درد دل های شبانه

گاهی در شبانه هایی پر سکوت دلم میگرفت و مي گشتم پی گوشی برای دردلي و ناگهان اینجا را یافتم و از آن روز بسته به درددل های این دل تنگ سرکی به این دکان می کشم و کرکره ای بالا می دهم تا دل آسوده کنم

دریا پرست

خدایا!دلتنگیهایم را می سپارم به تو تا چاره ای باشی بر اینهمه آوارگی روح هر روز افسرده تر این تن سیری ناپذیر آفت زده ام.
خدایا سرگردانی هایم را به تو می سپارم و به دریا،این آبی مواجی که سالیان درازیست و شاید به درازای این عمر که تمام نیایشهایم را با او واگویه می کنم،دریا برای من آبیست بر آتش روح گُر گرفته ام.
برای من دریا و خدا عمریست که یکی شده،شاید اصلا من دریاپرستم،برای تو با آن عظمت کبریایی چه تفاوتی دارد که جای تو دریا را بپرستم.
و تو نیک می دانی که عاقبت مقصود و مقصد تویی.

ای دریای خروشان آبی رنگ که گویند بی رنگی و منعکس کننده رنگ آسمان،من خراب توام و خراب آنهمه آرامش و فراوانیت،خراب تو و آن چشمان هم رنگ زیبایی دریاییت میان قصه های دراز و دورم.قصه شب های گفتگوهایم با ماه،من به بلندای تاریخ پی افسانه آن کمند گیسوی چشم آبی گشته ام و حال به تو رسیده ام و افسونت شدم،افسون تو دریا و اینهمه طراوت و زیبایی و گاهی خشم و تو خدای منی.
رابط من و خدای آسمانیم.
زبان به کامم نمی گردد تا روی به آسمان از خودش طلب کنم رویاهای زمینی ام را.پس همه را با تو گفته ام و می گویم چرا که درد زمینی ها را شاید تو بهتر از آسمانی ها بدانی.تو بهتر از من تاریخ این سرزمین را درک کرده ای،امواجت به ساحل این سرسرا سرک کشیده اند و دیده اند و شنیده اند بارهای پیاپی و در بازگشت برای تو همه را بازگو کرده اند.تو می دانی که این روزها دیگر خبری از شادمانی و شادخواری و رقص و آواز و مهر نیست در ساحلت چرا که مردمانش افسرده حال شده اند و پر از دلتنگی و سنگدلی،دلتنگ کمی حق و شعور و آرامش خیال،به حتم امواجی که از شنهای جلاخورده به دامان پر نعمت تو باز می گردند برایت سروده اند از ارواح سرگردان ما زمینی های این سرزمین و به حتم خود شنیده ای نجوای صیادان بی نوایی را که در سرما تا کمر در آب چشم به لطف تو بسته اند بی هیچ اثری از شادمانی.
دریا،روزهای خوشی نیست انگار در این سوی دنیا،هر که را می بینی دم از آن وَر آب می زند و یا کسی در آن سوی آب دارد،مگر چه خبر است آن سو.
حال تو بازگو کن برایم.
دلم گرفته آبی بی انتها از اینکه هر روز می شنوم کسی رفت و یا کسانی عزم جزم کرده اند به رفتن به هر ترفند و حیلتی.دلم می سوزد برای این گربه بنشسته که اینچنین بزرگ و کوچکش تن به تبعیدی خودخواسته می دهند با جلای وطن برای کمی،فقط کمی حق و آزادی و آرامش.
تو به خدای آسمانی از طرف ما زمینی ها بگو که بسیارند دل های گرفته و گله دارند از دستگاه بلند و پر جبروت ماوراییت.
و چقدر دلم تنگ است.

 من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
 بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست

                                                مهدی اخوان ثالث

     
                                              

برای دخترک : ضمیر مالکیت،سلام
هذیانک های شبانه : 38

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

 

- خانوم اجازه،این حسینی رو یه صفحه سفید دفتر مشق ما یه خط گنده کشیده، تازه شم خانوم اومدیم پاکش کنیم اون صفحه دفترمون پاره شد.
- خانوم اجازه،اولش خودش شروع کرد،خانوم اجازه ورداشته نوک مداد قرمز ما رو توی تراشمون شکونده و در نمیاد،خانوم اجازه امینی هم شاهده.

خب بسه دیگه،این چه کارایی می کنید،ناسلامتی دیگه بزرگ شدین و می رید مدرسه،خجالت بکشید،اگه یک دفعه دیگه از این اتفاقها بیفته هر دو تاتونو می فرستم دفتر خانوم مدیر تا پرونده هاتونو بزنه زیر بغلتون.

این روزهای مملکت گل و بلبلمان چقدر شبیه آن روزهای مدرسه است الا پاکی و سادگی اش،هر کس از دیگری می نالد همه آنقدر پرونده زیر قبای دیگری دارد که ..... که حالم به هم می خورد از خودم بابت تن دادن به شبانی این قوم.

من مستم
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید
پایم بگشایید
وین جام جگر سوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم
می شمع و چراغم
می همدم من، همنفسم، عطر دماغم
خوش رنگ، خوش آهنگ
لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی اندیشه مدارید
گواراست به کامم
در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بتگر
من نامه سیاهم
فریاد رسا ! در شب گسترده پر و بال،
از آتش اهریمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر می
هم تاک کهنسال
کان تاک زر افشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید ز دلم با می دیرین
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید
هشدار:
هشدار که من مست می هر شبه هستم
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش.......رقص شعله اش.......در،هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
روحش شاد

( سیـــاوش کســـرایــی)

                                                       

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

تعصب

بابک یک سری عکس از اقدام انتحاری دو تروریست در تاسوعای دو سال قبل چابهار روی صفحه فیس بوکش گذاشته بود،جایی که خودش هم در بطن ماجرا قرار داشت،هم در اثر انفجار چند متری پرتاب شده بود و دچار موج گرفتگی و هم به دلیل مسولیتش در هلال احمر چند روزی لای خون و جنازه و مجروح مشغول امداد رسانی .بابک از من خواست یه متن کوتاه برای اون عکسهای دلخراش بنویسم و من هم برایش نوشتم:

"تعصب به هر شکلی ارمغانی جز حماقت ندارد و احمقانه ترین نوع تعصب،تعصب دینی است که به تو اجازه کشتار انسانهای دیگر را می دهد و حتی چشمانت معصومانه ترین شکل آفرینش یعنی کودکان را هم نمی بیند.
نه جرجی زیدان پس از آن همه نگاشتن از علی مسلمان شد و نه امام محمدغزالی پس از آن همه غور در دین دست از سنی بودن برداشت.
کاش بیاید روزی که بیاموزیم دین هر کس مقوله ای شخصی برای همان شخص است و اگر هم قرار بر همراه کردن مسلک و مذهبی دیگر داریم بدانیم راهش گفتگو و اندیشیدن است نه به خونآبه کشیدن شهری و پاره پاره کردن خود.
کاش بیاموزیم چون انسان زیستن را. "

اما بعد از دیدن آنهمه صحنه های غریب که فکر می کردی صحنه هاییست بعد از حمله حیواناتی درنده به گله ای رمه برای تکه و پاره کردن آنها دلم طاقت نیاورد به همان چند خط و ذهنم خط خطی شد در اثر اینهمه رذالت برای رسیدن به سعادت در دنیایی نا معلوم.
تعصب کورکورانه به هر شکل آن منحوس است و زایل کننده عقل و شاید از نظر من آزار دهنده ترین نوع تعصب همین تعصب دینیست که برای رسیدن به بهشت برین مملو از حورالعین و نعمت و آسایش مجاب  می شوی که حتی آدم بکشی.بحث من ابدا مختص به دین اسلام در گرایش های مختلفش نیست بلکه در طول تاریخ تمام اقوام و ادیان دچار این تعصبات کور بوده اند.

جان هیک پس از بررسی کلیه اندیشه های هستی شناختی ارائه شده تا حال حاضر‌، به این نتیجه می رسد که هیچ معرفت یقینی وجود ندارد. در اینجا، به بررسی دیدگاه او، درباره بازتاب خطرناک تعصبات ناشی از آیینها در طول تاریخ می پردازیم.
وی معتقد است تجربه دینی و عرفانی ضرورتا نوعی پاسخ به ذات متعال نیست بلکه می تواند فریب و توهم بشری بسیار خطرناکی باشد. برخی جنبشهای جدید و معاصر کوچک مذهبی یا کیش و آیینها بر پایه توهماتی استوار بوده اند که اغلب برای هواداران خود آنها، گاهی برای دیگران و گاهی هم برای هر دو بسیار خطرناک بوده اند. وی سپس به ارائه موارد مستندی در این باره می پردازد.برای مثال:
در سال 1978 حدود نهصد زن، مرد و بچه در آمیزه ای از قتل و خودکشی جمعی، تحت رهبری پر جذبه پدر روحانی جیم جونز در جونز تاون واقع در جمهوری گویان جان خود را از دست دادند. در سال 1987 اجساد سی و سه نفر که عضو گروهی مذهبی، در کره جنوبی بودند، در اتاق زیر شیروانی کارخانه ای ظاهراپس از پیمان خودکشی-قتل در یونگین، نزدیک سئول یافت شد. در سال 1993 دیوید کورش و حدود هشتاد عضو فرقه داویدیان طی حمله ناشیانه پلیس به مزرعه آنها واقع در واکو، واقع در ایالت تگزاس در آتش سوختند .در 1995 فرقه اوم شین ریکیو در قطار زیرزمینی توکیو، گاز سارین انداختند که نتیجه آن، مرگ دوازده تن و هزاران مورد بیماری بود. در همین سال، شانزده جسد سوخته اعضای فرقه معبد خورشیدی، در جنگلی در جنوب غربی فرانسه و پنج جسد دیگر در سال 1997 ظاهرادر پیمان خودکشی در شهری کوچک، در کبک در کانادا پیدا شد. در سال 1997 خودکشی فجیع اعضای گروه آسمان در خانه اعیانی مجللی، نزدیک سان دیه گو در ایالت کالیفرنیا اتفاق افتاد. دراوائل 1998 پلیس از ارتکاب خودکشی جمعی گروهی از همین فرقه یا فرقه ای مشابه در جزیره قناری در تنریف ممانعت به عمل آورد.
در چنین مواردی، عقل سلیم هم عملی و هم اخلاقی به یکسان افراد مذهبی و غیر مذهبی را قادر می گرداند که مطمئن باشند، رهبران و پیروان آنها به گونه ای خطرناک، دچار توهم بوده اند. اما ایمان آنها که در وسیع ترین معنا، ایمان دینی بود؛ باید به شیوه هایی بازتاب یافته باشد که در آن، آنها حیات و رویدادهای اطراف خود را تجربه می کردند و این آشکارا تجربه ای وهم آمیز بود.
در ادامه، جان هیک به بررسی نقش ادیان بزرگ در رویدادهایی اینچنینی می پردازد. وی معتقد است، اگر چه آسیب وارده از سوی برخی کیشها و فرقه ها معمولا هر چند نه همواره مربوط به پیروان آنها بوده است، ادیان بزرگ با قدرت بس عظیم ترآنها بر شمار بسیار بیشتری از مردم، مسبب شر و بلا در مقیاس خیلی وسیعتر بوده اند. حتی بودیسم، در قرن اول قبل از میلاد مسیح، برای حمایت از تهاجم به سریلانکا توسط پادشاهان بودایی در سرزمین اصلی هند مورد استفاده قرار می گرفت. در واقع در هر جنگی که تا بحال انجام گرفته است، هر یک از طرفین منازعه بر این باور بوده اند که خدا در کنار آنها بوده است. به نظر می رسد تنها آرمانی که خداوند واقعااز آن حمایت می کند، صنعت اسلحه سازی است!
قرن بیستم شاهد شمار وسیعی از مردان جوان بسیاری از ملتها هم در شرق و هم در غرب بوده است که گرفتار وابستگیهای شدیدامذهبی بوده اند که به آنها این جرأت را بخشیده است که حتی علیه غیر نظامیان بی پناه، مرتکب شقاوت و خشونت بیرحمانه شوند. در شماری از ددمنشانه ترین منازعات نیمه آخر قرن بیستم، وفاداریهای مذهبی، بعد دینی توجیه گرانه ای به این منازعات بخشیده اند. به طوری که دین، تیرکی را فراهم ساخته است که دو سوی منازعه پرچمهای خود را بر روی آن نصب کرده اند. زیرا همانطور که پاسکال گفت؛ انسانها هرگز به طور کامل و با اشتیاق، مانند موقعی که آنان شرارتی را از روی اعتقاد دینی انجام می دهند، مرتکب شرارت نمی شوند.
نمونه هایی از این دست، فراوان هستند: جنگهای اعراب و یهودیان در اسرائیل، فلسطین و لبنان؛ جنگ طولانی و پر هزینه بین ایران (شیعی) و عراق (سنی)؛ منازعات صربها (ارتودکس مسیحی) و بوسنی و کوزوو؛ آلبانیایی ها (مسلمان) در یوگوسلاوی سابق؛ نسلهای متوالی خشونت بین کاتولیکها و پروتستانها در ایرلند جنوبی؛ درگیری مستمر در سودان و. . . در جنگهای صلیبی قرنهای یازدهم تا سیزدهم شوالیه های مسیحی با دعای خیر پاپ و اسقفهای محلی به دنبال شهرت و پول حاصل از ذخایر خیالی اورشلیم و اشتیاق برای تحصیل آمرزش، در این جهاد مقدس با لشگریان خود بدان سو تاختند. آنان نخست یهودیان را در شهرهایی که وارد می شدند، قتل عام می کردند. سپس دورتر، در شرق به کشتار مسیحیان یونانی پرداختند و سرانجام با چنان توحشی به قتل عام مسلمانان پرداختند که از آن زمان، بر روابط میان مسیحیت و اسلام، سایه افکنده است. و البته کشورهای مسلمان، معامله به مثل کردند به طوری که در دو قرن جنگ متناوب، هر دو طرف شرارتهای به یکسان وحشتناکی را مرتکب شدند. این واقعه که چند نسل به طول انجامید و اروپای مسیحی آن را آغاز نمود، کاملاناموجه و در نهایت از لحاظ سیاسی بی معنی بود.
در بسیاری از خشونتهای تاریخی، انگیزه های نیرومند بهره کشی اقتصادی، توسعه تجاری، افزایش قدرت سیاسی، حرص و آز و جاه طلبی فردی وجود داشت که همه آنها در آگاهی جمعی، با نوعی منطق دینی نژادپرستانه پوشانده شده بود.
جان هیک در ادامه، به بررسی نابهنجاری های بی آزار ناشی از تجربه های عرفانی می پردازد و چنین نتیجه گیری می کند که: این نوع تجربه های پرجذبه جنبه های مهمی دارد. در حالی که این جنبشها ممکن است واقعابرای برخی مفید باشند، اما اغلب فردگرایانه و درونگرا هستند و بر قداست شخصی تمرکز می کنند که می تواند، توجه را از موضوعات عدالت اجتماعی و بی عدالتی هم در سطح ملی و هم بین المللی منحرف سازد. از این لحاظ آنها کاملا; با توصیف دین، به عنوان افیون توده ها جور در می آیند. آنها همچنین، عموما; خردستیز، تحقیر کننده تفکر دقیق، انسجام عقلی و اندیشه انتقادی هستند وبنابراین هواداران آنها غالبا زودباور، بی دفاع در مقابل رهبران فرهمند و مستعد پذیرش حقایق مطلق اما توجیه ناپذیر هستندچنین حقایق مطلق توجیه ناپذیری، اغلب شامل باور به قدرت روحی یا الهامات خاص است.
همه این موارد، اما به ویژه مواردی که متضمن شرور عظیم تاریخی هستند، به غایت روشن می گرداند که معیار خاصی مورد نیاز است که به واسطه آن بتوان میان اشکال معتبر دینی و عرفانی و اشکال فریب آمیز فرق گذاشت. این معیار چیست؟ ما چگونه می توانیم میان تجربه های دینی واقعی که پاسخ شناختاری به ذات متعال هستند و تجربه های فریب آمیز فرق بگذاریم؟
معیار اصلی، تنها می تواند تاثیر دگرگون کننده بلند مدت بر روی تجربه کننده باشد. تجربه ای بسیار کوتاه یا تجربه ای که دقایقی یا حتی ساعتها دوام دارد، تنها هنگامی اهمیت دارد که معنای آن در حیات در حال تکوین ما آمیخته شود. اگر مانند مورد عرفای بزرگ، حالات تبدل یافته آگاهی آنها، تاثیری دگرگون کننده و نیرو بخش در حیات آنان داشته باشد و به محوریابی نیرومندتر در خدا، امر قدسی، واقعیت مطلق و محبت و حس شفقت عظیم تر نسبت به همنوعانشان بینجامد، این گواه گشودگی آنها در مقابل ذات متعال است؛ امری که در درون هر یک از ادیان بزرگ مورد پذیرش است.(منبع)

واقعا هضم این مسئله برایم مشکل است که چگونه یک نفر به این نتیجه می رسد که تحت القائات شخصی دیگر دست به خون انسانی بیالاید که فقط در برخی اعتقادات درونی اش با او همسو نیست و عجیب تر آنکه حاضر است تحت عنوان عملیات انتحاری خود را هم به فجیعترین شکل ممکن به کشتن دهد.
بزرگترین معضل به نظر من نیندیشیدن است و فکر نکردن.باید همگان به این نقطه رسند که هر آیین و مسلکی حق حیات دارد به شرط عدم مزاحمت و توهین به دیگر آیینها و بدانیم که همیشه باب فکر کردن و گفتگو باز است برای بالا بردن سطح دانش و دانسته هایمان و رویکردی داشته باشیم به نوعی پلورالیسم برای انسانی زیستن.
باز هم به نظر من چه سنی و شیعه،چه مسیحی و یهودی،چه بودایی و زرتشتی و حتی کافر و بی دین چون از جانب خداوندگار لایق زیستن شناخته شده و برای دیگر بندگان خداوند هم اسباب زحمت نگردیده ستاندن جانش توسط انسانهای دیگر کاریست بس عبث.

در آخر هم چند سطری از حجت الاسلام داود کمیجانی را می آورم که خواندنش خالی از لطف نیست:

" امروزه ملت­ها در شرایط ویژه­ای از روابط اجتماعی و بین المللی هستند. از سویی خواه یا ناخواه باید با یکدیگر رابطه داشته باشند و از سویی با وجود تفاوت در نگرش و تعصب در باورها و مذهب ملی خویش، نمی­توانند همدیگر را به درستی بفهمند و یا گاه حتی تحمل کنند! در مواردی حتی طرف مقابل به عنوان «کافر» مورد تحریم یا گاه تهاجم قرار می­گیرد. این امر آنگاه قابل درک می­باشد که بدانیم در بطن هر دینی نوعی انحصارگرایی در امر «حقانیّت» و «نجات» وجود دارد و هر دین و مذهبی صریحاً یا تلویحاً، خود را محق دانسته و تعالیم خویش را تنها راه نیل به نجات و رستگاری می­داند.

البته تعصب مذهبی قدری با تعصب دینی تفاوت دارد، زیرا مذهب به معنی مشی و راه زندگی، یک امر درون دینی است و بیشتر به شیوة خاصی از دیندارای اطلاق می­گردد. در حقیقت دین نگرش خاصی از جهان و ماوراء الطبیعه می­باشد اما مذهب قرائتی خاص از یک دین است و ماهیت آن بیشتر مربوط به ایدئولوژی می­باشد. تا جهان بینی. اکثر دین­های بزرگ دنیا دارای مذاهب متعددی هستند. معمولاً هر ملتی با توجه به تجربیات معنوی و مبانی فکری و فرهنگی خود، نوعی از دینداری را به عنوان مذهب خویش پسندیده و بر صحت آن تأکید می­کند.

امروزه «ناسیونالیسم مذهبی» به معنای تعصب جاهلانه بر مذهب خویش و بی­ارزش دانستن اعتقادات مذهبی دیگران، مانع بزرگی بر سر راه گسترش تعامل بین انسان­ها و به اصطلاح «گفتگوی ادیان» است. زیرا این امر به امکان گفتن و شنیدن طرفین نیازمند است، اما اکثر ادیان و مذاهب بر اساس مبانی اعتقادی خویش، اجازه شنیدن و گوش کردن به سخن طرف مقابل را نمی­دهند. زیرا در سنت­های دینی، انتقاد از «خود» جایگاه چندانی ندارد. این مسئله باعث می­گردد که هیچگاه زمینه­ای برای پدید آمدن زبان مشترک بین آنها فراهم نگردد. این امر بر اساس اعتقاد به «یگانگی راه نجات»، که در درون هر دینی و یا مذهبی وجود دارد، تشدید می­گردد، زیرا به مؤمن توصیه می­شود که درِ خانه دیگران نرود و حقیقت را در جای دیگر جستجو نکند که هر چه خیر است در همین جا و در آیین خود اوست."

 

تو می دانی چرا درگیر این بغض گلوگیرم

که با این گونه بودن بی طپش با خویش در گیرم

 شب است و بر درختان غنچه ترفند می روید

از این باغ سیاست خورده ی تاریک دل گیرم

مران این خانه زاد صخره های سرخ مرجان را

 به دریایم ببر مرداب و مردن نیست تدبیرم

شبیه شبه مردانی که با من یا علی گفتند

برادر خوانده آخر می دهد فتوا به تکفیرم

شما ای داد خواهان داد من از شعر بستانید

به جز دادی که سر داده غزل کی بوده تقصیرم

دلم را در کنار سفره خورشید بنشانید

که دست عاشقان از پای بگشایند زنجیرم

قفس بگشای زندان بان که مانند کبوترها

رهی جز جنگل سبز نگاهش بر نمی گیرم

                                         محمد محسن سوری

                                                

برای دخنرک : ...... ،کلاه،نردبان

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

برف

یه برف که می باره تو این تهرون لامصب این روزا،دلت پر می کشه و می ره به اون روزا.روزایی که وقتی از دم غروب برف شروع می کرد به باریدن پدر می نشست و شروع می کرد به کلنجار رفتن با فیتیله علاالدین که شعله اش آبی بشه و خطرش کمتر،من هم همیشه حواسم بود به سه تا دایره سیاه چراغ نفتی که نشون می داد نفت توش چقدره،مادر گاهی یه کتری پر از آب می کرد و می ذاشت رو چراغ تا خونه پر از بخار آب بشه،گاهی وقتا هم یه کاسه شلغم یا لبو مهمون اون رو می شد.
وقتی باریدن برف تا شب می کشید به درازا دیگه خواب به چشمام نمی یومد و هر نیم ساعت به نیم ساعت اول زل می زدم به نور چراغ خیابون تا خیالم راحت شه که برف هنوزم می باره و بعدش چشم می دوختم به اندازه برفی که نشسته رو نرده های ایوون و مدام به خودم دلداری می دادم که حتما حتما حتما فردا تعطیل می شه،آاااخ که اگه فرداشم نوبت خودم بود که برم پای تخته سیاه واسه جواب پس دادن که دیگه تا خودخود خود صبح کشیک برف رو می کشیدم که یهویی بند نیاد.اون روزا از دست خدا کلی کار بر میومد برای آرزوهای کوچیک ما.
صبح که پا می شدم برای خوردن صبحونه،قبل از اخبار صدای دینگ و دینگ تقویم تاریخ بود که از رادیو پخش می شد و بعدشم خبر تعطیلی و خزیدن دوباره زیر پتوی گرم و خواب پر از عشق و تشکر از خدای مهربون بچه گی.
مادر وسط خواب یه دفعه صدات می کرد که پاشو برو روی بوم کمک بابات برای پارو کردن برف،اون موقع ها هنوز اینهمه برج و بارو در نیومده بود تو این شهر و خبری از ایزوگام و غیره نبود،فقط صدای " برف پارو می کنیم " بود که می پیچید تو کوچه ها، برف باید پارو می شد،شال و کلاه می کردم و با یه خاک انداز پلاستیکی قرمز راهی بوم می شدم کنار پدر.به خیال کودکی ام کمکم شایان بود و برف ها با خاک انداز من و پاروی پدر ریخته می شد تو کوچه و یه تپه برفی می ساخت،پشت بوم هم که می شد محل گپ همسایه های پارو به دست و گاهی یه سینی چای حالی می داد مشت.
بعد از نهار و یه کم چرت می ریختیم تو کوچه و می رفتیم روی تپه برفی های حالا یخ زده و بچه خوش ذوق ها هم آدم برفی می ساختن و شال و کلاهش می کردن و می شد بساط تفریح و شادیمون.این دستکش بافتنی های لعنتی هم بعد از پرت کردن چندتا گلوله برفی خیس می شدن و دیگه می شدن خودش باعث یخ زدن دست و قس علیهذا.
به لطف کیسه های شن و نمک و ایزوگام و هزارتا کوفت دیگه برف حالا تا ظهر هم دووم نمی یاره و آب می شه و می ره به امون خدا،به خدا.

