بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم

بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم نام کتابی است نوشته دیوید سِداریس به ترجمه پیمان خاکسار که نشر چشمه آن‌را منتشر کرده است. کتابی روان با مایه طنز از یک نویسنده آمریکایی. پیمان خاکسار برای معرفی سِداریس می‌نویسد: «ممکن است با دیدن عناوین بعضی از کتاب‌هایی که ترجمه کرده‌ام با خودتان بگویید این نویسنده‌ها دیگر کیست‌اند؟ شاید پیش خودتان فکر کنید که خاکسار دوست دارد نویسنده‌های بی‌اهمیت و ناشناخته را از تاریک‌ترین کنج‌های ادبیات جهان پیدا کند و آثارشان را ترجمه کند. این‌طور نیست. این نویسنده‌ها مهم‌اند؛ شاید مهم‌تر و مشهورتر از کسانی که آثارشان در ایران ترجمه و خوانده می‌شود. در دورانی که فقط مخاطب ادبیات بودم و ترجمه نمی‌کردم همیشه برایم سؤال بود که چرا هیچ مترجمی سراغ این آثار نمی‌رود؟ شاید همین باعث شد که به ترجمه روی بیاورم و نویسنده‌هایی را که دوست داشتم ولی آثارشان به فارسی ترجمه نشده بود به شما معرفی کنم تا در لذت خواندن‌شان با هم شریک شویم. دیوید سداریس هم از همین دسته نویسندگان است.»
سداریس پرمخاطب‌ترین طنزنویس پانزده سال اخیر آمریکاست. تمام کتاب‌هایش با مقیاس‌های نجومی پرفروش‌اند. تاکنون تنها در آمریکا هشت میلیون نسخه ازآثارش به فروش رسیده است و «بالاخره یه‌ روزی قشنگ حرف می‌زنم» که ۲۶ یادداشت طنز دارد، به بیشتر زبان‌های زنده‌ی دنیا ترجمه شده است.
سداریس عمدۀ شهرتش را مدیون داستانهای کوتاه از زندگی شخصی خویش است که ماهیتی فکاهی و طعنه‌آمیز دارند و نویسنده در آنها به تفسیر مسائل اجتماعی می‌پردازد. وی در آثارش به مسائلی همچون زندگی خانوادگی، بزرگ شدن در خانواده‌ای از طبقه‌ای متوسط در حومۀ شهر رالی، پیشینه و فرهنگ یونانی، مشاغل مختلف، تحصیل، مصرف مواد مخدر می‌پردازد و از تجربۀ زندگی در فرانسه و انگلستان به همراه شریک زندگیش هیو همریک می‌گوید. داستانهای سداریس در واقع داستان نیستند بلکه بیان تجربیات شخصی با یک روایت خواندنی و داستانی است . در این کتاب هم راوی تمام داستانها ( خاطرات ؟ تجربیات ؟) خود دیوید سداریس است . در واقع مرز بین بخشهای واقعی با بخشهای تخیلی ( اگر هم باشد ) مشخص نیست . انگار دیوید در یک مهمانی کنارمان نشسته و برایمان از زمانی می گوید که در فرانسه بوده و می خواسته فرانسه یاد بگیرد . زبان سداریس زبانی عادی و بدون پیچیدگی است و به حق پیمان خاکسار نیز از ترجمه درست آن برآمده است ."بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم" یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های سال 2000 امریکا شد. سداریس به خاطر این کتاب جایزه‌ی «ثربر» برای طنز امریکایی را برد و مجله‌‌ی تایمز او را طنزنویس سال نامید. سداریس در دسامبر سال 2008 از دانشگاه بیرمنگام دکترای افتخاری دریافت کرد. او تاکنون بیش از چهل مقاله در مجله‌ی‌ نیویورکر چاپ کرده است.
کتاب دو قسمت دارد. در بخش اوّل، سداریس خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی خود را که در آمریکا سپری کرده، مرور می کند و بخش دوم به شرح ماجراهایی که پس از اقامت در فرانسه بر سرش آمده اختصاص دارد. فارغ از ایده‌های خلاقانه‌‌، داستان‌ها از پرداخت‌هایی شیرین و جذاب برخوردارند. 
خاکسار می‌گوید: «سداریس می‌خنداند. به مفهوم واقعی کلمه. از او نباید انتظاری را داشته باشید که از کافکا و فاکنر و بورخس دارید. اتفاقاً در بیشتر طنزهایش، به‌خصوص در این کتاب، فضاهای روشنفکری و روشنفکران را دست می‌اندازد و باعث خنده می‌شود.»
کتاب آنقدر روان و زیبا نوشته شده است که متوجه گذر زمان نشدم و دلم نمی‌خواست لحظه‌ای آن‌را کنار بگذارم و وقتی تمام شد حسی خوش‌آیند داشتم از خواندن این مجموعه خواندنی.

- به خاطر گوش حساس و نظم و انضباط بیمارگونه‌ پدرم همیشه فکر می‌کردم این توانایی را داشت که نوازنده درجه یکی شود. اگر در یک خانواده مهاجر به دنیا نیامده بود که دستگیره‌ی قابلمه هم برایشان جزء تجملات به حساب می‌آمد، شاید می‌توانست ساکسیفون یاد بگیرد. خودشان «موسیقی یونانی» گوش می‌کردند. چیزی که فکر می‌کنم به عقیده‌ همه‌ آدم‌ها دنیا یک ترکیب متضاد است. اگر دُم یک گربه ولگرد لای در کامیون شیرفروش بماند، نعره‌اش به راحتی می‌تواند وارد فهرست محبوب ترین آهنگ‌های اسپارتا یا تسالونیکی شود.


- برای من وحشتناک‌ترین مانع در یادگیری فرانسه این است که هر اسمی جنسیت دارد و این جنسیت بر روی ضمیر و صفت اثر می‌گذارد. به این خاطر که زن است و تخم می‌گذارد، مرغ مذکر است. اما کلمه‌ مردانگی مؤنث است. چون دستور زبان فرانسه این‌طور دستور فرموده، هرمافرودیت مذکر است وبی‌حاصلی مؤنث. ماه‌ها تلاش کردم تا رمز پنهانش را کشف کنم ولی بالاخره فهمیدم که عقل و منطق نمی‌توانند هیچ کمکی به من بکنند. هیستری، روان‌پریشی، شکنجه، افسردگی: به من گفته شد هر چیز ناخوشایندی احتمالاً مؤنث است. کمی امیدوار شدم ولی این نظریه هم با کلمات مذکری مثل جنایت، دندان‌درد و اسکیت به باد فنا رفت. من مشکلی با یادگیری خود کلمات ندارم ولی جنسیت‌ها به اشتباهم می‌اندازند و در ذهنم نمی‌مانند. چه حقه‌ای سوار کنم که یادم بماند ساندویچ مذکر است؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩٥
تگ ها :

واگویه

سفیدی کاغذ همچون کیکی پوشیده از خامه اغوا کننده است. دلم می‌خواهد چنان بلایی سرش بیاورم که حتی گوشه‌ای از آن دیده نشود. افسوس که که انگار نوشتن و سیاه کردن برایم خیالی خام شده است. سعی می‌کنم اطرافم را بهتر نگاه کنم تا شاید چیزهایی برای کشیدن خطوط کج و معوج بیابم.

  • وانت طوسی رنگ با سقفی برزنتی سر کوچه ایستاده و هفت زن دورش را گرفته‌اند. راننده پشت ماشین چمباتمه زده و چانه می‌زند. بچه‌ها از بودن این مرد فروشنده خنزر پنزر قسطی در پوست خود نمی‌گنجند و از این فرصت کوتاه بی‌حواسی مادرهایشان نهایت لذت را می‌برند. یکی از زن‌ها چادر چهارخانه سفید و آبی‌اش از روی سرش سُر می‌خورد. چادر را روی موهای بلوند شده‌اش می‌کشد و پاهای لختش تا زیر زانو بیرون می‌زند و این حرکت مدام اتفاق می‌افتد. همه‌شان باهم حرف می‌زنند و صدای درهم‌شان تا توی خانه با من می‌آید.
     
  • مردی حدودا پنجاه ساله با یک شلوار کتان سفید و تی‌شرت زرد روی صندلی تاشو جلوی بنگاه معاملات ملکی‌اش نشسته و بلند بلند با تلفن همراهش حرف می‌زند. انگشت شستش را با فشار به بیرون دمپایی‌اش هل داده و می‌چرخاند. برای همه رهگذران سری تکان می‌دهد به علامت سلام. من با بلند کردن دست جوابش را می‌دهم. هر چه هست صدای پشت گوشی حواسش را برده. لبخند پهنی روی صورتش می‌نشیند و می‌گوید: «از همیشه خوشگل‌تر شده بودی. به خاطر رنگ بنفش شالت بود.» صدای گوش‌خراشی از توی مغازه‌اش بلند می‌شود. شبیه زنگ تلفن‌های زیمنس قدیمی است. باز با همان صدای بلند می‌گوید: «گوشی دستت باشه فکر کنم حاج خانم زنگ زده آمار بگیره.» سرش را بالا می‌آورد و من را می‌بیند. بازهم با سر سلام می‌دهد.
     
  • توی صف سنگکی ایستاده‌ام. هشت نفر جلوتر از من هستند. دو زن، دو بچه، یک پیرمرد و سه مرد جوان. یکی از شاطرها تند و تند روی خمیر کنجد می‌پاشد و پارو را فرو می‌کند داخل حفره مثلثی تنور. شاطر دیگر که برعکس قد دیلاق همکارش کوتاه است پول می‌گیرد و نان برشته را از تنور بیرون می‌کشد. آن میان هم بعد از چندتایی نان فروختن، یکی دو نان را فرو می‌کند توی چنگک بالای سرش. به سمت پیشخوان می‌روم و می‌گویم: «اوستا یکی از اون نون‌های بالای سرت بده که من بروم.» همانطور که روی پایش بالا و پایین می‌شود و نان بیرون می‌کشد می‌گوید: «این‌ها واسه خودمونه.» سرجایم بر می‌گردم. بوی عطری خوشبو فضا را پر می‌کند. صدایی ملیح از پشت سرم می‌گوید: «نفر آخر شمائید؟» سرم را بر می‌گردانم و به بوم نقاشی شده زیر روسری زرشکی می‌گویم: «بله.» شاطر از بچه جلویی می‌پرسد: «ساده باشه یا کنجدی؟» و زن را پشت سرم می‌بیند. با دست اشاره می‌کند که چند تا می‌خواهی و زن هم با انگشتان کشیده‌اش سه را نشان می‌دهد. شاطر سه تا نان از روی چنگک بیرون می‌کشد.
     
  • روی نیمکت کنار دریا می‌نشینم. هوس قلیان کرده‌ام. سفارش دوسیب و نعنا می‌دهم. سه نوجوان آن‌طرف‌تر نشسته‌اند. موبایل‌هایشان توی دست هم می‌چرخد و نور صفحه‌هایشان کمی از سیاهی شب را می‌شکافد. بلند بلند می‌خندند و جمله‌هایشان تکراری است: «عجب تیکه‌ایه»، «کجا تورش کردی مارمولک»، «آخ‌آخ این اسمش چیه؟ یه بار باهم بریم پیشش»، «شاستی بلنده لامصب.» میان دیدن عکس‌دوست دخترای همدیگر و تعارف آن‌ها یکی‌شان می‌گوید: «وای، جون، چه چشمایی داره.» این کلمات رگ غیرت صاحب آن موبایل را می‌جنباند و می‌گوید: «عوضی این رفیق فابریکمه‌ها، حواست رو جمع کن.» یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که می‌گفت توی یک مهمانی از دو نوجوان پرسیده دوست دختر، دوست پسر هستید. دختر دست به گردن پسر انداخته و گفته: «این مسخره بازی‌ها مال دوران شما بود که می‌خواستید کلاه سر هم بذارید. ما تکلیفمون باهم روشنه. ما سکس‌فرندیم.»

صفحه کاغذم سیاه می‌شود و آن‌را بر می‌گردانم تا باز با سفیدی‌اش دچار خیال شوم. پشت ورقه سیاه بود. قبلا روی آن چیزهایی تایپ شده بود. کلماتی مانند حقوق، مزایا، بیمه و هزاران حرف دیگر.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳٩٥
تگ ها :

هزار و یک شب

در میان کتاب‌های نخوانده کتابخانه‌ام سالهاست که دو کتاب اشاره می‌کنند که خوانده شوند و من هربار از کنارشان گذشته‌ام و روزهایم را با خواندنی‌های دیگر پر کرده‌ام. یکی از آنها "سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ" است و دیگری "هزار و یک شب" سه جلدی. عاقبت چند روز قبل دل به دریا زدم و جلد اول هزار و یک شب را برداشتم. به درازای عمر نام شهرزاد را شنیده‌ام و همواره به شهرتش که قصه گویی است رشک برده‌ام. هر چه بیشتر ورق زدم بیشتر حسرت خوردم که چرا زودتر دل به این دریای بیکران نسپرده‌ام.             شهرزاد گفت: «مرا بر ملک کابین کن. یا من نیز کشته شوم و یا زنده مانم و بلا از دختران مردم بگردانم.» و این شد راز قصه گویی شهرزاد. با داستان سرائیدن بلا از دختران مردم بگرداند و امیر را چنان مفتون جادوی قصه‌هایش سازد که مردمان از بلا نجات یابند.

شاید همین یک جمله بیان کننده و گشاینده راز و سِحر داستان است. امیرانی که دل در گرو صحبت ننهند و در سر سودای تجربه کردن تاریخ را داشته باشند مردمان آن مرز و بوم را به بلا دچار سازند. کاش هر امیری کنارش شهرزادی داشت و مسحور گفتگو می‌شد و می شد از آنچه سر دیگران آمده است پند می گرفت تا بلا از سرزمینش برخیزد.

هر چه پیشتر می‌روم بیشتر دچار عجب می‌شوم از این رئالیسم جادویی موجود در داستان سرایی کهن. چنان عفریت و گوژپشت و پری استادانه به خورد داستان رفته که چاره‌ای جز باور نیست. اگر در صدسال تنهایی مارکز فقط یک "ملکیادس" وجود داشت در هزار و یک شب جمعیتی جادوگر و ساحر با باد طی الرض می‌کنند.

هر چند شهرزاد از تفسیر و توضیح اطراف و اشیا به سادگی گذشته ولی با همان توضیحات اندک می‌توان در ذهن فضای وهم انگیز داستان‌ها را ساخت: «روزی به صحرا رفته به جائی رسیدم که درختان کهنی داشت و هیزم فراوان. من تیشه برگرفته پای درختی را همی کندم تا اینکه حلقه مسینه‌ای پدید شد. خاک برکنار کرده دیدم که حلقه‌ای بر تخته استوار است. سپس حلقه بگرفتم و تخته برداشتم. نردبانی پدید آمد. از نردبان به زیر رفتم و از آن در به اندرون رفته دیدم قصری است محکم اساس و در قصر دختری است ماهروی چنانکه ... .»

یکی از جذابیت‌های این مجلد (تا اینجا که خوانده‌ام) این است که راوی به دنبال ایجاز و مجاز نیست و سراغ باده عرفانی و عشق افلاطونی نرفته است. شراب، شراب انگور است و مستی‌اش هوش‌می برد و عشق‌ها همه زمینی است. عشق بازی‌ها با بوسیدن لب و مکیدن زبان و برداشتن بکارت راه خیال را بر مفسرین عرفانی بسته است. برای چهره معشوق هربار با شعر یا توضیحی، توصیفی آورده و هیچ چهره‌ای شبیه دیگری نیست:
چو آفتاب رمه است آن نگار سیمین بر           گر آفتاب گل و ماه سنبل آرد بر

نهفته در گل و سنبل شکفته عارض او           مه است در زره و آفتاب در چنبر

شکوفه را شکن زلف او شده است حجاب    ستاره را گره جعد او شده است سپر

به زیر هر گرهی توده توده از سنبل           به زیر هر شکنی حلقه حلقه از عنبر


اما اوج هنرنمایی شهرزاد در پایان هر شب است. آنجایی که می‌نویسد: «چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.» و چه جایی لب از داستان فرو می‌بندد. در اوج داستان و من نمی‌دانم امیر چگونه تا شب سر می‌کند که شهرزاد دوباره داستان را با این مقدمه آغاز کند: «ای ملک جوانبخت ... .»    
نمی‌دانم چند شب گرفتار هزار و یک شب خواهم بود اما می‌دانم که شب‌های خیال انگیزی پیش رو است. شب‌هایی که حتی در رویا هم شهرزاد برایم قصه می‌گوید. به همه شهرزادهای عالم غبطه می خورم.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٥
تگ ها :

دعا

ساعت شش صبح روز جمعه بود. با لباس ورزشی سوار ماشینش شدم. باید به زمین خاکی می‌رسیدیم. دیر شده بود. گفت: «فرمان نمی‌چرخد.» روی خیسی پل سر خورده و افتاده بودیم ته دره‌ای که حالا نامش بوستان جوانمردان است. از توی ماشین مچاله شده بیرون آمدم. آن‌موقع صبح روز تعطیل آن‌همه آدم آن‌جا چه می‌کرد؟ روی تخت بیمارستان ساسان هزار جور معاینه کردند. همه خدا را شکر می‌کردند که زنده‌ایم. من از درد فحش می‌دادم. پرستار بخش با ته خودکار لای سبیل بورش را می‌خاراند. باید جراحی می‌شدم و توی دست چپم پلاتین می‌گذاشتند. خواستم از روی تخت بلند شوم که نشد. با حال نزار گفتم: «به پنی‌سلین حساسیت دارم.» معده‌ام خالی بود. گفتم: «به کباب حساسیت ندارم.» پرستار خنده‌ای کرد و رفت. دکتر چیزهایی پرسید. گفتم: «من از بیهوشی می‌ترسم. امکان بی‌حسی موضعی هست؟» دکتر ماسک سبز را از روی دهانش برداشت. چروک‌های دور لبش کج و معوج شد و چیزهایی گفت. عزمم را جزم کرده بودم که بیهوش نشوم. یک نفس نصفه و نیمه کشیدم. یکی گفت: «کسی را که پشت شیشه است می‌شناسی؟» مادرم بود. دوباره گفت: «به هوش آمده.» دوباره خوابیدم. تصویر پرستار قبلی توی سرم رژه می‌رفت. از دیدن کبودی‌های روی پایم وحشت کردم. شب بود. دو نفر دیگر هم توی اطاق بودند. راننده همراهم خواب بود. نفر بعدی مردی چهل ساله بود با یک ریش توپی و موهای کوتاه. سلام کردم. از بازمانده‌های شیمیایی شده جنگ بود. هرماه از شدت دردی که عود می‌کرد چند روزی به اینجا می‌آمد. سرفه مدام همراهش بود. به زحمت غذا می‌خورد و اختیار ادرارش را نداشت. لا‌به‌لای سرفه‌های خشک برای مرگ دعا می‌کرد. گفتم: «چرا برای شفا دعا نمی‌کنی؟» روی تخت دراز کشید و گفت: «ده سال دعا کردم، ظاهرا قسمت نیست.» لبه تخت را گرفتم و به زحمت پایین آمدم. دمپایی‌های آبی را پا کردم و لخ‌لخ کنان به سمت راهرو رفتم. پشت میز همان پرستار دیروزی بود. لبخندی زد و گفت: «کبابش خوب بود؟» دل و دماغ گپ زدن نداشتم. گفتم: «اینجا سیگار پیدا می‌شود؟» دو دستش را روی میز گذاشت و سر و ته راهرو را برانداز کرد. بعد از کشوی میز یک نخ سیگار مارلبرو فیلتر سفید و یک فندک آبی درآورد. باید به تراس اتاق می‌رفتم. مرد ریش دار توی خواب هم سرفه می‌کرد. برف می‌بارید. از طبقه هشتم بیمارستان دیدن نیمه شب بلوار کشاورز زیر دانه‌های سفید خوب بود اگر همه جایم کوفته نبود. دستم می‌سوخت. به زحمت به دیوار سیمانی تکیه دادم. دود سیگار و بخار دهانم لای دانه‌های برف محو می‌شدند. رخوت عجیبی وجودم را گرفت. انگار روحم قصد ماندن نداشت. فندک پرستار را برگرداندم و به سختی روی تخت رفتم. دنده‌هایم تا مرز شکستن فشرده شده بودند. به پهلوی راست چرخیدم. زیر تخت مرد چندتا لکه سرخ بود. صدای سرفه‌اش نمی‌آمد. دوباره از تخت پایین آمدم. مفاصلم غژغژ می‌کردند. ریش مرد هم سرخ بود. زنگ را فشار دادم. به من آرام بخش تزریق کردند. روی صورت مرد ریش دار ملحفه سفید کشیدند. فهمیدم باید آنقدر دعا را عوض کرد تا با تقدیر جور شود.

 

کانال درد دل های شبانه
                                                 https://telegram.me/majidghadyani

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٥
تگ ها :

معرفی کانال تلگرام من

معرفی کانال در فیسبوک:

سال ١٣٨١ بود که با فضای وبلاگ آشنا شدم. در آن فضای پر جنب و جوش برای خودم تکه ای بنا کردم به نام "دردِ دل های شبانه" که حاصلش شد ده سال دردِ دل و دوستانی خوب که بعضی از آنها هنوز هم هستند. سال ١٣٩١ زمانی که به قول عزیزی مغزم رد کرده بود همه آن ها را پاک کردم. وبلاگ را از نو بنا کردم اما آن بخش مجازی این دیار سراسر مجازی تقریبا متروکه شده بود. حالا مدتی است که در صفحه فیسبوکم برای دلم می نویسم. چند صباحی است با کانال آشنا شده ام و با این گیر و بند فیلترینگ چند وقتی است همین ها که اینجا می نویسم(به غیر از آنهایی که برای دخترک و آقا پسر است) را آنجا هم کپی می کنم. اصلا نمی دانم جز همین دوستان همراه کس دیگری علاقه به خواندن دل نوشته های من دارد یا نه اما به پاس احترام به تنی چند از عزیزان آدرس کانال تلگرام را که به نیت یک جا داشتن نوشته های خودم بود اینجا می گذارم.

کانال دردِ دل های شبانه من

https://telegram.me/majidghadyani

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩٤
تگ ها :

یلدا

خورشید در جایی گم و گور شده است و سوزی غریب لبه گوشم را هدف گرفته است. کلاه کاموایی ام را از توی جیب کاپشنم بیرون می کشم. تا روی عینک را می پوشانم. این وقت سال سر از خیابان خراسان در آورده ام و بیهوده و بی دلیل برای خودم می چرخم تا این یک ساعت انتظار تمام شود و بروم سراغ زندگی ام.
چندتایی تخمه مانده از شب یلدا را توی دهانم می ریزم و با شوری نمکش عشقبازی می کنم.
لا به لای این کوچه های تو در تو چقدر زن چادری راه می رود و پشت سر هم زوزه موتور است که فقط صدایشان را می شنوم.
بی اختیار میپیچم داخل یکی از همین خیابانها که نام هرکدامشان جوانک یکی از همین خانه ها بوده است. از یک در شیشه ای نوری زرد به پیاده رو پاشیده است و پشت آن روی یک صندلی چوبی پیرمردی با کلاه پوستی دو دستش را روی عصایش گذاشته و چانه اش خیلی آرام روی دستهایش، عصا را به زمین فشار می دهد. بالای در تابلوی سبز رنگی با گوشه شکسته است: "دارالایتام حضرت زهرا" پیرمرد چشم به در دوخته تا خیری بیاید یا منتظر یتیمی است که آویزان خیرین بشود؟
پوست تخمه ها را تف می کنم و چند قدمی می روم. باز یک در شیشه ای که بخار تصویر کاشی های سفید داخل را مات کرده است. بوی گرمابه تمام وجودم را پر می کند. سرم را بلند می کنم. گرمابه است. 
روی سکوی حمام عمومی زیر زبری کیسه پدر جرات حرف زدن نداشتم. از توی کاسه نقره ای آب داغ بود که هر از گاهی خالی می شد روی بدن گر گرفته ام. چند نفر آنطرف تر مردی بود که تکه های شکمش از دور و بر لنگ بیرون افتاده بود و توی دستش پارچه سفیدی بود پر از کف. کف می فروخت. پارچه را روی سرت باز می کرد و کف بود که تمام بدن را می پوشاند. به دلم ماند که بگویم یکبار کف بخریم.
ساعتم را نگاه می کنم. باید بروم دنبال زندگی ام.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳٩٤
تگ ها :

سبزآبی

وارد مغازه رنگ فروشی شد. دختری با بینی چسب کاری شده پشت پیشخوان نشسته بود. چند روز قبل توی روزنامه از قول یکی از امام جمعه ها خوانده بود که خروج زنها از خانه به بهانه کار باعث از بین رفتن بنیان خانواده شده است و از آن شوم تر حضور زنان در مشاغلی مانند مهندسی معدن و یا ایستادن میان کارگران یک کارخانه ریخته گری می باشد. فکر کرد بهتر است از حضور زنان در رنگ فروشی هم جلوگیری بشود آن هم از زنانی با بینی های چسب خورده. ناگهان صدای ملیحی کنار گوشش گفت: "امری داشتید؟" 
- برای یه دیوار ٩ متری چقدر رنگ لازمه؟
- جنس دیوارتون چیه؟
- جنسش خوبه.
- جداً! پس واسه ما هم بیارید.
صدای خنده از دیوار کوتاه پشت پیشخوان بلند شد. خنده ریزتر چشمانی آبی داشت و از اینکه یک نفر پیدا شده بود تا با دست انداختنش روزشان را به خنده بگذرانند گونه هایش چال افتاده بود. قهقه بلند, موهای فرفری رنگ شده اش از جلو و پشت روسری بیرون ریخته بود مطمئن بود که نسیم می تواند برای تمام آن روز سوژه جمع کند. مرد ته ریشش را خاراند و گفت: "یه تک پا تا کوچه بالایی تشریف بیارید خودتون جنسش رو ببینید."
نسیم که بور شده بود و انتظار چنین جوابی از این مرد لاغر اندام با بینی و گونه های سرخ شده نداشت به پشت مونیتور روی میز رفت و گفت: "دو تا چهار کیلو. بستگی داره که سیمان باشه یا گچ."
مرد دو کیلو رنگ سبزآبی خرید و از مغازه بیرون آمد. باید فردا هم می آمد تا از دختر با چشمان سبزآبی دو کیلو دیگر هم رنگ بگیرد.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩٤
تگ ها :

پاییز

راهی جنگل الیمالات شدیم. فضای سحرانگیز پاییزی روان پریشان این روزهایم را تازه کرد. کنار دریاچه الیمالات پر از رنگ بود. سرخ و سبز و زرد. صدای خش‌خش برگ‌های زیر پا آرامش بخش‌ترین موسیقی بود که می‌توان از شنیدنش لذت برد. چقدر رنگ‌های این فصل رویایی بودند. رنگ رویا داشتند. رویاهایی که انگار از یادم زدوده شده بودند. رنگ زیلویی که خانجون زیر کرسی زغالی پهن می‌کرد. رنگ پارچه چهل تکه‌ای که روی لحاف کرسی می‌انداخت و رویش سینی گرد مسی را با پیاله‌های سفالی‌اش می‌چید و توی هر پیاله آبی رنگ تکه‌ای از نعمت‌های بهشتی را می‌چید. کشمش و کشک و مغز گردو و قطعه‌های لواشک و تکه‌های خشک شده میوه. رنگ خوشرنگ چای بود که از میان استکان‌های کمر باریک ناصرالدین شاهی برق می‌زد و همراهش نبات و هل بود که کنار نعلبکی‌ها چیده می‌شد. کاسه بلوری پر از انار دانه‌دانه شده با بوی گلپر بهشت برین را زیر کرسی کامل می‌کرد. توی جنگل راه رفتیم و میوه بلوط جمع کردیم و ولیک(میوه‌ای جنگلی) خوردیم و بردیم.

دو روز بعد جاده هراز تا مچ پایم را مهمان برف کرد. چقدر این تشبیه فردوسی برازنده دماوند پر از برف است. "دیو سپید پای در بند." سفیدی برف هم انگار رنگ داشت. سفید نبود. خاطره بود. از هر رنگی پر رنگ‌تر بود. مادر از زیر لحاف گرم بیرونم کشید و شال کلاه تنم کرد. خاک‌انداز پلاستیکی قرمز را داد توی دستم و گفت: «برو پشت بوم کمک بابات برف پارو کن.» همه همسایه‌ها روی بام بودند. هر کدام یک پارو به دست داشتند و پسرهای هم سن و سال من هر یک خاک اندازی به همراهشان بود. آن سال‌ها توی تهران "پارویی" هنوز شغل بود. ریختن برف لبه دیوارهای بام با من بود و البته گاهی گرفتن پارو و کشیدنش روی زمین از این سوی بام تا آن‌سویش و بعد نوبت پدر بود که برف‌ها را توی کوچه بریزد. کوه‌های برفی که زیر خانه‌ها درست می‌شد و می‌شد اول بازی ما. نمی‌دانم ما کوچک بودیم یا کپه‌های برف بزرگ بودند که رویشان سر می‌خوردیم و سیر می‌خندیدیم. دستکش بافتنی هم تنها به این درد می‌خورد که برف به خوردش برود و خیس شود و سردت کند. بعد بیایم توی خانه و شال و کلاه و دستکش را آویزان کنم به دسته چراغ نفتی و یله بشوم زیر کرسی.

  

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ،۱۳٩٤
تگ ها :

← صفحه بعد