درد دل های شبانه

گاهی در شبانه هایی پر سکوت دلم میگرفت و مي گشتم پی گوشی برای دردلي و ناگهان اینجا را یافتم و از آن روز بسته به درددل های این دل تنگ سرکی به این دکان می کشم و کرکره ای بالا می دهم تا دل آسوده کنم

ابراهیم

خواب بر چشمان خیس از اشکش حرام شده بود. اصلا خواب دنیای را چه سود؟ خواب باید ابدی باشد تا به روح و روان سرگردان بچسبد. خوابی که پر از خواب دیدن باشد، پر از هراس، پر از رویا خواب نیست. از بیداری سخت تر است.
آنقدر با دستمال بینی اش را مالانده بود که همرنگ سرخی چشمانش شده بود. دیگر راهی برایش نمانده بود. هرچند هنوز هم به این راه آخر ایمان نداشت. شاید قدم نهادن در بیراهه بود. ولی چاره دیگری نبود. اگر هم بود به عقلش نمی رسید. با دستان مادرانه موهای مریم را روی بالش نوازش کرد. زیر نور مهتاب تابیده شده از پنجره سیر دخترکش را تماشا کرد. مریم معصومانه به خواب رفته بود و سینه های جوانش بالا و پایین می رفت. خیالش راحت شد که چندتایی قرص خواب تنها خوابش را عمیق تر کرده است. شنیده بود قرص خواب خورده را می توان تا چند ساعت بعد تر هم نجات داد. در اطاق را نیمه باز کرد. از لای در رد شد . پاورچین پاورچین از جلوی مبل رد شد. ابراهیم مثل شبهایی که در خانه بود با دهان باز جلوی تلویزیون به خواب رفته بود. خوابی خوش. خرناس هم می کشید. به آشپزخانه رفت و از کشوی سوم یک جعبه چوبی خوش رنگ را بیرون کشید. در جعبه را باز کرد و چاقوی خوش دست تیغه آلمانی را بیرون کشید. چاقویی که هیچوقت دلش نیامد استفاده کند. برای جهاز مریم کنار گذاشته بود. هدیه کاوشگران موبور بود.
خبر در روستا پیچید. موبور ها آمده اند اطراف امام زاده را بکنند و کارگر می خواهند. هم مزد خوبی می دهند و هم نهار. پدر دستان پهنی داشت. برای کار او را بردند. صبح ها بعد از نماز وانت آبی رنگ می آمد و فعله ها را سوار می کرد و غروب بعد از نماز آنها را می آورد. پدر پر از خاک بود. می گفت: "چندتا آقا مهندس ایرانی هم بینشون هست، از توی خاک ظرف و ظروف شکسته در میارن و خوشحال می شن. والا ما که سر از کار این اجنبی ها در نمیاریم." شش ماهه همه جا را شخم زدند و رفتند. پول خوبی هم دادند. روز آخر یکی از این موبورها یک جعبه چوبی به پدر هدیه داد. مادر تا چاقو را دید گفت: "این باشه واسه جهاز سهیلا."
جعبه چوبی را زیر بغل زد و از جلوی ابراهیم رد شد. پیاله ماست و خیار را از روی دسته مبل برداشت و مابقی خرت و پرت ها را هم از کف زمین جمع کرد و به کناری هل داد. دوست نداشت دوباره تمام خانه را آب بکشد. نمی فهمید راز این نماز خواندن ابراهیم چه بود؟ از کارهای خودش به لب ترک خورده اش خنده نشست. خندید از اینکه هنوز میل به زندگی داشت. میل به ادامه نکبت، بدبختی و شاید رسوایی. می خواست تلویزیون را خاموش کند اما پشیمان شد. نورهای رنگی به سر و صورت شوهرش می افتاد.
مادر خوشحال بود. قرار بود پسر مشهدی غلام برای خواستگاری از شهر بیاید. دیپلمه بود و کارمند دولت. دختران ده می گفتند: "خوش به حالت سهیلا، می گن تو خونه ش تلویزیون هم داره." پدر و مشهدی غلام حرفهایشان را زده بودند. باقر هم خوشحال بود. خواهر که راهی شهر می شد راه برای او هم باز می شد. از دست این ده و مردمان فضولش خلاصی می یافت. سهیلا را سوار بر اسب تا بالای ده بردند. همه دست می زدند و هلهله می کردند. تمام ده آمده بودند. پر از رنگ، پر از شادی، پر از حسادت. بالای ده خانواده داماد منتظر بودند. یونس دستش را گرفت و سوار مینی بوس شدند. با شرم حیای فراوان خود را کنار صندلی جمع کرد و به شیشه پنجره چسبید. تا پیچ جاده به صورت اشکبار مادرش خیره ماند. حالا دیگر تلویزیون داشتند. چیزی نگذشت که مریم به دنیا آمد. باقر با پدر و مادر به ده باز نگشت. سالها گذشت. یک شب یونس به خانه نیامد.
بالای سر مریم نشست. خوب به انگتشتان کشیده اش خیره شد. دستش را در دست خود فشرد و گردنش را بوسید. ابراهیم چطور دلش آمد سر اسماعیل را ببرد؟ اگر سر اسماعیل بریده می شد چه؟ حکم ابراهیم حکم خداوند بود. چاره ای نداشت. او هم چاره ای نداشت.
توی مسجد ماند تا نماز ظهر تمام شود و خود را دوان دوان به حاج آقا رساند.
-  "سلام حاج آقا. قبول باشه"
-  "علیک سلام حاج خانوم. قبول حق باشه."
-  "حاج آقا یه سوالی داشتم از خدمتتون."
- "بفرمایید. من در خدمتم."
- "حاج آقا خودکشی یا قتل برای وقتی که یه مرد چیز میشه، یعنی یه آقایی بهت حمله می کنه، البته حمله نه، یعنی ..."
سرخ شده بود. حالت تهوع داشت. می خواست تمام زندگی اش را بالا بیاورد. زیر چادر کباب شده بود. با دستش چادرش را از زیر تکان داد تا بادی بیاید. بادی بیاید و بیدارش کند و ببیند خواب می دیده.
حاج آقا همانطور که سرش پایین بود و با دانه های تسبیح بازی می کرد گفت: "خواهرم خودکشی شرعا حرام است. از گناهان کبیره است. در موارد تجاوز به عنف یعنی به زور باید از خود دفاع کند. اگر وسیله دارد می تواند متجاوز یا متجاوزین را به قتل برساند. اگر خود آن زن در درگیری کشته شود ثواب شهید را می برد. از رسول خدا (ص) و حضرت امام رضا (ع) نقل شده است "هر مظلومی که در راه دفاع از خود کشته شود شهید است. اگر نشود و دفاع کند و به زور مورد تجاوز قرار بگیرد گناه برای آن زن نوشته نمی شود و پاک است." خودکشی هیچ جا توصیه نشده است خواهرم."
نفهمید خداحافظی کرد یا نه. تا بیرون مسجد دوید. طول کوچه را با کمک دیوارها طی کرد. چقدر بد شد. آبرویش رفت. مثل دیوانه ها فرار کرده بود. کاش دیوانه بود. بر دیوانه هرجی نیست. توی رادیو شنیده بود اگر کسی رگ های دستش قطع شود ظرف دو دقیقه بیحال می شود و در کمتر از ده دقیقه می میرد ولی پارگی رگ گردن انسان را در کمتر از نیم دقیقه می کشد.
یونس عاشق رادیو بود. از سر کار که می آمد کت و شلوارش را مرتب از جالباسی آویزان می کرد و لباس خانه می پوشید. کمی با مریم ور می رفت و ولو می شد روی بالش و یک وری با موج رادیو ور می رفت. مدام اخبار گوش می داد. حال و حوصله تلویزیون دیدن نداشت. سهیال برایش چای می آورد. تا روز آخر هم از یونس خجالت می کشید. مردش بود و بس. ماشینی که به او زده بود فرار کرد و پیدایش نشد. زورگویی های باقر شروع شد.
- "خوبیت نداره بیوه برگردی ده، مردم هزارجور حرف در میارن."
- "تو شوهر نداری برای چی حنا می ذاری روی ناخونات؟"
- "واسه چی رفتی کفش زرشکی خریدی؟"
- "خودم برات شوهر پیدا می کنم. اینجوری داره آبروم میره."
بی حال و نزار به خانه بازگشت. منظور حاج آقا این بود که خودکشی حرام است که حرام است. باید ابراهیم را می کشت. آنوقت او را هم دار می زدند و مریم تنها می ماند. دخترک چهاده ساله بی پدر و مادر. لقمه چربی بود. ابراهیم از کجا پیدایش شد. اصلا این باقر توی این شهر در اندشت چه می کرد؟
- "ابراهیم خان نماز خونه، آدم خوبیه، دست به خیره، دستش به دهنش می رسه. تو هم از این بی کسی در میای."
توی مسجد عقد کردند. بی سر و صدا راهی خانه بخت شدند. مریم راهی مدرسه شد. کم کم فهمید ابراهیم نجاست خوار است. نزول خوار است. ارث پدری اش را نزول می دهد. آدم آرامی بود. گاه به گاه خانه می آمد. برای سهیلا فرقی نمی کرد. می خواست نام مردی در شناسنامه اش باشد و سایه ای بالای سر مریم. بهتر از آن بود که به چشم بیوه نگاهش کنند. به چشم یک زن خراب.
مریم قد کشید، مثل یونس. رنگ میشی چشمانش هم به یونس رفته بود. پر از آرامش، پر از سادگی، پر از مهربانی. سفیدی چون برف پوست و موهای سیاه فرفری اش همانند سهیلا بود. زیبا شده بود. احساس کرد نگاه های ابراهیم به مریم پدرانه نیست. شبها بیشتر در خانه است. مریم را زیاد بغل می کند. زیاد می بوسد. روی پاهایش می نشاند. شاید قبل تر هم این کارها را می کرد. شاید سهیلا حساس شده بود زیر لب می گفت: "استغفرالله." اما حس زنانه اش رهایش نمی کرد. همان حسی که توی خیابان می فهمید کسی آن سوی خیابان به او خیره شده است. همان حسی که از سایه یک مرد می فهمید حضورش با هوس است. قلبش فشرده می شد. برایش خانه نا امن شده بود. مدام به مریم گیر می داد.
- "تو خونه لباس پوشیده تر بپوش."
- "مریم کمتر بخند. دختر باید آروم بخنده."
- "برای چی تو خونه به خودت عطر می زنی؟"
ابراهیم پای تلویزیون استکانش را سر کشید. خوشحال بود و هی می خندید. گفت: "دارن یه قانون تصویب می کنن که اجازه ازدواج دخترخونده و قیم رو میده." و باز هم خندید. موهای لختش را از روی پیشانی به عقب برد و پشت گوشش را خواراند. دل سهیلا هری پایین ریخت. زانوانش شل شد و همانجا جلوی در آشپزخانه نشست.
- "منظورت این نیست که ... "
- "چرا دقیقا منظورم همینه"
- "من اجازه نمی دم همچین غلطی بکنی"
از صدای بلند خودش، خودش هم متعجب شد. ابراهیم چهارزانو نشست و به سمت سهیلا برگشت و با همان خنده تمسخرآمیزش گفت: "مملکت قانون داره. مگه دست توئه؟ تازه باقر هم راضیه."
- "به باقر چه مربوطه؟"
- "اختیار دارین. شما رو بابت نزول های عقب افتاده اش به ما انداخت که البته برای منم بد نبود. داشتن برام حرف در می آوردن حالا هم واسه مابقی نزول و اصل پول سر مریم به توافق رسیدیم. شما خواستی با ما بیا شهر دیگه نخواستی هم برگرد ده خودتون. خرجی تون هم به روی چشم مادر زن جان."
توی دستشویی بالا آورد. لعنت به تصادف، لعنت به حرف مردم، لعنت به قانون، لعنت به زندگی. در آینه به صورتش خیره شد. چقدر چروک خورده بود. این موهای فرفری کلافه اش کرده بود. رفت سراغ فتانه خانوم. شوهرش معمم بود. توی اطاق کناری نشستند و فتانه خانوم بلند بلند سوال سهیلا را از حاج آقا پرسید. شوهرش گفت: "زن مسلمانی یقین دارد که در صورت دستگیر شدن مورد تجاوز و هتک قرار می گیرد. می تواند اقدام به قتل نفس کند یا خیر؟ سوالتون همین بود دیگه؟" سهیلا به فتانه زل زد. فتانه گفت: "بله حاج آقا" حاج آقا گفت: "در این مسئله دو وجه و احتمال است. یعنی یک احتمال می توان گفت جایز است و یک احتمال جایز نیست. لکن ظاهر قضیه این است باید آن شخص ملاک ها و موازین موجود در باب تزاحم را بررسی کند و بر وفق مرجحات آن عمل کند. یعنی ارزیابی کند و بسنجد و ببیند واقعا کدام یک از این دو عمل ارجحیت دارد و ضررش کمتر است."
چیز زیادی نفهمید. اصلا چیزی نفهمید. مات و مبهوت به فتانه خیره شد. فتانه گفت: "یعنی می شه خود کشی کرد. اما برای چی پرسیدی؟"
- "یه بنده خدایی گفته بود سوال کنم."
چایش را خورده و نخورده بلند شد و بیرون آمد. حکم خدا جاری شده بود. مثل ابراهیم. باید فرزندش را ذبح می کرد. خودش را چه می کرد؟ مگر می شد با کابوس کشتن فرزند زندگی کرد. مگر الآن زندگی می کرد؟ حوصله نداشت برای خودش هم دنبال حکم برود. حکمش معلوم بود. اعدام. حالا چه جلاد او را بکشد چه خودش جلاد خودش شود. مگر برای خداوند فرقی داشت. قاتل محکوم به مرگ است و خلاص.
چاقو را روی گردن مریم گذاشت. ابراهیم خرناس می کشید. تلویزیون آهنگ پخش می کرد. چاقو را کشید. خون فواره زد. چشمان مریم باز شد. رنگ چشمانش آبی شده بود. آبی دریا، آبی بینهایت، آبی زندگی، آبی حیات. رگ هر دو دست خود را هم زد. کف اطاق خون بود و خون. فرصت چندانی نداشت. مریمش را در آغوش گرفت و کنارش خوابید. خواب باید ابدی باشد تا به روح و روان سرگردان بچسبد.

                                                                                          

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

بوی بهار

روزنامه روی جعبه چوبی کنار تراس خانه را با دقت کنار زد و شروع کرد به گشتن. از لا به لای سیب های سرخ توی جعبه پنج تا سیب برداشت. سیب هایی که همه جایشان سرخ بود. بدون کرم خوردگی و لک و پیس. یک دست و صاف. ننه برا همه چیز وسواس داشت. سیب ها را با دستمال نمدار خوب برق انداخت. مثل آینه شدند. سیب ها را مرتب توی کاسه سفالی آبی رنگ چید و گذاشتشان رو ی ترمه بته جقه داری که روی میز کوتاه چوبی را پوشانده بود. از کنار پنجره دوتا ظرف سبزه را که سبز کرده بود دو طرف آینه بزرگ نقره کاری شده گذاشت. یکی گندم و یکی عدس. دست کرد توی کاسه آب زیر سماور و با دست چروکیده اش روی سبزه ها آب پاشید. یک شاخه سنبل توی گلدان قهوه ای با حاشیه طلایی را پشت کاسه سیب ها گذاشت و چهارتا پیاله سفالی هم شکل کاسه سیب ها را فوت کرد و به تراس رفت. سمنو را باید حتما خودش می پخت. با تمام فرسودگی و پیری اش تا صبح سمنو را هم زده بود. می گفت: "سمنو رو اگه خودت هم نزنی برکت نداره. البته بهتره همه بچه ها باشن هر کی اندازه خودش هم بزنه ولی امون از این زمون. امون." یکی از پیاله ها را پر از سمنو کرد. برای پیاله دوم دست کرد توی جیب جلیقه رنگ و وارنگ تنش و یک مشت سنجد ریخت توی پیاله. "سنجد هوش رو زیاد می کنه. مفیده واسه حال من." توی پیاله سوم دو تا گل سیر از سیرهای نخ شده به دیوار رو کند و اون ها رو مرتب چید روی ترمه. دوباره به تراس بازگشت و کش دور نایلون روی خمره گلی را باز کرد و یک ملاقه سرکه ریخت توی پیاله چهارم و هفت سینش کامل شد.
از روی تاقچه یک بسته مخمل سبز برداشت و قرآن را از داخلش بیرون کشید. کتاب را بوسید و باز کرد. اسکناس های تا نخورده را شمرد: "محمد، یاسین، آنیتا، فریبا و بچه ممدعلی." اسم بچه محمد علی یادش نمی ماند که نمی ماند.
رفت سراغ گاز سه شعله و با دستگیره کاسه روحی را از رویش برداشت و گذاشت روی تشک کنار گاز، تخم مرغ ها با پوست پیاز جوشیده بودند و رنگشان پوست پیازی شده بود. تخم مرغ های رنگی را هم توی کاسه سفالی آبی رنگ دیگری چید و گذاشت سر سفره هفت سین.
خانه اش را خوب جارو و پارو کرده بود. هم آشپزخانه و تراس را تمییز کرده بود و هم اطاق را. روی جاجیم پهن شده روی زمین نشست و تکیه داد به رختخواب های روی هم چیده شده که با یک ملافه به رنگ برف رویشان را پوشانده بود. منتظر نوروز شد. منتظر بهار. منتظر زنگ در. منتظر بچه ها و نوه ها.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

و بازهم سالی گذشت (11)

چند سالی است که در این پست آخر سال مروری می کنم تیتروار بر اتفاقات سالی که گذشت (برای دیدن مرور سالهای قبل اینجا کلیک کنید) و امسال هم قصد دارم هرچند کوتاه و به اجمال، اما برای ثبت در خاطر خودم این کار را انجام دهم.

سال کهنه می رود و سالی نو می آید. سالی که اسب می نامندنش و باید سالی باشد پر از نجابت و متانت. چیزی که انگار از زندگی ما سالیان درازیست رخت بربسته است. اخلاق حسنه ای که به همت دولت و با پشتیبانی ملت جای خود را به پررویی گری و گاهی فحاشی سپرده است. سالی که گذشت با امید فراوان همراه بود. با امید به آزادی دلاوران مانده در حصر و بیرون آمدن از تحریم و بسیار امیدهای دیگر اما ... . یاد آن مرد بیچاره ای افتادم که در حرم امام هشتم فریاد می زد: "یکی یکی دعا کنید. پارسال شلوغ کردید من پول لازم داشتم اشتباهی حامله شدم." این قصه پر آب چشم بماند برای بعد و باز هم به امید پای به سال جدید نهیم که این "امید" تنها چیزی است که برایمان مانده و نه چون ریال از ارزش افتاده و نه چون تورم سر به آسمان ساییده.
 
دس نیگردار آ بهار، خاک و گلم مونده هنو
دس پاچم نکن، نیگا: فرش دلم مونده هنو
هنو ایوون چشام گرت و خاکش پاک نشده
خیلی وقته این چشا ابری و نمناک نشده
آدما میگن تو داروی جوونی رو داری
روی زخم دل عاشقا، تو مرهم میذاری
هر کی عاشق می‌شه نور چشم تو پناهشه
اگرم کم بیاره، دست تو تکیه‌گاهشه
آ بهار هر کیو دیدم، بوی پاییز و می‌داد
بوی کوچه‌های تاریک و غم‌انگیز و می‌داد
آبهار، هر کیو دیدم، خنده‌هاش دروغی بود
برق چشم همه‌شون چراغ بی‌فروغی بود
نکنه وقتی میای باز دوباره خواب بمونم
مث یه حباب آواره روی آب بمونم
آبهار یادت باشه وقتی میای، صدام کنی
قربون برق چشات یادت نره نگام کنی
آ بهار چیکار کنم، خاک و گلم مونده هنو
رسیدی پشت در و فرش دلم مونده هنو
                                                           امیر حسین مدرس


سال با مرگ عسل بدیعی هنرپیشه جوان سینما آغاز شد و پس از آن دکتر احمد صدر حاج سید جوادی از بنیان گذاران نهضت آزادی به دیار باقی شتافت. سیداحمد صدرحاج سیدجوادی متولد سوم خرداد ۱۲۹۶ در شهر قزوین بود و تحصیلات خود را در حقوق قضایی و سیاسی پی گرفت و دکترای علوم سیاسی خود را از فرانسه گرفته بود.او فعالیت سیاسی خود را در بحبوحه سالهای ملی شدن صنعت نفت آغاز کرد و پس از کودتای ۲۸ مرداد، به دعوت آیت الله زنجانی به نهضت مقاومت ملی پیوست و در سال ۱۳۴۰ جزو بنیانگذاران اصلی نهضت آزادی ایران محسوب می‌شد، اما به خاطر اشتغال به قضاوت امضای او در بیانیه تاسیس این حزب قرار نگرفت.
صدر حاج سیدجوادی در هنگامی که دولت دکتر امینی به سمت دادستان تهران انتخاب شد و بعد از بازداشت اعضای نهضت آزادی در بهمن ۱۳۴۱ مسئولیت اجرایی نهضت را بر عهده داشت. او پس از بازنشستگی، پروانه وکالت گرفت و به عنوان رییس کانون وکلا انتخاب شد اما با مخالفت مستقیم پادشاه ایران با ریاست او بر کانون وکلا، این انتخابات باطل شد و داماد دکتر مصدق به جای او انتخاب شد. در بحبوحه انقلاب او یکی از فعال‌ترین چهره‌ها در سازماندهی پشت پرده انقلاب بود و مسئولیت تماس با نیروهای فعال در خارج از کشور بر عهده او بود و در بحبوحه پیروزی انقلاب به عضویت شورای انقلاب درآمد. او سمت‌هایی نظیر وزارت کشور و وزارت دادگستری را در دولت موقت برعهده داشت.
پس از انقلاب صدرحاج سیدجوادی به عضویت کابینه مهندس بازرگان انتخاب شد و در تدوین پیش نویس قانون اساسی نقش برجسته‌ای برعهده داشت. او همراه با مهندس بازرگان از سمت خود استعفا داد و در مجلس اول از طرف مردم قزوین به نمایندگی انتخاب شد و با فراکسیون اقلیت مجلس همراه بود.
او از سال ۱۳۶۰ همکاری خود را با دایره المعارف تشیع آغاز کرد و از سال ۱۳۶۲ سرپرستی این مجموعه را بر عهده داشت و ۱۴ جلد از این مجموعه زیر سرپرستی او تا کنون منتشر شده است. این دانشنامه در سال ۱۳۸۲ به عنوان «کتاب سال» شناخته شد و سوی وزیر وقت ارشاد مورد تقدیر قرار گرفت.

پنجاه و هشت گردشگر ایرانی با یک پرواز چارتر تحت تدابیر شدید امنیتی برای اولین بار وارد مصر شدند. حدود بیست امام زمان جعلی دستگیر شدند و برمه برای اولین بار بعد از پنجاه سال اجاره انتشار روزنامه خصوصی را صادر کرد. بندگان خدا نمی دانند چه دامی برایشان پهن شده است. ما که با روزنامه خصوصی فقط یاد زندان و تعطیلی می افتیم.
مارگارت تاچر نخست وزیر تاثیرگذار دوران جنگ سرد انگلیس در گذشت و باز در بهار زلزله بخشی از خاک ایران را ویران کرد. زلزله شش و یک دهم ریشتری شهر کاکی بوشهر را ویران کرد و ده ها تن از هموطنان عزیرمان را زیر خاک مدفون کرد.

ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار ٬
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟
اینچنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
ارغوان پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیروز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی برین دره غم می گذرند ؟
ارغوان
خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر
غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشا گه پرواز ببر
آه بشتاب
که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خون بار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده ی من
ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده من ...

                                   ه.الف.سایه

بزرگترین زلزله نیم قرن اخیر ایارن با شدت هفت و شش دهم ریشتر سراوان را لرزاند اما چون منطقه زلزله مسکونی نبود کشته نداشت.
انفجار یک بمب در میان تماشاگران دوی ماراتن بوستون سه کشته و هفده زخمی بر جای گذاست و سعدی افشار بازیگر طنز تاتر از صحنه جهان بیرون رفت.

سعدالله رحمت خواه، معروف به سعدی افشار، بازیگر سرشناس نمایش های روحوضی بود. وی بازمانده بازیگران نسل سیاه‌باز در نمایش های روحوضی در ایران بود و برای نخستین بار در سال ۱۳۳۰ به روی صحنه رفته بود. در ایران بیشتر مردم آقای افشار را با بازی در نقش سیاه در نمایش های سیاه بازی می شناسند. آقای سعدی افشار متولد ۱۳۱۳ بود و و تا ششم ابتدایی درس خوانده بود. او با گرفتن نقشی کوچک در تئاتری از اسماعیل مهرتاش وارد تئاتر حرفه ای شد و با چندین سیاه‌باز معروف تئاترهای لاله زار از جمله مهدی مصری، حسین یوسفی، ذبیح الله ماهری و رضا عربزاده همکاری داشت. سعدی افشار با پایه گذاری یک گروه تئاتری، مدتها در سالن تئاتر نصر به هنرنمایی پرداخت.

 

محمود مرتضایی فر مجری نماز جمعه و مبدع تکبیر بعد از نماز به رحمت خدا رفت. برای او نام با مسمای وزیر شعار را برگزیده بودند. سر آلکس فرگوسن مربی افسانه ای منچستر یونایتد پس از بیست و شش سال از این سمت خداحافظی کرد. فرگوسن همواره با آدامس بزرگی که در دهان داشت روی نیمکت مربیگری می نشست و آخرین آدامس جویده شده او به موزه منچستر سپرده شد. زلزله شش و یک دهم ریشتری بشاگرد یک کشته داد و شهر مور در ایالت اوکلاهاما در اثر طوفانی به سرعت سیصد و هشتاد کیلومتر در ساعت ویران شد. این حادثه صدها کشته و مجروح بر جای گذاشت.

چاپ عکس عزت الله انتظامی پدر سینمای ایران در کنار اسفندیار رحیم مشایی و محمود احمدی نژاد برای ثبت نام در انتخابات صدای آقای بازیگر را درآورد و وی رنجنامه ای به رشته تحریر درآورد. آنقدر دلم به حال این هنرمند با سابقه و توانمند کشور سوخت که بهتر دیدم رنجنامه اش را کامل اینجا بیاورم تا شاید ادای دینی کرده باشم به مش حسن.

پروردگارا کمک کن بتوانم حرف دلم را بزنم ...
برای مردم سرزمینم ... 
من عزت‌الله انتظامی هستم 

شنبه ۲۱ اردی‌بهشت ماه ۱۳۹۲ ساعت ۳ بعدازظهر بود که از دفتر ریاست جمهوری به من اطلاع دادند "آماده باشید ماشین می‌آید دنبالتان" خوشحال شدم. ماه‌ها برای ثبت بنیاد دویده بودم. چند روز قبل از مراسمِ اعطای نشانِ درجه یک هنری در بهمن ماه ۱۳۹۱ (که به علت بیماری نتوانستم در مراسم شرکت کنم) ما چند هنرمند منتخب را به دفتر ریاست جمهوری دعوت کردند تا از مزایای مادی و معنوی این نشان با خبرمان کنند. 

آنجا درخواست بنیاد فرهنگی و هنری را مطرح کردم. چند روز بعد آقای رییس جمهور نامه فوری زدند به وزرای مربوطه فرهنگ و ارشاد و کار... مدتی گذشت... نتیجه ای حاصل نشد. ناچار فکر کردم دست به دامن آقای مهندس مشایی شوم. هفته قبل به ایشان پیغام داده بودم که واجب العرضم و برای مذاکرات باید خدمت برسم. فورا لباس پوشیدم. چیزی نگذشته بود که خبر دادند ماشین آمده. با سرعت رفتم پایین. شخصی که در مسیر مرتب با بی سیم صحبت می کرد به کسی که آن طرف خط بود گفت "بله ایشان آمدند." حرکت کردیم. راننده چراغِ گردانِ قرمز رنگ را بالای ماشین قرار داد، با سرعت خیابان ها را طی می کرد و شخص بی سیم به دست هم مرتب خبر می داد که ما کجا هستیم و کی می‌رسیم. 

من جلوی ماشین پهلوی راننده نشسته بودم. مردم با حیرت نگاهم می کردند که مرا با این ماشین و با این سرعت کجا می برند! نزدیک کاخ ریاست جمهوری با بی‌سیم شماره، رنگِ ماشین و اسم سرنشینان را گفتند تا برای ورود هماهنگ شود. دستور دادند از درب خیابان ولی عصر داخل شویم. به جلوی ساختمان رسیدیم. محوطه پر از مردهای پیر و جوان و پلیس بود. مرا پیاده و بلافاصله سوار ماشین دیگری کردند. مدارک و اسناد موزه قیطریه و بنیاد را با خودم برده بودم، حتی برای آقای بی سیم به دست هم مطالب خودم را تعریف کردم. خیلی با محبت گفت "چیزی نیست. انشاالله همین امروز تمام می‌شود." 
ناگهان آقای مشایی سمت ماشین ما آمد. شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم مختصر عرضی دارم که به کمک شما احتیاج است. گفت با ما بیایید همین امروز انجام می دهم. آقای مشایی سوار ماشینِ بزرگِ سفید رنگی شد و ما بلافاصله پشت سر او حرکت کردیم. بالاخره بنیاد داشت ثبت می شد... دوندگی هایم به نتیجه می‌رسید و نگرانی هایم رفع میشد... "بنیاد فرهنگی و هنری عزت الله انتظامی"... ناگهان دیدم میدان فاطمی هستم... گلدسته های مسجد نور... ماشین با سرعت جلوی یک درب آهنین ایستاد. تازه فهمیدم اینجا وزارت کشور است! 

همه جا پر از پلیس بود. ماشین آقای مشایی جلوتر رفت. به محوطه که رسیدیم من را از راهروهای طولانی بردند... به جایی رسیدیم که مملو از جمعیت بود. آقای رییس جمهور و مشایی و عده‌ای دیگر، همه آنجا بودند. 

مرد جوانی آمد و مرا همراه خودش باز به راهروهای تو در تو دیگری برد. واقعا خسته شده بودم... مجبور بودم با عصا پا به پای او راه بروم. به سالن بزرگی رسیدیم. آنجا یک صندلی سه نفره فلزی آبی رنگ دیدم خودم را به آن رساندم و روی صندلیِ وسط نشستم. مردِ جوانِ همراهم گفت باید برویم جلوتر. گفتم نمی توانم از اینجا تکان بخورم. به هرحال او رفت و مرا تنها گذاشت. نمی دانستم آنجا چه خبر است فقط پر از سر و صدا و آدم‌های جور واجور بود... کمی گذشت... درب سالن ناگهان باز شد و جمعیت حمله کرد داخل. 

صندلی ای که من روی آن نشسته بودم یک وری شد و به زمین افتادم. فقط سعی می کردم به زحمت پاهای جراحی شده ام را حفظ کنم که لگد نخورند و زیر دست و پا له نشوم. با داد و فریاد من بالاخره دو سه نفر به دادم رسیدند. صندلی را درست کردند و من را روی آن نشاندند. جمعیت به داخل سالن هجوم برد. حیران مانده بودم چه کار کنم؟ ناگهان دیدم آقای مشایی و آقای رییس جمهور و چند نفر دیگر که همراه آنها بودند از روبرو به طرف من می آیند. آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند. ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین های عکاسی. آقای مشایی گفت "چی شده؟ یه خرده شاد باشین! " من حرفی نداشتم که بزنم. عکاس ها تند و تند عکس می گرفتند. عکسشان را که گرفتند محل را ترک کردند و من باز همان جا بهت زده وسط آن صندلی سه نفره تنها ماندم. مرد جوان که آمد مرا ببرد خانه گفتم چه شد؟ گفت "امروز که دیگه نمیشه بعدا انشاالله اوراق و براتون میاریم..." 

مردم سرزمینم! 

من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه های لاله زار با تشویق های شما بزرگ شده ام... همانی که همراه شما با درد های ایران بسیار گریسته ام و با شادی هایش لبخند ها زده ام... برای شما من همیشه همان عزتم... بچه ای از سنگلج... . 

بنیاد فرهنگی و هنری یادگاری است از من برای جوانان و مردم سرزمینم... آرزومندم این میراث ماندگار را همراه شما بنا کنم ... . 

پروردگارا مرا با آبرو بمیران 

عزت‌اله انتظامی 
جمعه، ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۲ - تهران
                       
چقدر دلم هوس این شعر امیر حسین مدرس را کرد آن روزی که این رنجنامه را خواندم. روزی که با مش حسن تاریخ سینما طوری رفتار کردند که انگار او مش حسن نیست. گاو مش حسنه.

نه تنها از دو چشم سحربارت شور می ریزد
که از تسبیح دستت دانه ماهور می ریزد
نیازی نیست حرفی یا حدیثی بر زبان آری
نگاهت، از زبان‌های جهان، دستور، می‌ریزد
پریشان کن شبم را با سرانگشتی که می‌دانی
پریشانی، غرورِ سرکشم را دور می‌ریزد
بیا و مشتِ اسپندی بپاش امشب بر این آتش
که از چنگِ زمانه هر نفَس کافور می‌ریزد
سکوت، آوازِ مقبولی‌ست بی‌شک در چنان جایی
که از هُرمِ نفَس‌ها شعله‌ی تنبور می‌ریزد
بیا آغوش بگشا بغضِ مستِ بی‌محابا را
کنون کز عطرِ تاکِ گیسویت انگور می‌ریزد

زهرا نعمتی دارنده مدال تیراندازی پارا المپیک برترین ورزشمار زن جهان شد. یکهزار و یکصد و بیست و هفت تن در اثر فرو ریختن یک ساختمان هشت طبقه در داکا جان باختند. آیت الله طاهری امام جمعه اصلاح طلب اصفهان در گذشت و هفتاد و شش کشته و زخمی حاصل انفجاری در عراق بود برای ایرانی ها.
شهردار پاریس مدال ورمی را به فرهادی اهدا کرد و مردم استانبول به بهانه تغییر کاربری یک پارک به پاساژ توسط اردوغان شهر را صحنه تظاهراتی کردند که تا چند وقت دامن ترکیه را گرفته بود.
 حجت الاسلام اعلم الهدی فرمودند: "هرکس در انتخابات شرکت نکند به جهنم می رود." و روحانی با هجده میلیون و اندکی رییس جمهور ایران شد و جنبش سبز تکان کوچکی خورد. روحانی یک کلید را نماد خود قرار داد و به رنگ بنفش اقتدا کرد.



بیرئمون کیمورا پیرترین فرد در قید حیات اهل ژاپن در صدو شانزده سال و پنجاه و چهار روزگی به مرگ طبیعی جهان بافی را ترک کرد تا این عنوان به یک ژاپنی دیگر به نام میسائو اکاوا با صد و پانزده سال و نود و نه روز برسد.

افشای شنود تلفن شهروندان توسط دولت آمریکا رسوایی به بار آورد و کارلوس منم رییس جمهور پیشین آرژانتین به جرم قاچاق اسلحه به کرواسی و اکوادور در زمان ریاستش به هفت سال حبس محکوم شد و جلیل شهناز درگذشت.
جلیل شهناز در اول خرداد سال ۱۳۰۰ در اصفهان به دنیا آمد. شعبان خان پدر جلیل شهناز علاوه بر تار که ساز اختصاصی او بود، سه‌تار و سنتور هم می‌نواخت. جلیل شهناز از بزرگ‌ترین و سرشناس‌ترین نوازندگان تار و سه تار سدهٔ اخیر در ایران است که توانست با  استفاده از تکنیک‌های برجسته در شیوه تارنوازی بسیاری از ردیف‌های موسیقی سنتی ایران را با تار بنوازد که از جمله آن‌ها نواختن در مایه دشتی و دشتستانی است.
جلیل شهناز، از کودکی به موسیقی علاقه‌مند شد و نواختن تار را در نزد عبدالحسین شهنازی و برادر بزرگ خود حسین شهناز که به خوبی ساز می‌نواخت، آغاز کرد. پشتکار زیاد و استعداد شگرف جلیل به حدی بود که در سنین جوانی از نوازندگان خوب اصفهان شد.
شهناز، در جوانی با حسین کسایی نوازنده مشهور نی  آشنا شد که این آشنایی آغاز همکاری بلندمدت آن دو بود. جلیل شهناز از سال ۱۳۲۴، در تهران ساکن شد و با رادیو تهران شروع به کار کرد و در بسیاری از برنامه‌ها به عنوان تک‌نواز شرکت کرد.
این نوازنده تار در طول زندگی هنری خود با هنرمندان والای کشور از جمله فرامرز پایور، حبیب الله بدیعی، پرویز یاحقی، همایون خرم، علی تجویدی، منصور صارمی، رضا ورزنده، امیر ناصر افتتاح، جهانگیر ملک، اسدالله ملک، حسن کسائی، محمد موسوی، تاج اصفهانی، ادیب خوانساری، محمودی خوانساری، عبدالوهاب شهیدی، اکبر گلپایگانی، حسین خواجه امیری و محمد رضا شجریان همکاری داشته‌است. شهناز در سال ۱۳۸۳ به عنوان چهره ماندگار هنر و موسیقی برگزیده شد. همچنین در ۲۷ تیر سال ۱۳۸۳، مدرک درجه یک هنری (معادل دکترا) برای تجلیل از یک عمر فعالیت هنری به جلیل شهناز اهدا شد.

شبکه دولتی  ای.آر.تی یونان بعد از پنجاه و هفت سال فعالیت به دلیل تصویب قانون اقتصاد ریاضتی تعطیل شد. نکته جالب توجه پخش آخرین خبر توسط این شبکه تعطیلی خودش بود. فهیمه رحیمی نویسنده رمان های عامه پسند در شصت و یک سالگی از این جهان چشم فرو بست و تیم ملی فوتبال ایران با برد یک بر صفر کره جنوبی در خاک کره به جام جهانی دوهزار و چهارده برزیل راه یافت.
افشین اسانلو فعال سیاسی زندانی به علت سکته قلبی در زندان رجایی شهر به رحمت خدا رفت و تظاهرات بی سابقه مردم برزیل طی یک دهه اخیر و در حاشیه برگزاری مسابقه کنفدراسیون ها رییس جمهور برزیل را وادار به واکنش کرد تا بگوید: "صدای مردم را شنیدم، اصلاحات می کنیم."



دیوان محاسبات طی گزارشی اعلام کرد دولت احمدی نژاد نه میلیارد دلار برداشت غیرقانونی داشته است. غلام حسین الهام فرمودند احمدی نژاد در رجعتی دیگر با امام عصر(عج) حکومت مطلوب را پی خواهد گرفت و برلوسکونی نخست وزیر پیشین ایتالیا به جرم رابطه جنسی و سوء استفاده مالی به هفت سال حبس و ممنوعیت فعالیت سیاسی محکوم شد.
خلیفه آل تانی امیر شصت و یک ساله قطر که هجده سال پیش با کودتا بر علیه پدرش حکومت را تصاحب کرده بود به نفع پسرش تمیم کناره گیری کرد. اسنودن در افشاگری جدید خود گفت: "آمریکا مکالمات سفارتخانه  کشورهای متحد خود نیز شنود می کند." و ملکه فوزیه همسر اول محمدرضا شاه پهلوی در نود و سالگی در اسکندریه مصر در گذشت. فوزیه بنت فواد شاهزاده مصری در سال هزار و سیصد و هفده با شاهزاده پهلوی ازدواج کرد که خیلی زود به طلاق انجامید.

حکم قاضی مرتضوی به دلیل جنایات کهریزک اعلام شد: "دویست هزار تومان جریمه نقدی!"

سه کوهنورد جوان ایرانی قله هیمالیا را فتح کردند و در راه بازگشت تا ابد گم شدند. محمد مرسی رییس جمهور مصر توسط ارتش بازداشت شد و تظاهرات اخوان المسلمین با آتش مستقیم ارتش پنجاه و یک کشته بر جای گذاشت. جعفر پناهی به عضویت آکادمی اسکار درآمد.
وزرای آموزش و پرورش، علوم و ورزش رای اعتماد مجلس را نگرفتند. یک کشتی مسافربری فیلیپینی با برخورد به یک کشتی دیگر دویست نفر را به کام مرگ فرستاد. احمد مسجد جامعی رییس شورای شهر شد. احمدی نژاد پس از آنکه معلوم شد در روزهای پایانی دولتش شانزده میلیارد تومان برای تاسیس دانشگاهش برداشته آن را به صندوق بازگرداند.
لیگ امارات به نام خلیج عربی تغییر نام داد. مدیرعامل شرکت واحد توسط کارمند سی و هشت ساله اخراجی به گروگان گرفته شد. در اثر ترکیدگی لاستیک اتوبوس و ورود آن به لاین مخالف چهل وچهار تن کشته و سی و نه نفر مجروح شدند. کامران دانشجو از ریاست دانشگاه آزاد عزل شد. کشتی آزاد ایران بعد از چهل  هشت سال، خارج از خانه قهرمان جهان شد. عیسی سحر خیز و نسرین ستوده و تعدادی دیگر از زندانیان سیاسی آزاد شدند.

رهبر ایران: "در برابر دیپلماسی غرب نرمش قهرمانانه می کنیم."

گروگان گیری در نایروبی کنیا هفتاد و پنج کشته بر جای گذاشت. انفجاری انتحاری در مجاورت کلیسایی در پاکستان دویست کشته و مجروح داد و اولین تماس تلفنی بین دو رییس جمهور ایران و آمریکا توسط اوباما و روحانی رخ داد.
مجسمه حافظ دو روز پس از نصب در میدان کوروش اهواز به سرقت رفت. در یکی از خیابان های شهرک غرب به دلیل گود برداری حفره چهل متری ایجاد شد. فاطمه معتمد آریا برنده جایزه معتبر فرانسوی هانری لانگ لوا شد و والیبال ایران مقتدرانه قهرمانی آسیا را به دست آورد. این تیم در لیگ جهانی هم شگفتی ساز شد.

حاج منصور ارضی در دعای عرفه: "خدایا هاشمی را بکش."

دولت به بخش خصوصی یکصد و هشتاد و سه هزار میلیارد بدهکار است. مرد اعدامی بعد از بیست و چهار ساعت در سردخانه زنده شد و بحث حقوقی برای اعدام مجددش بالا گرفت. چهارده مرزبان در درگیریهای مرز جنوبی در سراوان کشته شدند و در روز عید غدیر دختران موسوی را کتک زدند.
معاون وزیر صنایع با دو گلوله به قتل رسید. موسی قلعه نو دادستان عمومی و انقلاب زابل ترور شد. یک سال و نیم حبس پگاه آهنگرانی بازیگر جوان سینما تایید شد. روزنامه بهار بازهم توقیف شد. حبیب الله عسگری اولادی از اعضا حزب موتلفه در هشتاد و دو سالگی در گذشت.
ده هزار نفر در طوفان سهمگین فیلیپین کشته شدند. فوتبال ساحلی ایران در جام بین قاره ای امارات قهرمان شد. دوریس لیسینگ برنده نوبل ادبیات در نود و چهار سالگی چشم از جهان فروبست و رمان زوال کلنل اثر محمود دولت آبادی برنده جایزه یان میخالسکی شد. این رمان هنوز در ایران مجوز چاپ ندارد.
توافق ایارن با گروه پنج بعلاوه یک در ژنف و داستان دنباله داری که تا آخر سال ادامه یافت. تندروهای داخلی صحبت از نارو زدن آمرکا کردند و تندروهای آمرکایی بر طبل جنگ کوفتند و ما هم این میان هر چه کردیم نفهمیدیم کی به کیست.

انفجار تروریستی مقابل در سفارت ایران در بیروت منجر به مرگ بیست و چند نفر شد. احمدی نژاد به دادگاه احضار شد و نیامد. نفر دوم کره شمالی و شوهر عمه صاحب کره به جرم خیانت به قفس سگ های گرسنه انداخته شد. علی اکبری کشتی گیر طلایی ایران با دوپینگ مجدد مادام العمر محروم شد. پیتر اتول بازیگر لورنس عربستان در هشتاد و یک سالگی در گذشت و نلسون ماندلا اسطوره مبارزه با نژاد پرستی در نود و پنج سالگی چشم از جهان فرو بست. ماندلا اولین رئیس جمهوری سیاه پوست آفریقای جنوبی بود که از سال ۱۹۹۴ به مدت ۵ سال این سمت را بر عهده داشت و بسیاری او را پدر آفریقای جنوبی می‌دانند. رهبر پیشین آفریقای جنوبی، علیه آپارتاید (یا حاکمیت اقلیت سفید بر کشور) مبارزه کرد و در سال ۱۹۹۳ جایزه صلح نوبل را دریافت کرد.
نلسون ماندلا، که مدت ۲۷ سال زندانی بود، نقش برجسته ای در برقراری صلح در سایر مناقشات به عهده داشت. ماندلا در ماه‌های اخیر چندین بار به دلیل مشکلات جسمانی در بیمارستان بستری شده بود. او در دهه هشتاد، زمانی که زندانی شده بود، دچار بیماری سل شد.نلسون ماندلا علیرغم حبس طولانی مدت، دشمنان سابق خود را بخشید و به عنوان رییس جمهوری وقت از تمام نژادها خواست برای دستیابی به آشتی ملی همکاری کنند.

مادر و همسر پیمان معارفی زندانی سیاسی تبعیدی به مسجد سلیمان در راه بازگشت از ملاقات در اثر سانحه تصادف به ابدیت پیوستند. میخائیل کلاشنکف سازنده تفنگ کلاشینکف در نود و چهار سالگی در گذشت. بابک زنجانی میلیاردر دستگیر شد. جایزه بهترین آلبوم ورد میوزیک از یوس منتقدین آلمانی به آلبوم مشترک کیهان کلهر و اردال تعلق گرفت. ایران در جام جهانی با آرژانتین همگروه شد و صفحه لیونل مسی و مجری قزعه کشی پر شد از انواع و اقسام فحش های خواهر و مادری که هموطنان غیور و با پرنسیب ما نصیبشان کردند و شرمسارمان نمودند و اوزه بیو فوتبالیست سیاه چرده پرتغالی در هفتاد و یک سالگی چشم ز جهان فرو بست. اوزه بیو ملقب به پلنگ سیاه بود.

محمود کریمی یکی از مداحان کشور در خیابان اقدام به کشیدن اسلحه نمود و دو گلوله به سمت یک ماشین شلیک کرد. حسین یوسف زمانی آهنگساز و نوازنده ویولون ترک زندگی گفت. آریل شارون نخست وزیر پیشین اسرائیل ریق رحمت را سر کشید و انفجار در فیلمبرداری فیلم معراجی ها به کارگردانی مسعود ده نمکی پنج را را به دیار عدم فرستاد.

در آتش سوزی خیابان جمهموری دو زن خود را به پایین پرتاب کردند. نردبان ماشین آتش سوزی باز نشد تا این فاجعه به بار بیاید. خانم ابتکار از خود ابتکار به خرج دادند و فرمودند: "به دلیل آلودگی هوای تهران، تهران را ترک کنید." یاسمین فهیمی دبیر کل حزب کهن سوسیال دموکرات آلمان شد. ناصر میناچی اولین وزیر ارشاد دولت موقت و از بنیان گذاران حسینه ارشاد درگذشت.
یک معلم مریوانی به همراه شاگردانش سر خود را تراشیدند تا با تنها دانش آموز سرطانی کلاس احساس همدردی کنند. فیلیپ سیمور هافمن بازیگر چهل و شش ساله هالیوودی درگذشت. شوماخر راننده توانمند فرمول یک در سانحه اسکی به کما فرو رفت. سبد کالای روحانی با صف های طویل و درگیری حادثه آفرین شد. پنج سرباز وظیفه لب مرز به گروگان گرفته شدند. معترضین اکراین آنقدر در خیابان ماندند تا رییس جمهور فرار کرد و هفته نامه آسمان روزنامه شد و سپس توقیف شد.

 

کاترین اشتون به ایران آمد و در حاشیه سفرش سری به مادر ستار بهشتی و نرگس محمدی زد تا حاشیه ساز شود. هواپیمای حامل مسافر در راه چین ناپدید شد و اکراین باعث رودررویی آمریکا و روسیه شد.

سال به پایان رسید و اینچنین مرور سال بیشتر به مرگ بزرگان و سرشناسان معطوف می شود و به حتم در این سال هم بسیار به دنیا آمدند کسانی که در سالهای آتی به شهرت می رسند و کاری می کنند. کاش برسد روزی که جهانی داشته باشیم بدون جنگ، بدون ترور، بدون خشونت و بدون تعرض به فضای خصوصی یکدیگر. کاش یاد بگیریم در کنار هم با مهربانی زندگی کنیم بدون دخالت در نوع پوشش، مذهب و تفکر.
کاش سالی بیاید که یاد بگیریم خوب فکر کنیم تا بتوانیم خوب زندگی کنیم.

از دل پرخون بلبل کی خبر دارد بهار                        
هر طرف چون لاله صد خونین جگر دارد بهار
از قماش پیرهن، غافل ز یوسف گشته اند                
شکوه ها از مردم کوته نظر دارد بهار
خواب آسایش کجا آید به چشم سیمتن                  
همچو بوی گل، عزیزی در سفر دارد بهار
از برای موشگافان در رگ هر سنبلی                       
معنی پیچیده چون موی کمر دارد بهار
هر زبان سبزه او ترجمان دیگری است                      
از خمیر خاکیان، یکسر خبر دارد بهار
ناله بلبل کجا از خواب بیدارش کند              
بالش نرمی که از گل، زیر سر دارد بهار
بسکه می نالد ز شوق عالم بالا به خود                  
خاک را نزدیک شد از جای بر دارد بهار

                                                صائب تبریزی

 

سال نو مبارک

                                   

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

سوت بلبلی

کنار جاده دست بلند کرد. مینی بوس راه راه سفید و قرمز جلوی پایش ایستاد. سوار شد و به زور خود را لای جمعیت جا داد. خوب آدم های ایستاده را تماشا کرد. بیست دقیقه بیشتر تا رسیدن به پایان خط فرصت نداشت. این بار باید کار را تمام می کرد. در ذهنش تمام راه و چاه هایی را که علی سیاه یادش داده بود دوره کرد. کسی را که می خواست پیدا کرد. زیپ بلوز طوسی رنگش را بالا کشید و هیکل لاغر و استخوانی خود را چپ و راست کرد تا راهی پیدا کند و برسد به زن چاقی که میله بالای سرش را دو دستی چسبیده بود و برق النگوهای طلای روی پوست سفید بیرون مانده از مانتوی شیری رنگش چشم را می زد. جعفر با کمی تلاش به آن زن رسید و بدن خود را به سمتش متمایل کرد. سردی چرم کیف عسلی زن را روی بدنش احساس کرد. زن خیس عرق بود. از گرمای جمعیت بود یا سنگینی کیف؟ برای جعفر مهم نبود. دو دست خود را بالای میله حرکت داد تا به پشت زن رسید و همچون چیزی لزج و چسبناک خود را به زن چسباند. گرمای لذت بخشی به تنش دوید. با ترمز مینی بوس و تکان آدم ها احساس لذت و هیجان بیشتری کرد. حالا می توانست سرش را جلوی علی سیاه بالا بگیرد. سمت راست صورتش سوخت. صدای جیغ زن به آسمان رفت. جای قفل کیف دستی روی صورتش را خونین کرده بود. با پس گردنی و لگد باقی مسافرین تا دم در بدرقه و به بیرون پرتاب شد. ابروهای پرپشت و به هم چسبیده با آن سبیل چندش آور دوران بلوغ و صورت آفتاب سوخته و حالا رگه زخم قیافه ترسناکی از او ساخته بود. با چابکی عرض خیابان را دوید و جلوی سایه دیوار سنگی خانه روبرو ولو شد. حال خوشی داشت و بر خلاف چهره اش از درون احساس رضایت می کرد. احساس بزرگ شدن. احساس خلاف بودن. حس افتخار. افتخار نوچه گی علی سیاه. حتی خوشحال تر از آن روزی بود که برای آخرین بار از مدرسه به خانه بازگشت.

کیف زهوار در رفته اش را پرت کرد گوشه حیاط و سراغ مرغ و خروس ها رفت. صدای عربده پدر محله را برداشته بود. انگار مادر مرض داشت که پدر را سر بساط انگولک کند تا کتک بخورد. در چوبی اطاق با شتاب باز شد و مادر با پای برهنه و روسری بر شانه افتاده به بیرون دوید، پشت سرش پدر آمد با انبری در دست که دیگر یکی از اجزا بدنش به حساب می آمد. از پشت پنجره اطاق ملک تاج و اعظم به منظره کتک خوردن مادر نگاه می کردند. پدر با ضرب آهن انبر به همه فهماند که دیگر پول بابت مدرسه رفتن جعفر نمی دهد. وقتی مادر تو سه کنج حیاط لای برگ های پاییزی تلنبار شده چمباتمه زد و روسری قهوه ای رنگ خودش را کشید روی صورتش و زد زیر گریه معلوم شد که دیگر تسلیم شده است. پدر دستمال یزدی خود را از جیب پیژامه گل و گشادش بیرون کشید و سر و صورت چند روز نتراشیده خود را پاک کرد.  جعفر را گوشه حیاط دید و به سراغش رفت. با اینکه منقل نشینی آقا مرتضی را استخوانی کرده بود اما هنوز وقتی با آن چشمان ورقلمبیده اش که فقط سیاهی داشت به کسی خیره می شد شکارش دچار رخوت می شد و تاب تکان خوردن نمی یافت. تنها نشان به جا مانده از دوران استواریش همین نگاه نافذ بود. گوش جعفر را پیچاند و با فریاد یادآوری کرد که قرار بوده تا سال ششم بیشتر درس نخواند و حالا نه سال است که به اصرار مادر و دگنک عمو به مدرسه می رود.

عمو مصطفی کت سورمه ای اش را از تن درآورد و دوزانو جلوی پدر نشست. چند سالی از پدر کوچک تر بود و مانند تمامی کارمندان منضبط دولتی کت و شلوارش خط اتو داشت. جعفر عاشق موهای فرفری و بورش بود. همکارانش مستر مصطفی صدایش می کردند و به شوخی می گفتند جاسوس انگلیس است. شبیه هیچکدام از عمه ها نبود. تنها شباهتش به پدر  خال گوشتی زیر گوشش بود. پدر گفته بود که پسر شش کلاس سواد داشته باشد بس است. باید پی آب و نان برود که بعد از سربازی بتواند خرج زندگی اش را تامین کند. مادر با همه بی سوادی اش دلش می خواست جعفر درس بخواند. روزی که پدر با آقا سهند سلطانی کشیدند و جای تلخکی و قلقلی، وافوری حال کردند و چای پر رنگ و نبات فراوان نوشیدند و به هپروت رفتند مادر چادر مشکی اش را روی تن نحیفش انداخت و از عمو طلب کمک کرد.
هیچکس از جعفر نپرسید که می خواهد به مدرسه برود یا نه؟ او همین شش سال را هم به زور عمو درس خوانده بود و یک سال هم درجا زده بود. از بچه های خرخوان متنفر بود. از معلم های سرکلاس بدش می آمد. معلم هایی که روی پوست صورتشان جای کتک نبود. همکلاسی هایی که تمرین های درسی را با کمک مادرشان انجام می دادند یک مشت آشغال پر فیس و افاده بودند. مثل همان سرهنگی که یقه پدر را گرفت و خانه نشینش کرد. فقط بلدند حرف بزنند و تا کتک می خورند جلوی دفتر آقای مدیر آویزانند. "آقا اجازه بابامون اومده در مورد جعفر محمدی با شما صحبت کنه."
پدر با عشقی وصف ناپذیر مشغول خواراندن خود بود و گفت: "یالا آقا مصطفی! یادی از ما کردی اخوی؟"
- "چوبکاری نفرمایید آقا داداش. من که همیشه جویای احوال هستم"
- "به دلمون موند یه بارم با داداشمون صفا کنیم. اهل دود که نیستی لااقل بیا یه چایی نبات اعلا برات بریزم"
- "چشم آقا داداش. حالا که سر دماغید یه عرضی داشتم خدمتتون"
آقا مرتضی قوری فلزی سیاه شده را از کنار منقل برداشت و نصف استکان را با چای غلیظ پر کرد. رنگ چای به سیاهی می زد. فکر نوشیدنش هم کام آدم را تلخ می کرد.
- "باز چی شده؟ فقط دوباره شروع نکنی به نصیحت مصیبت"
- "والا من که هرچی وظیفه برادریم بود کردم. شما برای حرفای ما که ارزش قایل نشدی، اما الآن می خواستم در مورد جعفر باهاتون صحبت کنم"
- "باز این زن دهن لق پا شد اومد اونجا جیک و پیک زندگی ما رو ریخت رو داریه"
- "نفرمایید خان داداش. به خدا این ملیحه ..."
- "خوب حالا نمی خواد دوباره واسه من بری بالا منبر. این بچه باید بره یه فن یاد بگیره. یه حرفه که واسه بعد به دردش بخوره."
- "خان داداش اون دوتا دختر رو که سیاه بخت کردی. نه گذاشتی برن درس بخونن و نه اجازه دادی برن بیرون و فکر کردی بالاخره شوهرشون می دی و میرن. این پسره رو دیگه بدبخت نکن"
- نچ آقا مصطفی. نچ! احترام برادریت به جا اما این کره خر باید خرجی در بیاره نه اینکه خرجی بگیره"
مادر لب ورچید و صدا زد: "جعفر واسه چی گوش وایسادی؟ زشته پسر"

چه شد که پدر رضا داد به درس خواندن و حالا چه شده بود که اینچنین برآشفته بود؟ برای جعفر مهم نبود. فقط خوشحال بود که از شر مدرسه و کتاب و مشق و ناظم خلاصی می یابد و می تواند صاحب درآمد شود. دستش توی جیب خودش باشد. گوشش زیر دستان پدر پیچ می خورد اما از ته دل خوشحال بود.

از کنار دیوار بلند شد و قدم زنان به سمت خانه رفت. کنار بقالی دریانی از جیب پشتی شلوارش اسکناسی درآورد و بسته ای سیگار خرید. نخ دور سیگار را باز کرد و سیگاری گوشه لبش گذاشت.
علی سیاه به سمتش آمد. با آن چشمان ریز و ریش تنک بیشتر به افغانی ها شبیه بود. همه کارگرها از او حساب می بردند. ظهرها همه مقداری از غذایشان را برای او می ریختند. بسته سیگارش را دست جعفر داد و گفت: "بازش کن جوجه کارگر." هرکاری کرد نتوانست. ترسیده بود. علی سیاه دستی روی کله با تیغ تراشیده اش کشید و بعد نخ دور پاکت را نشانش داد. یک نخ سیگار درآورد و رفت پشت دستگاه تراش ایستاد و همانطور که پلیسه به اطرافش می پاشید سیگارش را هم کشید. هر وقت سیگار می خواست سوت بلبلی می زد و جعفر برایش روشن می کرد. اوایل سرفه اش می گرفت. کارگرها می گفتند عجیب است اینقدر زود او را تحویل گرفته است.

همانطور که به سمت خانه می رفت انگشتش را روی دیوار خانه ها حرکت می داد. آجر،سیمان،آجر،سیمان،سنگ صااااااف،زبری سیمان سفید، بوی قرمه سبزی، صدای موزیک. حالش از بوی تریاک به هم می خورد. صدای ضجه مادر آزارش می داد. آخرین باری که صدای خواهرانش را شنید کی بود؟ اعظم و ملک تاج بعدا لال شدند یا مادر زاد لال بودند؟ از هر انگشتشان یک هنر می بارید. مثل مادر بودند. خوب می پختند. خوب می دوختند. خوب می شستند. به نظر پدر، از مادر هم  بهتر بودند چون لال بودند.
- "هر چی من می گم سرشون رو می ندازن پایین و صداشون در نمیاد. خوش به حال اون مردی که سایه سرشون بشه. ایشالا"

وقتی پیچید توی کوچه از صدای سگ همسایه سکندری خورد. هربار این اتفاق می افتاد. به صدای سگ عادت نمی کرد.
آقا مرتضی فردای روزی که سیر ملیحه را زد، سیر تریاک کشید و دست جعفر را گرفت و رفتند جلوی تراشکاری آقا سهند. زنگ در را زد. صدای پارس سگ توی کارگاه پدر را به عقب راند. آقا سهند گفت: "نترس استوار، به شما کاری نداره. این سگ به بوی مواد مخدر حساس نیست" و بعد قهقه سر داد. از وقتی که لب مرز سگ ها به جانش افتادند و ارتش بازخریدش کرد از سگ مثل سگ می ترسید. لعنت به آن سرهنگ بی همه چیز. به همراه آقا سهند وارد سوله شدند و از پله های فلزی سمت چپ بالا رفتند. توی دفتر یک میز چوبی دراز بود که آقا سهند از شیشه یک تکه کنارش با آن چشمان نیمه باز کارگرها را زیر نظر داشت. روبروی میز چهارتا مبل راحتی بود. پدر و پسر توی مبل ها فرو رفتند و پدر برای پا منقلی پر و پا قرصش توضیح داد که: "انگار کن بسر خودته، میخوام مرد بار بیاد"
- "آقا مرتضی جان من زنم ندارم چجوری فکر کنم که این مثل پسرمه؟" یکی از آن قهقه های همیشگی اش را سر داد و گفت: "بذار اینجا کار رو شروع کنه، خودش لای این کارگرا مرد میشه"
- "پس تو رو قسم به اون سیبیل بناگوش در رفته ت بگو کار یادش بدن. تا آخر جارو کش نمونه"
- "خیالت راحت سرکار استوار. می سپرمش به این پسره علی. راش میندازه"
دوباره قهقه زد و موهای سینه اش از لای یقه باز پیراهنش بالا و پایین رفت.
از بیمه خبری نبود. برای فرار از دست بازرس وزارت کار در همیشه قفل بود. تکلیف دستمزد هم که معلوم بود، آنقدری بود که پدر از شر خرجی جعفر نجات پیدا کند. تنها آرزوی پدر فقط شوهر کردن دخترانش بود و خلاص.

از جلوی خانه پدری که رد شد سیگار دوم را هم روشن کرد. جلوی میدان آدران با علی سیاه قرار داشت. باید شرح موفقیتش را می داد. علی سیاه خبره این کار بود. خبره مالاندن و چسباندن.
حقوق تراشکار بیشتر بود. با اجازه آقا سهند غروب یکساعت بیشتر می ماند تا علی سیاه تراشکاری یادش دهد. علی سیاه با آن لباس همیشه یک دست سیاهش خیلی کارها بلد بود. اسطوره بود. اگر می تکاندی اش حجم انبوهی سی دی پورنو و عکس سکسی از او می ریخت. علی سیاه خوب پول خرج می کرد. به جعفر قول داده بود که پولدارش کند. آنقدر که بتواند شلوار جین بپوشد و کفش کتانی به پا کند و سیگار خارجی بکشد. باید سوت بلبلی هم یاد می گرفت. "توی میدون همه می دونن سی دی و عکس سوپر رو کسایی می فروشن که زیر لب سوت بلبلی می زنن."
بعد از اتمام آموزش روزانه تراشکاری به پشت سوله می رفتند تا دست و رویشان را بشویند. علی سیاه قرار بود بزرگترین و هیجان انگیزترین تفریح زندگی اش را یادش دهد. گفته بود اگر بتوانی یکبار، فقط یکبار مثل من مینی بوس سواری کنی می شوی وردستم، "اصلا خودت عاشق این تفریح میشی، معتادش میشی. هرکسی جراتش رو نداره، فقط کار مردای با جربزه اس. هر وقت مینی بوس سواری کردی بیا میدون تا باهم سوت بلبلی بزنیم و پول دربیاریم"
به جعفر گفت رو به دیوار سیمانی بایستد و به شره زردرنگ ناودانی خیره شود. انگار در مینی بوس ایستاده است. بعد علی سیاه خود را به کنارش می رساند و کم کم به پشت جعفر می رفت و مثل یک چیز لزج و چسبناک خودش را به او می چسباند. هر روز تمرین می کردند. یکماه بعد جعفر تراشکار شد. حالا باید امتحانش را برای علی پس می داد. جربزه اش را نشان می داد. مرد شدنش را.
آقا مرتضی همیشه سهند خان را نمونه یک مرد با مرام می دانست. هم برای مادر در خانه یکی از بالا شهری ها کار نیمه وقت پیدا کرده بود و هم تریاک خالص پدر را فراهم می کرد. مادر گفت: "از چشم های حیضش بدم میاد."
پدر گفت: "تو سرت رو بنداز پایین چشماشو نبینی."
ملک تاج خواست چیزی بگوید اما لال بود. لال شده بود.

به سمت چپ میدان آدران رفت و کنار در مدرسه ایستاد. مدرسه تعطیل بود ولی توی حیاط تعدای محصل با چهارتا آجر پاره گل کاشته بودند و رد کردن یک توپ پلاستیکی دولایه از میان آجرها نهایت آمال و آرزوهایشان بود.
از مدرسه خاطره خوشی نداشت. خط کش بلند ناظم و یک لنگه پا ایستادن کنار در اتفاق هر روزه اش بود. خانه با بوی انواع مخدرجات پدر جای نفس کشیدن نداشت. توی حیاط هم نمی شد خوب مشق نوشت. ضجه های مادر زیر کمربند و انبر پدر حالش را بد می کرد. همکلاسی ها هم می گفتند پدرانشان، پدرش را آدم فروش می دانند. شریک دزد و رفیق قافله. هیچوقت نفهمید چرا. برایش مهم هم نبود. دیگر مهم نبود.

از سوی دیگر میدان صدای سوت بلبلی آمد. علی سیاه برای نوچه جدیدش دست تکان داد.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

تابوت

توی تابوتم دراز کشیدم و به سقف بالای سرم خیره شدم. این زن من حتی تو این سن و سال ول کن نیست. همینطور مشغول ساختنه. برای چراغهای آویزان از سقف قاب ساخته، واسه تامیلا لونه درست کرده واون سگ پشمالوی سفید هم بعد از لونه دار شدن دیگه بیرون نمیاد، برای کتابها جای کتاب، برای خرت و پرتای تو خونه صندوقچه و حالا برای من یه تابوت سرهم کرده و البته استثنا این یکی رو به سفارش خودم ساخته و صد البته تو این سرزمین واسه هرکاری پارتی داشته باشی بهتره، دقیقا سایز منه و توش اصلا احساس ناراحتی نمی کنم. حتی از اون تخت دونفره ای که توش می خوابیم هم بهتره. فقط الآن تو این لحظات آخری که منتظرم جناب ملک الموت بیاد سراغم نمی دونم چطوری بهش بگم؟ چطوری این راز به سینه مونده رو بعد از اینهمه سال برملا کنم؟

 

پارسال همین موقع ها بود که تو ایوون روی صندلی لهستانی ساخت همسرم نشسته بودم و مشغول لذت بردن از صدای پرنده ها بودم و تنفس عطر نارنج و پرتقال های به درخت مونده، بساط قلیونم رو به راه کرده بودم و خلاصه عیش  وصف ناشدنی برای خودم مهیا کرده بودم. بعد از بازنشستگی اجباری و خلاصی از اون همه کار اداری که به هیچ دردی نمی خورد عطای پایتخت نشینی رو باز هم به اجبار به لقیاش بخشیدیم و راهی این گوشه شدیم تا دم پیری از هوای خوب برخوردار باشیم. سرفه کردنم شروع شد و دیگه قطع نشد. همسرم معتقد بود که مال این قلیون لعنتیه و نظر من این بود که مال هوای پاکه و ریه من بهش عادت نداره. البته بازم به نظر من دلیلش خاک اره و آت آشغالایی که همیشه به خاطر نجاری اون تو هوا پخش بودن هم می تونست باشه.
نمی دونم این کرم نجاری دیگه چی بود که افتاد به جونش و ول هم نکرد. می گفت: "این یکی از آرزوهای کودکیم بود و هیچوقت نتونستم فراموشش کنم ، حالا که اومدیم اینجای پر دار و درخت و یه چهار دیواری اختیاری داریم دلم می خواد نجاری کنم."  الحق و ولانصاف هم کار رو خوب بلد بود و هزار تا چیز واسه خونه خودمون و خونه مادرش و خونه خواهرش ساخت و منم به شیوه معمول مرتب غر زدم. البته غرولند ظاهری والا در باطن راضی بودم.
این سرفه یقه ما رو گرفت و ول نکرد که نکرد، اوایل واسه خودم دارو تجویز کردم، با شربت آویشن و عسل شروع کردم و رسیدم به دیفین هیدرامین کدئین دار، ولی افاقه نکرد. به اجبار راهی دکتر شدم. معاینه و آزمایش و دوباره آزمایش و سه باره آزمایش و عاقبت معلوم شد سرطان دارم و چیزی به آخرای عمرم نمونده. من همیشه منتظر این روز بودم و از هیچ چیز این مردن نمی ترسیدم الا قسمت خاک کردنش، ترجیح می دادم یه روزی تو دریا غرق بشم تا اینکه بخوان بخوابوننم تو یه وجب قبر و بعدش روم خاک بریزن، من بمونم با یه عالمه جک و جونور که می خوان روی بدنم راه برن. فکر کردن بهش هم تنم رو به خارش میندازه.
دو ماه پیش صبح زود از صدای اره و رنده همسرم بیدار شدم و رفتم به اطاقک گوشه حیاط که کارگاه هنرنمایی های اون بود. دیدم همسرم مانتوی پارچه ای قهوه ای رنگش رو به تن کرده و مثلا مشغول به کاره، ولی داشت های های گریه می کرد و اشک و آب دماغ رو با آستینش پاک می کرد. توی کارگاه هم مثل توی خونه تمیز و  مرتب بود. روی دیوار سمت راست با مداد دور ابزارش رو خط کشیده بود که جای هرکدوم مشخص باشه، دو طرف میز کارش هم دوتا گیره بسته بود، خاک اره ها رو هم آخر هر روز جارو می کرد و می ریخت توی نایلون تا بعد توی باغچه بریزدشون. آخه مادرش گفته بود خاک اره بهتر از این کودای شیمیاییه. ماردش معتقد بود میوه با کود شیمیایی نه مزه داره و نه آبدار میشه. فکر کنم تو بچه گی به مادرش هم خاک اره خورونده بودن که تو نود و خورده ای سالگی از من سرحال تر بود. فقط یه کم مزه اش رفته بود. رفتم طرفش و از پشت بغلش کردم. سرم رو چسبوندم به صورتش و گفتم: "عزیزم چرا گریه می کنی؟ مرگ یه شتریه که بالاخره در خونه هر کسی می خوابه." به طرف من برگشت و همونطور که داشت آستینش رو می کشید زیر دماغش گفت: "بعد از مردن تو من باید از این روستا برم، تنهایی که نمی تونم اینجا زندگی کنم." من هم داشت کم کم گریه م می گرفت، گفتم: "بر می گردی شهر خودمون و اونجا پسرامون مرتب بهت سر می زنن و من ایمان دارم که بیشتر از من به تو می رسن." صدای گریه ش بلندتر شد و گفت: "پس کارگاهم رو چیکار کنم؟ بازم آرزوهای کودکیم بر باد میره. باید برگردم و دوباره تو یه لونه موش زندگی کنم."
من تا اون لحظه به مرگ خودم از این منظر نگاه نکرده بودم. حق با اون بود. همونجا یه جرقه ای به ذهنم زد که هم می تونست این دم آخری زنم رو خوشحال کنه و هم من رو از این ترس عذاب آور خوابیدن زیر خاک در کنار انواع حشرات رها کنه. اشکهاش رو با دستام پاک کردم و حسابی در مورد ترسم از خوابیدن زیر خاک بهش توضیح دادم، بعد بهش گفتم: "عزیزم من یه خواهشی ازت دام و امیدوارم این آخرین تقاضای یک محکوم به مرگ رو رد نکنی." با نگاهش سر تا پای من رو بررسی کرد و گفت: "بگو عزیزم." گفتم: "میشه خواهش کنم که برام یه تابوت چوبی بسازی و من رو بعد از مرگم توی تابوت بخوابونی و زیر خاک بذاری؟ اینجوری احساس امنیت بیشتری می کنم. لااقل تا حشره های زیرخاکی چوب رو از بین ببرن منم یه کم متلاشی شدم و خارخاشک نمی گیرم."
خنده به لبانش نشست و خوشحال شد که من بالاخره به این نجاری کردنش روی خوش نشون دادم. با علاقه فراوون قبول کرد. من از عصر همون روز تا همین یک هفته پیش مشغول رتق و فتق امور اداری دفن با تابوت بودم. از مسجد محل گرفته تا فرمانداری شهر و شهرداری استان و معاونت امور دفن و کفن کشوری و ریاست صنف گورکن ها رو زیر پا گذاشتم و عاقبت با کلی زیر میزی و یه عالمه فیش پرداختی قانونی و البته کمک های بی دریغ سازمان مستقل طرفداران دفن با تابوت تونستم اجازه ش رو بگیرم.
با خوشحالی وارد خونه شدم و یکراست رفتم توی کارگاه، در رو باز کردم و دیدم سمت چپ کارگاه کنار میز نقشه کشی همسر محترمم با اون چراغ مطالعه همیشه روشنش چندتایی تخته ام دی اف بزرگ با رنگ های جیغ و فسفری گذاشته. به همسرم گفتم: "عشقم! بالاخره موفق شدم اجازه ش رو بگیرم." برگه مجوز دفن با تابوت رو نشونش دادم. از خوشحالی داشت بال در می آورد. بعد چشماش رو خمار کرد و گفت: "حالا تو حدس بزن من چی برات گرفتم؟" من که دیگه این سرفه م تقریبا مداوم شده بود و صدای زنگوله پای تابوت رو می داد گفتم: "تنها چیزی که من می بینم همین چند تا تخته رنگ و وارنگه." یک دفعه اون حالت پر از اشتیاق از چهره اش زدوده شد و گفت: "اگه تو جوونیت هم اینقدر دقیق بودی و همه تغییر کردن ها رو می دیدی من الآن مجبور نبودم واسه شفاف شدن پوستم اینقدر کرم بمالم به خودم. بس که اونموقع ها به خودم رنگ مالیدم و به دلم موند یه بار بفهمی که چه تغییری کردم." مثل اینکه این حدس درستم بد جوری تو ذوقش خورد. معلوم شد برای اینکه من توی تابوت احساس راحتی بیشتری کنم همسر عزیزتر ار جانم پیش دستی کرده و سفارش ام دی اف دو طرف گلاسه رنگی داده تا تابوتم موقع حمل،  چشم تمام حسودها رو در بیاره.
یه ترمه گل و بته دار قرمز روی موزاییکهای کف کارگاه پهن کرد و به من گفت روی اون بخوابم تا اندازه من رو بگیره و شروع به کار کنه. لبخند پهنی روی لبهاش نشسته بود. مثل بار اولی که دستش رو گرفتم. وقتی متر رو گذاشت بالای سرم به موازات شونه هام دستش رو گرفتم. لبخند محوی روی صورتش نشست.
گفتم: "یادت میاد می گفتی تا عروسی نکنیم حق نداری به من دست بزنی. منم هی غر می زدم که بابا نا سلامتی عقد کردیم. الآن دیگه زن و شوهر حساب می شیم. ولی زیربار نرفتی که نرفتی."
گفت: "آخه بابام گفته بود اگه بفهمم قبل از عروسی بهت دست زده آتیشت می زنم. منم چه می دونستم، فکر می کردم یعنی نباید بهم دست بزنی."
به پهلو چرخیدم و دستش رو بوسیدم.
"توی پارک نشسته بودیم. روی یه نیمکت سفید فلزی که روی گوشه و کنارش می شد فضله پرنده ها رو دید، با یه چادر سفید گلدار اومده بودی و با دستپخت خودت شیش تا شامی درست کرده بودی و با خیار و گوجه دو تا دوتا لای نون لواش پیچیده بودیشون. یه قابلمه رو با پارچه آبی گره زده گذاشته بودی وسطمون که خدایی نکرده گناه نشه. نسیم ملایمی می وزید و من تنم مور مور می شد. صدای جبغ و فریاد بچه ها از زمین بازی چند متر اونطرف تر به گوش می رسید. نفری یه ساندویچ دست ساز تو رو خوردیم و حالا دو نفر بودیم با یه ساندویچ. قرار شد نصفش کنیم، یه ور نون رو تو گرفتی و یه ورش رو دادی به من تا بکشیم و نصف بشه، اما من از این فرصت استفاده کردم و دوتا دستت رو محکم گرفتم، می ترسیدم سرم رو بیارم بالا و به چشمهات نگاه کنم. قرمز شده بودم و صدا از هیچکدوممون در نمیومد. زیرچشمی نگاهت کردم و دیدم لبخند پهنی نشسته روی لبت. بعد از چند لحظه که برای من یه عمر بود دستات رو کشیدی و ساندویچمون نصف شد."
گفتی: "وقتی به خونه برگشتم روم نمی شد تو چشمای پدرم نگاه کنم، انگار بهش خیانت کرده بودم. ولی اون نصفه ساندویچ رو آوردم خونه و شب باهاش روی تشکم خوابیدم. یه عالمه باهاش دردل کردم و بهش گفتم که عاشقشم. هنوز گرمای دستت رو می شد از روش حس کرد. حال عجیبی داشت و تجربه شیرینی بود. صبح که پا شدم دیدم همه زندگیم رو مورچه برداشته. انقدر مورچه دور و روی تشک و پتوم بود که سیاه سیاه شده بود. اصلا فکر نمی کردم یه روزی اونهمه مورچه باهم ببینم. کلی بهت فحش دادم."
دوباره دراز کشیدم تا نیمه راست رو اندازه بگیری، بعد اندازه رو تو یه کاغذ نوشتی و چندتایی خط کشیدی. یاد اولین نامه ای افتادم که بهت نوشتم.
"گاهی توی محله می دیدمت که می ری و میای. مسعود بلبل عاشق سینه چاکت بود و منم چشمام دنبالت بود. من مثلا دیپلمه بودم  و واسه خودم سری تو سرا داشتم. تصمیم گرفتم برات یه نامه عاشقونه بنویسم. هرچی کتاب شعر تو خونه بود بردم تو اطاقم و یه عالمه چیزای خوب سر هم کردم. نمی دونم این بابای خدابیامرزم از کجا بو برد عاشقت شدم. هر کاری کردم روم نشد نامه رو بهت بدم. موند تا وقتی که امیرعلی به دنیا اومد. بعد از زایمان بهت دادم. یادته؟"
گفتی: "وا! مگه میشه یادم بره، هنوزم نگهش داشتم. اتفاقا هر وقت با زنای فامیل دور هم جمع می شدیم یکی از تفریحامون خونده همین نامه تو بود. نامه نبود که، یه سری بیت های مختلف از شاعرای جورواجور بود."
چقدر خوب بود که ما اینهمه عاشق هم بودیم و می تونستیم از این لذت ببریم. حالا می تونستم با خیال راحت بمیرم.
گفتی: "باید ارتفاع رو اندازه بگیرم."
گفتم: "یه کم بلند بگیر که من توش راحت تر باشم."
گفتی: "وا! تو که از ارتفاع می ترسیدی."
گفتم: "مثل اولین باری که رفتیم و سوار اون چرخ و فلک گنده شدیم که تازه توی پارک خرم نصب کرده بودن."
گفتی: "آره، یادته؟"
گفتم: "معلومه که یادمه، اون روز یکی از عاشقانه ترین روزهای زندگیم بود، فلاسک چایی رو پر کردی و رفتیم پارک، زیلو رو پهن کردیم. یه کیسه خیار چنبر خریده بودم. بردم و کل کیسه رو پر از آب کردم و خالی کردم. بعد از سه چهاربار خیارا رو آوردم و پوست کندی و نمک زدیم و خوردیم. انقدر اصرار کردی که رفتم بلیط چرخ و فلک خریدم، هرچی بهت گفتم من می ترسم،سکته می کنم، جوونمرگ میشم. زیربار نرفتی که نرفتی. آخرش هم که اون بالا شاشیدم تو شلوارم و آبروم رفت. تو تمام راه برگشت فلاسک رو گرفته بودم جلوی لکه زرد رنگ شلوارم.
گفتی: "ولی عجب روز خوبی بود، هنوزم وقتی واسه بقیه تعریف می کنم کلی می خندن." ما هم دوتایی کلی خندیدیم.
بعدش گفتی: "خب حالا پاشو دیگه، کار اندازه گیری تموم شد."
یه کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: "من فقط نگرانم"
گفتی: "از چی؟"
گفتم: "آخه اولین باره که داری تابوت میسازی می ترسم مثل اون اولین کت و شلواری بشه که برام دوختی، کتش تا سر زانوم بود و پاچه شلوارش تا مچ پام. منم برای اینکه عاشقت بودم و نمی خواستم دلخور بشی با همون کت و شلوار سورمه ای دوهفته رفتم سرکار. خوب شد مادرت به زبون اومد و گفت چرا لباس دلقکا رو پوشیدم."
گفتی: "خب اگه این تابوتم بد دراومد بهم خبر بده عوضش کنم."

قرار شد فردا کار ساخت تابوت رو شروع کنی و منم تصمیم گرفتم برای اولین بار تو کار نجاری کمکت کنم.
صبح با بوی تخم مرغ نیمرو شده توی کره محلی از رختخواب اومدم بیرون. یه حسن خبر داشتن از مردن اینه که دیگه با خیال راحت می تونی هیچ رژیم غذایی رو رعایت نکنی و یه دل سیر غذای چرب و چیل بخوری.
بعد از خوردن صبحانه حسابی همراه با خامه و شیر پر چرب راهی کارگاه شدیم و برای اولین و احتمالا آخرین بار کمک نجار شدم.
پیژامه چهارخونه مشکی سفیدم رو با یه عرق گیر رکابی پوشیدم و راهی کارگاه شدم. اول حسابی روی میز کار رو براش تمییز کردم. یه تخته ام دی اف سبز رنگ رو باهم گذاشتیم روی میز و اون کارش رو شروع کرد. اره برقی دستی رو روشن کرد و تابوت سازی شروع شد. روی چوب اندازه می زد و با مداد سیاه علامت می ذاشت و بعدش قیژژژژژژژز می بریدیشون و منم تیکه های کوچیک شده چوب رو میذاشتم پایین و تکیه می دادمشون به بخاری هیزمی خاموش.
رنگ سبز رو انتخاب کردم چون زنم عاشق رنگ سبز بود. اون شب هم لباس یه دست سبز پوشیده بود با یقه باز.
"شام مرغ سرخ کرده بودی با سیب زمینی و توی دوغم نعنا ریخته بودی که یه شب خوب باهم داشته باشیم. تازه نشسته بودیم دور سفره که زنگ در رو زدن و تو هم همون ریختی رفتی در رو باز کردی. چشمای صابخونه از دیدن قاچ سینه تو داشت از حدقه در میومد. بعد از رفتنش اولین دعوای زندگیمون رو کردیم و چنان زدم تو گوشت که چند روز درست نمیشنیدی."
همونجور که داشتی به لبه چوبها علامت می زدی تا فارسی برشون کنی گفتی: "من بلا گرفته حواسم به لباسم نبود. خواستم تو از سفره بلند نشی، می خواستم لطف کنم. باورم نمی شد بزنی توی گوشم."
خودمم باور نمی شد، اصلا از این اخلاقا نداشتم. یهویی قاطی کردم. ولی دفعه اول و آخرم بود.
کار بریدن که تموم شد رفت جعبه ابزارش رو آورد و یه سری میخ روی میز ولو کرد. نوک میخ رو با دوتا انگشتت می گرفت و با سه ضرب چکش میخ فرو می رفت. به نظرم خیلی کار ساده ای اومد، سه تا میخ رو کج کردم و کج کج نگاهم کرد. میخ چهارم رو با دقت تمام نگه داشتم و چکش رو کوبیدم روی دست چپم. هوارم به آسمون رفت. دستم رو گرفت توی دستش و یه کم مکیدیش. حلقه ش توی دست چپش برق می زد.
"حالا رعنا سه ساله بود که امیرابراهیم به دنیا اومد. اسم پدر خدابیامرزت رو روش گذاشتیم. از صبح روزی که آوردنت خونه دنبال حلقه م گشتم و پیداش نکردم."
همونجور که داشت دستم رو باند پیچی می کرد گفت: "مادرم گفته بود مردی که حلقه ازدواجش رو دستش نکنه زیر سرش بلند شده. منم دیدم سه تا شیکم زاییدم و از ریخت افتادم فکر کردم حتما خبریه."
"غوغا به پا کردی و یه مدت رفتی پیش مادرت. کلی عجز و لابه کردم تا برگشتی سر خونه و زندگیت. اما حلقه پیدا نشد که نشد."
یه قاب مکعبی بدون سر سبز آماده شده بود. کلا دوست داشت همه چیز چهارگوش باشه، مونده بود در تابوت و پیچ کردن لولاهای مسی رنگی که خریده بود.
"نمی دونم مسعود بلبل بعد از دو سال از کجا پیداش شد. تو محل عربده می زد که تا تو حبس بوده عشقش رو دزدیم. می گفت هر سه تامون رو قیمه قیمه می کنه. مجبور شدیم شبونه اسباب کشی کنیم و از کارم استعفا بدم و بریم جای دیگه."
با پیچ گوشتی دو سو مشغول سفت کردن پیچ بود و گفت: "خیلی روزای بدی بود، بیکاری و محله جدید و بی پولی."
همونطور که داشتم لبه تابوت رو با سمباده صاف می کردم که نره توی جنازه ام و خارش به جونم بیفته گفتم: "ولی تو خانمی کردی و توی اون روزای سخت با زیاد و کم ساختی تا اوضاع خوب شد."
نزدیک غروبه و حالا تابوت حاضر شده،باهم دیگه بلندش می کنیم و می ذاریمش زمین، یک دفعه گوشه تابوت از دست من در رفت با صدای مهیبی گرومپ افتاد زمین. جیغ کشید. صدایی بد تر از کشیده شدن دو فلز رو یهم. رفت و گوشه کارگاه چمباتمه زد. مثل بید می لرزید.
"با ماشین جلویی شاخ به شاخ تصادف کردیم. دوتا پسرا عقب بودن، خونین و مالین پیاده شدن. من با پای شکسته تو رو دیدم که رفتی زیر صندلی و می لرزی. به زور از پنجره با پسرا کشیدیمت بیرون. اما رعنا موند تو ماشین. ماشین یه دفعه منفجر شد و جسم بیهوش رعنا جلوی چشمامون سوخت. تموم جوونیش پرپر شد. تو دیگه سالم نشدی. من بودم و دوتا پسر و کار و بیمارستان روانی. بعد از پنج سال گفتن حالت بهتره اما باید واسه زندگی ببرمت یه شهر خلوت و کم سر و صدا. اونجا نجاری یاد گرفته بودی و هی قاب مکعب می ساختی. پسرا مشغول کار بودن و موندن و من تقاضای بازنشستگی کردم و دار و ندارم رو فروختم و شد این خونه ویلایی و کارگاه تهش و روستا نشین شدیم."
گفتی: "هر صدای مهیبی که میاد جنازه سوخته رعنا میاد جلوی چشمم، نمی تونم فراموش کنم. اصلا مگه فراموش کردنیه؟"
بغلت کردم و آوردمت توی خونه، سالها بود که دیگه اینطوری نشده بود، حالا هم وقتش نبود. قرصاش  رو خورد و خوابید. صبح مثل همیشه سرحال بیدار شد و دوباره رفت توی کارگاه.
من زنگ زدم تا پسرا بیان. واسه تشییع جنازه لازم بود باشن. سرفه ها دیگه امونم رو بریدن. دراز کشیدم توی تابوت و دارم فکر می کنم چطوری بعد از چهل و سه سال زندگی مشترک این راز رو بهش بگم. نفسم دیگه در نمیاد. پیش خودم می گم اصلا چرا باید بهش بگم؟ اینهمه سال ندونستی و حالا موقع تشیع جنازه می بینیش. شاید اصلا جای رعنا قبولش کردی. بهش گفتم تا واسه تشیع جنازه اونم بیاد. قرار شد اون حلقه رو هم بیاره. مادرش قبل از مرگ داده بهش. اصلا تا زنده ام بهش بگم که چی بشه؟ بشه یه داغ دل دیگه روی داغی که رعنا روی دلش گذاشت؟
راه نفسم تنگ تر شد و به خرخر افتادم. عین ماشینی که صفحه کلاژش خرابه باید باید دو سه باری کلاژ رو بگیرم تا دنده عوض بشه. چشمام رو بستم و ... .

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :

← صفحه بعد