برف می بارد و من
می نشینم به تماشای درختان سپید
برف می بارد و من
شادم از آنکه کنون لحظه ی دیدار رسید
پنجره خیس
هوا سرد
پرنده بی تاب
خانه ام گرم
و چشمم بی خواب
در پی تکه ی نان بود پرنده
پر زد
و به یک پنجره ی خسته ی روشن
سرزد

 برف می بارد باز

علی فریدونی

                                                     
                                               

برای دخترک : گاری ، حس همکاری

بعد از نوشتن این پست یهویی یادم اومد اولین پست وبلاگم رو دقیقا تو بیست و سوم آبان هشتاد و دو نوشتم و امروز روز تولد وبلاگمه. :))

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

یک نفس عمیق

نمی دانم تا به حال پیش آمده برایتان که یک متن چنان خرابتان کند که بی اختیار نمی از اشک سپیدی چشمانتان را پر کند،نمی دانم شده تا به حال به ناگهان خواندن چیزی سرشار از یک حس غریب و نافهم شوید.این متن ایمیل بود که سارای عزیز فرستاد و چنان خرابم کرد که مپرس:

خسته از تمام روزمرگی ها نشسته ام و فیس بوکم را به صحبت میگیرم
عکس دوستانی را میبینم آنور ِ مرز های ممنوعه
که به کنسرت داریوش میروند و شوق چشمشان
شبیه مشروب دستشان لبریز است
خوشحالشان میشوم

آزادی را در چشم هایشان خیره میشوم و لبخند میزنم / تلخ لبخند میزنم
دلم برایشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چیز هایی سرگرم است که
در خانه ی پدری ، جایی برای اکران نداشت
به خودم می اندیشم که درگیر ِ رفتنم
شبیه سربازی که آنقدر از شکست مطمئن است
که فرار را به قراری که با تمام مرز های کشورش بسته ترجیح میدهد
می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود
دلم برای میدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند
و چه دوست داشتنی تو را آدم حساب نمیکنند

برای کافه نادری ... که جای قهوه بوی شعر از حوالیش می آمد
برای تمام قهوه فرانسه های دست چندمی که
در گودو ، تمدن ، هنر ، سپیدگاه ... خوردم و
دلم را به چشم های گارسونش خوش میکردم که همیشه شکر را جا میگذاشت
برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا به حرف میگرفتند
و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرف میزند
یا وقتی پینک فلوید میگذارد و شروع میکند به ترجمه کردنش
دلم برای تمام چارشنبه سوری هایش

که دختر همسایه ، غریبیگی هایش را برای یک شب کنار میگذاشت
و دور آتش سرخپوستی میرقصیدیم
دلم برای دلهره ی مشروب خریدنش تنگ میشود... که به هزار نفر رو میزدی
آخرش چیپس و ماست و صدای هایده تو را از دیسکو های وگاس هم فرا تر میبرد
برای تمام نان هایی که در کودکی میخریدیم
زنبیل به دست به خیابان میزدیم و با دوچرخه هایمان
به تمام الگانس ها پز میدادیم

برای جاده کندوان و تمام جیغ هایی که میکشیدیم و دعا میکردیم
تمام تونل ها برای یک روز هم که شده قد بکشند
....

هرچه با خودم تقلا میکنم میبینم هنوز هم ترجیح می دهم آلبوم ابی را
با بدختی بگیرم تا اینکه مشروب به دست فریاد بزنم : خلـــــــــیج رو بخون ، خلیج
هنوز ترجیح می دهم روی میز های کافه نادری ،
درگیر پیدا کردن ِ جای فروغ باشم تا اینکه در شانزالیزه ،
قهوه ام را با لهجه ی فرانسوی بخورم
هنوز دلم میخواهد راننده تاکسی برایم از نیچه بگوید و من ذوق کنم
....

هنـــــــــــوز دلم میخواهد سیگارم را یواشکی از پدر بکشم
تا شب هایی که اعصابش /سیگار میخواست ، با خجالت از من بپرسد:
" از جعبه سیگار ِ پسر به پدر ارث میرسه یا نه ؟ "
هنوز دلم میخواهد پارک پرواز بلند ترین جای دنیا باشد

هنوز دلم میخواهد تمام پارتی ها ، به پتو های چسبیده به پنجره مجهز شود
میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر
لذتش بر نیامده
...

باید رفتنم را به عقب بیندازم
من دلم هنوز گیر ِ اسم کوچه هاییست که جبهه نرفته شهید شدند
هنوز دلم پیش تخفیفیست که مادر / چانه اش را میزد
هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاییست که در مرز های ایران میفتد
هنـــــــــــــــوز دلم گیر ِ تمام میدان های شهر است که از هر فاصله ای
داد میزنند : آزادی ...یک نفر ... آزادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
این فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگی های مرا بلند نمی کند
آقای راننده ... حمیرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگردیم
دلم نرفته ... تنگ شده برای ماندنم
  
                                     هومن شریفی


                                            
برای دخترک:به به جوجو

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد