده ضلعی حیاط یا صحن مرکزی آن است. قسمت شاه نشین در بدنه و سقف دارای اندود گچ و کاربندی است. کنگره ها و تیراندازهای لبه بام، ترکیب انحنای برج و دیواره ها و نمای تمام آجر آن، چهره خاصی به این کاروانسرا بخشیده است و واقعا یکی از دل انگیزترین شبهای عمر را در میان کویر سپری کردیم.صحبت از تاریخچه کاروانسرا و میل چای و مراسم رقص چوب بازی و سپس صحبت از علم نجوم و کف بینی و کمی رصد آسمان ما را تا پاسی از شب آنجا نگه داشت و حتی به اصرار خانم جعفری قصد اقامت داشتیم برای یک شب در آن کاروانسرای بازسازی شده به هزینه شخصی و قسمت نشد بمانیم چون آنانی که شب در همانجا اطراق کردن میان پرده های هایل از جنس ترمه و لحاف و تشک های پهن بر روی فرش.


روز دوم به قدم زدن در محله تمام کاهگلی فهادان گذاشت،راه رفتن میان خانه های خشت و گلی تاریخ و تنفس نفسهای تمام اجداد ایران زمین انگار.فهادان یکی از قدیمی ترین و اصیل ترین محلات یزد است . در کتب تاریخی یزد نام محله مذکور به هر دو صورت محله فهادان و کوچه فهادان آمده است . 
در تاریخ شهدای یزد نام آنجا به صورت محله یوزداران و محله فهادان ذکر کرده است . هنوز برج و باروهای عهد کاکویه که درسال 432 هـ ق احداث گردیده است در این محله واقع است . قدیمی ترین اطلاعات مربوط به حصار یزد که موجود است آن است که چهار تن از روسای نظامی امی علاءا لدوله کالنجار سال 432 هـ ق حصار اطراف شهر را احداث کردند. با توجه به مطالب مورخان محلی یزد ، شکل گیری محله فهادان به عهدکاکویه دراوایل قرن پنجم هجری مربوط می باشد .
این محله آنقدر جای دیدنی داشت که چند روز چرخیدن در آن فضا هم باعث پایان دیدار اماکن معروف نمی شد بماند که تک تک کوچه ها خود نقشی از تاریخ بودند.ما نیز به چند جا بسنده کردیم و این داستان خود تا غروب طول کشید و فقط آن میان برای صرف نهار به هتل باغ مشیر رفتیم که آنهم خود ابنیه ای بود بس دیدنی.در محله فهادان سری به خانه لاری ها و زندان اسکند و حمام و غیره زدیم ولی اماکن دیدنی این محله قدیمی به شرح زیر است:
1- بقعه شیخ احمد فهادان 2- مسجد ملا زینل 3- خانه لاریها
4- خانه تهرانی 5- حمام ابو المعالی 6- مسجد چهل محراب
7- خانه ملک زاده 8- خانه محمودی 9 - مهد قرآن
10- بقعه دوازده امام 11 - حسینیه فهادان 12 - خانه کاشفی
13- خانه محمد حسین فرجامی 14- خانه نواب وکیل 15- مدرسه ضیائیه (زنداناسکندر)
16- مسجد فهادان 17- خانه میرزاده 18- خانه عرب زاده
19- مسجد قدمگاه 20- آب انبار فهادان 21- خانه رأس الحسینی
22- امامزاده سیدتاج الدین (سید پنهان) 23-مسجد بزین الدین آقا 24- مسجد صاحب الزمان
25- مسجد سقا 26- مسجدحاجی آخوند عرب عجم


روز بعد راهی معبد پیر سبز یا همان چک چک شدیم قبل از رسیدن به چک چک در میبد از کاروانسرایی دیدن کردیم و سپس راهی معبد زرتشتیان شدیم.چَک‌ چَک یا چکچکو یکی از زیارتگاه‌ های مهم زرتشتیان است . این زیارتگاه که زرتشتیان به آن پیرسبز نیز می ‌گویند در استان یزد و در کوه‌ های میان اردکان و انجیره قرار دارد . زرتشتیان هر ساله از روز ۲۴ خرداد به مدت چهار روز در این زیارتگاه دور هم جمع شده و به نیایش می ‌پردازند . فاصله این زیارتگاه تا شهر یزد ۴۸ کیلومتر است .
هر سال جشن مهرگان در این زیارتگاه جشن برگزار می‌ شود و زرتشتیان بسیاری در این مکان گرد هم می‌ آیند .
گفته می‌ شود نام « چک چک » یا « چک چکو » از صدای قطره‌ های آبی گرفته شده که از صخره‌ ای می‌ چکد و اکنون به درون یک منبع ذخیره هدایت می ‌شود . می گویند قبل از شکست کامل ایران ، یزدگرد برای حفظ جان خانواده خود ، نقطه کویری و متروکی را که آنروز جلب توجه نمی کرد و امروزه یزد نام دارد .( نام کنونی یزد نیز به یادگار از یزدگرد بجامانده است . ) جایگاهی تهیه و خانواده خود را که عبارت ا ز دو پسر ( هرمزان و اردشیر ) و پنج دختر ( شهبانو ، پارس بانو ، نیک بانو ، ناز بانو و مهربانو ) و همسرش ( کنایون ) و مروارید نامی که هریش وی بود ( هر یش به معنی خدمه ) درآن مکان مستقر نمود . پس از اینکه حکومت ساسانیان سقوط کرد ، فرزندان یزدگرد چون دیدند مورد تعقیب قرار خواهند گرفت برای بدور ماندن از تلاتم امواج حوادث به یکباره ترک دیار و دربار نمودند و هر یک به خلوتگاهی پناه بردند و با استغاثه ، دست نیاز به درگاه پروردگار بخشنده بردند و از آستانش تقاضای عفو و رحمت نمودند .
اما نیک بانو با مروارید که کنیز بود در بیابان از هم جدا شدند و نیک بانو به سمت شرقی عزیمت نمود و در 37 کیلومتری اردکان به کوهی رسید و به درگاه خدانالید و به امر حق در آن کوه غایب شد که امروز به پیر سبز چک چکو معروف است .
با وجود تمام این افسانه ها راجع به پیر سبز ، عده ای به این باورند که این مکان مقدس ، یکی از معابد بزرگ آناهیتا است چرا که مشخصه ویژه این معبد ، بودن بر بلندی و جاری بودن آب است و پس از بالا رفتن از آنهمه پله در سینه کوه به خصوص اگر دخترک هم در بغل تو باشد نفس نفس زنان به معبد می رسی و دو در بزرگ برنزی تو را به داخل می خواند و تازه از خیسی کف معبد و در آوردن کفش و جوراب می فهمی که چرا آنجا را چک چک می نامند چرا که آب هنوز هم چکه کنان از شیار کوه روان است و چه حس نیایشی به آدمی دست می دهد آنجا.


کمی بازار گردی و میل غذایی فوق العاده در تالار یزد و تعویض هتل و  دیدن شش بادگیر و خوردن فالوده یزدی و قطاب و حاجی بادوم و رفتن به باغ دولت آباد نقشه روزهای بعد بود،محمدتقی خان، حکمران و والی یزد، بانی ساخت بناها و آبادی‎های بسیار، که یکی از مهم‌‌ترین اقداماتش، ساخت قنات و باغ دولت آباد بود.
 این باغ در سال 1160 هـ . ق با وسعتی در حدود 5/6 هکتار بنا گردید.
باغ دولت آباد، به باغ بیرونی و باغ اندرونی تفکیک شده و پلان باغ به صورت تقاطع دو خط عمودی و افقی بوده که در تقاطع محورهای اصلی، بناهایی چون سردر ورودی، میدان جلوخان، عمارت طهرانی، بهشت آئین، تالار آیینه (دیوانخانه)، آب انبار، دژ نگهبانی، اصطبل‌ها، حرمسرا، ساختمان هشت و ابنیه خدماتی قرار گرفته‎اند.


روز بازگشت ظهر خودمان را به نابین رساندیم تا از میل غذا در کاروانسرای گردشکری میان ظروف کار شده آبی و کنار حوض های مزین شده با ماهی قرمز و دالان های تو در تو لذت بریم.
دیدنیهای شهر یزد پایان نیافت،استانش پیش کش ولی ما باید به سمت تهران باز می گشتیم به ناچار و من فراموش نخواهم کرد لذت تنفس هوای شب هنگام کاروانسرای زین الدین و نشئگی راه رفتن در فهادان را.
به کوی یار فِتادم تو چاله گُمبَسّی
در این میونه هوا رفت بُنگِ غُمبَسّی
ز اشکِ دیده اگر جَعده جوده شد غم نیس
بَچای مَحلَه میُفتن تو گِل تَلَپَّسی
شبی تو پُشت و پَسَل پیک تو پاش در آوُردم
یَهُو گُذاش تو کُپُم بیخیال شَرپَسّی
او روز که پشت دِرَخ  هادِرِش  شدم خَش بود
مِجِس هوا و میُفتید تو حُوض دَمبَسّی
سَرُک کشیدم و وَرجِسّ و زد تو پوزُم و رَف
هنوز تو جُفت گوشامه صدای تَرپَسّی
زبار عشق تولَت رَف اِسبُل و جِگرُم
شِکِست گُردَه و کِفتُم ز درد دَرغَسّی

جلالی بسکیکه سَرت و ساآره لَهچَه یزد
دَرِش بذار که بناس طاق خرابشه هَوّوسی


                  

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد