درد دل های شبانه

گاهی در شبانه هایی پر سکوت دلم میگرفت و مي گشتم پی گوشی برای دردلي و ناگهان اینجا را یافتم و از آن روز بسته به درددل های این دل تنگ سرکی به این دکان می کشم و کرکره ای بالا می دهم تا دل آسوده کنم

بارون

از هوای این شکلی بدم میاد. نه آفتابیه، نه بارونی. یه مشت ابر سیاه جلوی نور رو می گیرن و یه چیکه آبم ازشون در نمیاد. این موقع ها انگار راننده ها هم حال ندارن. هی بوق می زنن که یعنی برو کنار. چراغای روشن وسط خیابون با نور خورشید یه اندازه میشن و منم دلم می گیره. ایوب اگه اینجا بود می زد پشتم و می گفت: «بخند بابا. دل گرفته کیلو چند؟»

- «کیلو ده تومنه. شاهدونه هاش اعلاس. شوریشونم یه جوریه که دل رو نمی زنه. باحاله. ترق و توروق زیر دندونشونم که یه حال دیگه ای میده.»

اما اصل حال شاهدونه اینه که بریزیش توی لوله خودکار و شترق بزنیش پس کله اون چندتا بچه ای که روی نیمکت جلویی ها میشینن. این ردیف اولی ها همه شون بچه خرخونن. خل وضعن. پپه ان. عین حسن پپه. آقا داوود می گفت رفته فرنگستون و واسه خودش پمپ بنزین زده. همون حسن بود که ممل رو هوای کرد. ممل هم پا شد و رفت توی فرودگاه داد و بیداد راه انداخت که می خوام برم اونور آب واسه دوا و درمون. عربده می کشید که: «خودشون اینجوریم کردن. خودشونم باید خوبم کنن.» بدبخت نمی تونست شاشش رو نگه داره. هرجا که دلش درد می گرفت می شاشید. پارسال پسر حاجی افخم عین سگ کتکش زد. آخه شاشیده بود روی گونی های برنج.

- «آره برنجکم خوبه. کلی قوت داره. بدم از این برنجکا؟»

برنجک،برنجک، نارنجک. یادت باشه اکلیل و سرنج  رو با قاشق پلاستیکی هم بزنی. هر یه دونه ای که درست کنی یه تومن بهت می دم. سیاوش این حرف ها رو بهم زد. نارنجک هاش تک بودن. مشتری واسه شون سر و دست می شکوند. صداش کل محل رو می لرزوند. منم گریه می کردم. بامب ... یا امام غریب چرا ایندفعه آژیر نکشیدن. آخه اینا بمب نیست ننه. موشکه. موشک بارونه. ولی خدا رو شکر خونه ما تو نقشه نیست. می گن عراقیا فکر میکنن بعد از آریاشهر دیگه بیابونیه. اگه زودتر اومده بودیم اینجا الآنه منم سالم بودم.هی سرم گیج گیج نمی خورد. هی یهویی چشم هام تا به تا نمی شدن. انگاری قشنگ یادمه تو شیکم مامان بالا و پایین شدم. هنوزم یه وقت هایی همونجوری میشم. آقا رضا میگه: «باغ فیض قاطی باقالیاس.»

- «باقالی؟ ما باقالی نداریم. بیا از این لواشک ها بهت بدم. خونت به گردش میفته. لواشک زرشکه.»

آب زرشک؟ اونم بعد از این بست توپ؟ هر چی کشیدیم می پره. حالش میره. مغز خر خوردی مگه؟ گفتم: «عمو مگه مغز خر خوردنیه؟» عمو گفت: «تو چرا هنوز بیداری بچه. بگیر بخواب. تو کار بزرگترا دخالت نکن.» من پتو رو کشیدم روی سرم. عمو گفت: « این بچه رو بده دست داوود. لااقل خرج شام و نهارش رو میده. خونه رضا برزخ رو هم دیشب گرفتن. دیگه قمار بی قمار. از حالا به بعد شیپیش تو جیبمون بالانس میزنه.» اوستا گفت: «چهار تا چرخش رو بالانس کردم.» من رو صدا کرد و گفت: «چرخ هاش رو ببند.» چرخ ها بالای جک هی می چرخیدن. چشم های منم به چرخ چرخ افتادن. اوستا هلم داد توی کوچه. گفتم: «اوستا هنوز چرخا ش رو نبستم.»

- « بسته ای قره قوروت داریم. پر از کلسیمه. فقط مواظب باش زیاد نخوری که شیکمت خراب میشه.»

خراب شده. خراب شدن. هر سه تا خونه داغون شدن. از صدای منفجر شدنشون شیشه های خونه ما هم خورد شدن. مامان تو راه پله بوده که یهویی بند دلش پاره شد. بند دل منم پاره شد. دکتر به ننه گفت: «شانس آوردین آمبولانس زود رسید. والا بچه هم زنده نمی موند.» ننه گفت: «کاش زنده نمی موند.» ولی مملی راضی بود. فقط یه وقت هایی که ویرش می گرفت شاکی می شد. یه وقت هایی هم که دنیا به چرخیدن میفتاد ویرش می گرفت. کاش این کره زمین نمی چرخید. آقای مدیر گفت: «آقا این از سنش عقبه. نصف مدرسه رو کتک زده. اون جریان خیس کردنشم که سرجای خودش. ببریدش یه مدرسه خصوصی. مخصوص این بچه ها. پرونده اش رو از دفتردار بگیرید. اون اطاق گوشه ایه.»

- «کدوم گوشه؟ آهان! اونا آلو برغونیه. برغون؟ یه جایی نزدیک کرجه.»

اینم سد کرج. تا اینجا که اومدیم بریم تا چالوس این جوجه ها رو کنار آب کباب کنیم. بیا بریم دریا کنار. دریا کنار هنوز قشنگه. اما تو صورت فرشته قشنگی نموند.در سمت فرشته قفل شد. فرشته تو آتیش کباب شد. ننه رو خاک کردیم. بابا هم دیگه بابا نشد. همسایه ها می گفتن دختره طفل معصوم موند تو خونه ور دل داداش منگل و بابای عملیش. بسوزه پدر این اعتیاد. آفا داوود هی می شکوند و هی می گفت این آدم رو معتاد می کنه. لعنت به این تخمه لعنتی.

- «تخمه لعنتی دیگه چیه؟ خدایا امروز رو به خیر بگذرون. تخمه آفتابگردون، کدو، ژاپنی، هندونه، چی میخوای؟»

من هیچی نمی خوام. یه تن سالم و یه تیکه نون قد کف دست و چند تا چیکه آب. آب که زیاد می خورم هی هوس می کنم جای مملی باشم. مملی محله مون رو می گم. هی آب می خورد و هی آب می خورد و بعدشم هرجا که دلش می خواست تنبونش رو می کشید پایین و می شاشید. یه دل سیر می شاشید.
- «چند سیر؟»
- «یه دل سیر. نه پنج سیر. یه پنج سیری بده.»
- «خدایا توبه. آخه بچه مگه اینجا عرق فروشیه. یه ربعه داری زیر لب ور ور می کنی و آخرش پنج سیری می خوای؟ برو بیرون بابا. برو بیرون.»
- «عمو یزید نشو. لااقل بهم آب بده.»

آخیش گلوم تازه شد. اگه آقا داوود بود می گفت: «مزه لوطی خاکه به مولا. نفست حق عشقی.» این آقا داوود عشق فیلمه. شب ها می رم تو اطاقش و تا صبح باهم فیلم می بینیم. فقط هم من رو راه می ده. آدم خوبیه. اسم من رو هم اون انتخاب کرده. شب ها تو اطاقش می خوابم. گرمه گرمه.

- «گرمه؟ الاغ شاشیدی روی دیوار مغازه من و می گی گرمه. ماشالا بندم نمیاد. برو تا با این چوبدستی نزدم شل و پلت کنم.»

آقا داوودم  الآنه اگه بیاد شل و پلم می کنه. کلا دو هزارتومن کاسبی کردم. چیکار کنم؟ هیچکس نمی ذاره شیشه ماشین رو تمییز کنم. خدا کنه بارون بگیره. وقت هایی که بارون میاد آقا داوود عصبانی میشه ولی فقط به خدا فحش میده. الاقل به ما کاری نداره. اگه وانتش برسه و ببینه من فقط همین دوتومن رو دارم با چوب میفته به جونم. رگ های گردنش می زنه بیرون و  می گه: «ممل گلابی این پول غذاتم نمیشه.»

                                                                               

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

درخت آلبالو

نامم را صدا می کنند. از توی صف بیرون می آیم. پله ها را بالا می روم و پشت بلندگو می ایستم. انشایم در منطقه اول شده است. معلم ادبیات دستی به شانه ام می زند و شروع به خواندن می کنم. درباره جنگ است و سختی های بی پدری. بچه ها توی صف همهمه می کنند. صدایم را بالا می برم. اما هیچکس حواسش به من نیست. داد می زنم. مادرم رویش را کیپ تر می کند. یک دسته سرباز روبرویم ردیف می شوند. تفنگ هایشان را به طرفم نشانه می روند. ساکت می شوم. آقای مدیر چشم هایم را با پارچه می بندد. بچه ها آرام می شوند. مادرم فرمان آتش می دهد. دنیا منفجر می شود. تمام تنم می سوزد. از خواب می پرم. از پارچ شیشه ای بالای سرم توی لیوان آب می ریزم. صدای بالا آمدن عمه از پله ها به گوشم می رسد. بلند می گویم: «حالم خوبه عمه! خواب دیدم.» با صدای نرمی از ته چاه می گوید :«خواب بابات رو دیدی؟» لیوان دوم را سر می کشم و می گویم: «آره. آره عمه جان.»
صدایش به سمت پایین می رود و می گوید: «حیف از اون داداشم که شهید شد تا این زنش تو رو به این روز بندازه.»
چراغ اطاق را روشن می کنم. سایه یک حشره روی گچ سفید دیوار بال بال می زند. حوصله خوابیدن هم ندارم. گوشه اطاق جزوه های رزمندگان و سازمان سنجش را روی هم چیده ام. چیزی تا جواب کنکور نمانده است.

شهاب گفت: «تو خیلی خودت رو اذیت نکن. سهمیه داری.»
گفتم: «چه ربطی داره؟»
چشمکی زد و گفت: «ما رو گرفتی یا خودت رو؟ تو فقط فکر کن می خوای دکتر بشی یا دندونپزشک.»
مادر با چادر سفید روی شانه هایش داخل اطاق آمد. شهاب نصفه و نیمه از جایش بلند شد. مادر سینی چای را روی زمین گذاشت و گفت: «آقای مهندس! شما یه کم راهنماییش کنید. بچه درسخونیه. می ترسم تست خوب نزنه. سال بعد سرنوشت زندگیش معلوم میشه.»
شهاب گفت: «چشم خانم میرزایی.»
 
از خانه بیرون می زنم. توی خیابان برای خودم می چرخم. صدای بوق ماشین ها سرم را به گیج گیج می اندازد. وسط خیابان به خودم می آیم. آقا رجب چاقویش را از چهار راه استانبول خریده بود. چاقوی دسته زنجان.

سیب را پوست کندم و آمدم و نشستم کنار حوض خانه. درخت آلبالوی حیاط نزدیک غروب سایه اش روی حوض می افتاد. مادر از میوه  درخت نمی خورد. درخت را پدر با دستان خودش کاشته بود. رنگ سرخ آلبالو ها مادر را آزار می داد. تکه ای سیب سر چاقو زدم و به سمت مادر گرفتم. سرش را از روی کتاب برداشت و لبخندی زد. کنار چشمهایش چروک افتاد. شنیده بود زن شهید هم سهمیه دارد. هوس ادامه تحصیل سر شوقش آورده بود. گفت: «بابات همیشه می گفت حیفه که به فوق دیپلم رضایت دادم.»
سه ساله بودم که جنازه پدر را آوردند. عمه تعریف می کرد که پدر را کنار همین حوض روی زمین گذاشتند. مادر قسم خورد که هیچ وقت سایه مردی دیگر روی سر من نیفتد. مادر بیست و سه ساله بود که بیوه شد.

عمه پیژامه ای مردانه به تن کرده بود و چاقو را توی سبزی ها فرو می برد. از صدای خرد شدن سبزی ها تنم مور مور می شد. گفت: «ننه ات آبروی ما رو برد. اون مرتیکه جای پسرش بود.» آقا رجب چشم و ابرو آمد. کمی با خال گوشتی روی بینی اش ور رفت و به من گفت :«تو برو بالا و به درس و مشقت برس.» روی پله دوم گفتم: «هنوز نه به بار و نه به دار. شاید سر نگرفت.» صدای حرف و گریه عمه مثل روضه خوانی توی هم رفت و تا بالا آمد.

آقای مدیر شیشه جلوی ماشین را پایین داد و گفت: «بیا بالا.» روی حرف آقای مدیر حرف زدن جرات می خواست. راننده یک سرباز بود با دو ستاره روی شانه اش. آقای مدیر گفت: «برادرم هستن. مهندسیش رو گرفته و رفته سربازی.»
راننده گفت: «خوشوقتم.»
آقای مدیر گفت: «ایشون یکی از بهترین بچه های مدرسه است. عباس رادمنش. پسر شهید رادمنش.»
چشم های آقای مهندس توی آینه نگاهی به من انداخت و گفت: «پس کوچه شهید رادمنش ... .»
آقای مدیر گفت: «بعله.»
بعد از پیاده شدن آقای مدیر جناب سروان من را به سمت خانه برد. پرسیدم: «شما روزی چقدر درس خواندید تا قبول شدید.»
بادی توی لپش انداخت و گفت: «من با یه برنامه ریزی اصولی درس خوندم. روزی دو ساعت.»
گفتم: «میشه به من هم برنامه بدید.»
دسته راهنما را به پایین فشار داد و گفت: «البته تو فرزند شهید هستی ولی چشم.»
گفتم: «کی؟»
با مهربانی نگاهی به من انداخت و گفت: «هر وقت شما خواستی خبر بده میام اینجا. فقط بعد از ساعت دو باشه. فکر کنم یه دو ساعتی باهم صحبت کنیم رو به راه بشی.»

مادر گفت: «یه دقیقه آروم بگیر تا باهم صحبت کنیم.»
مزه ترشی از معده ام توی دهانم ریخت. گفتم: «من با شما صحبتی ندارم. شما حق نداری با این شهاب ازدواج کنی.»
مادر موهای مشکی و براقش را از پشت با یک کش بست و گفت: «یعنی من باید از تو اجازه بگیرم. در ضمن مگه این آقا شهاب چه شه؟»
به صورت مادر توی آینه خیره شدم. انگار سالها جوان تر شده است. داد زدم: «من توی مدرسه آبروم میره. توی محل از خجالت می میرم. این داداش آقای مدیره. همش شیش سال از من بزرگتره. جای پسرته.»
مادر آرام خندید و گفت: «هنوز نه به بار و نه به دار. بذار ببینیم خانواده اش رضایت میدن با یه زن بیوه بزرگتر از خودش ازدواج کنه.»
گر گرفتم. با مشت به دیوار کوبیدم. عکس پدر به تلو تلو خوردن افتاد. خون روی انگشت هایم جاری شد. مادر با دلواپسی دست من را گرفت و گفت: «ببین دستت رو چیکار کردی؟ خدایی نکرده اگه شکسته باشه کنکورت چی میشه؟»
توی سرم زدم و گفتم: «گور پدر کنکور.»
مادر گفت: «جرم نکردم که. چهارده ساله پای تو وایسادم.»

سر کوچه ایستاده بود. با شلوار پارچه ای سورمه ای و پیراهن آبی و سفیدش اصلا شباهتی به آن سروان توی ماشین نداشت. به زور به خانه آوردمش. با کلی خجالت و شرمندگی آمد. قرار شد هر دوشنبه بیاید.
اما آن روز چهارشنبه بود. دستان مادر قرمز بود. رنگ آلبالوهای بالای حوض. گفتم: «مامان آلبالو خوردی؟»
انگشتهایش را به هم مالید و گفت: «آقا شهاب یه یک ساعتی اینجا بودن. آلبالو چیدم.»
به گونه های سرخ مادرم خیره شدم و گفتم: «با من کار داشت؟»
سرش را پایین انداخت و گفت: «حالا بهت میگم.»
لب ها مادر هم قرمز بود. قرمز آلبالویی.

- «آره همون دسته قرمزه رو بدین لطفا»
- «دسته قرمزه بدیش اینه که اگه دستت رو ببری خون روی دسته خوب معلوم نمیشه.»
پول را می شمارم و به فروشنده می دهم. توی دلم می گویم: «خونی که این چاقو می ریزه، دنیا رو خبر می کنه.»

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

مجسمه

این خون چجوری پاک می‌شه؟‌ ای خدا! آخه پیری چرا مردی؟ اینقدر این خونه‌ات آت و آشغال داره که با یه هل سرت خورد به این مجسمه. اصلا مجسمه به این بزرگی به چه درد تو می‌خورد؟ تا دوساعت دیگه بی‌بی میاد واسه تمییز کردن خونه. چه غلطی بکنم؟ خدایا تو خودت شاهدی من اومده بودم باهاش حرف بزنم. بعد از اینهمه سال پیشکاری واسه بیست میلیون طناب دار افتاد دور گردنم. نه! دارم نمی‌زنن. زن و بچه‌اش آمریکا زندگی می‌کنن. حتما رضایت می‌دن. شلوارم چرا خیس شده؟

سراغ یخچال می‌روم و یک لیوان آب می‌ریزم. آب توی لیوان موج بر می‌دارد. مثل رعشه‌های زینب. دکتر گفت: «اگه زود‌تر درمانش نکنید دچار ضایعه مغزی می‌شه.»

 

می‌مردی بیست میلیون تومن به من می‌دادی که نمی‌ری. واسه تو که پول خورد بود. هرجا می‌شستی پز من رو می‌دادی. می‌گفتی: «این سیامک ده ساله پیشکار منه. حلال و حروم حالیشه.» قول دادی بریم محضر خونه و وکالت بدی تا بعد از مردنت این قصر مال من بشه. می‌خواستی دل زن و بچه ت رو بسوزونی. اما آدمایی مثل تو هزار سال عمر می‌کنن. نمی‌میرن. همه رو تو گور می‌کنن ولی صدای کلنگ قبر خودشون نمیاد. اه! کاش می‌شد از یکی بپرسم خون از روی فرش چجوری پاک می‌شه. گیرم خون هم پاک شد، این کوه گوشت رو کجا ببرم. آخه این چه حرفی بود به من زدی. من یه کلمه گفتم جای خونه قبل از مردنت یه پولی بده من این بچه رو نجاتش بدم. همینجوری آب دهنت بود که می‌پاشید تو صورتم: «بزغاله دهاتی! تا دو دفعه تعریفت رو کردم هار شدی؟» صد دفعه بهت گفتم به دختر من چیزی نگو. پای این طفل معصوم رو نکش وسط فحش و لیچارات. خدایا تو به دادم برس. تو که دیدی یقه من رو چسبیده بود و ول نمی‌کرد. من فقط زدم تخت سینه‌اش. لعنت به این مجسمه لعنتی.

 

یا اباالفضل! بی‌بی جیغ نکش. چرا تو اینقدر زود اومدی؟ وایسا. تو رو قسم به جدت وایسا. نرو بیرون. جیغ نزن. بی‌بی. مرجان خانم.... 
 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

چهل و هشت ساعت بعد

در کافی نت را پشت سرم می‌بندم. صدای تازه بالغ پسری می‌آمد: «لطفا در رو نبندید.»

در را که باز کردم پدر و مادر منتظرم بودند. زیر سیگاری پدر پر از ته سیگار بود. دود از کنار سبیل زرد رنگش به هوا می‌رفت. مادر مو‌هایش را مثل همیشه با کش پشت سرش جمع کرده بود. با خنده‌ای بلند گفتم: «قبول شدم. رتبه سی و نه رشته ریاضی.» اشک به چشمان مادر دوید. صورت مهربانش را روی صورتم گذاشت. پدر سیگاری دیگر روشن کرد و سراغ تلفن رفت.

تکیه می‌زنم به باجه زرد رنگ تلفن عمومی روبروی کافی نت. نمی‌دانم دیگر کسی از این وسیله استفاده می‌کند یا نه. چندتایی نفس عمیق می‌کشم و راه می‌افتم. یک تکه سنگ را آرام آرام با خودم جلو می‌برم. صورتم گرم می‌شود و مزه شوری را روی لب‌هایم احساس می‌کنم. گریه کار مرد است. اصلا مرد اگر گریه نکند می‌ترکد. کاغذ پرینت شده را توی دستم مچاله می‌کنم.

عمو کاغذ را بالای سرش گرفت. مثل همیشه با کت و شلوار و کراوات توی میهمانی حاضر شده بود. با صدای بلند و رسایش گفت: «رتبه دو رقمی کنکور. باعث افتخار خاندان. اولین مهندس نسل جدید.» قهقه‌اش سالن خانه را پر کرد. مادر همه را دعوت کرده بود.

توی کافی نت دختری نشسته است با چادر عربی و صورت پر از رنگ. می‌گویم: «ببخشید خانم یعنی چی که باید تا چهل و هشت ساعت دیگه به سازمان سنجش مراجعه کنم؟»
چشمان درشتش به من خیره می‌شود و خودش را جمع و جور می‌کند. جوابی نمی‌دهد. درخواست پرینت می‌کنم. مسئول آنجا کاغذ را به دستم می‌دهد و می‌گوید: «بهایی هستی؟»
با تعجب می‌پرسم: «چطور؟»

دو تا دستش را توی جیب‌هایش می‌کند و می‌گوید: «آخه تو پرینت نوشته بود تا چهل و هشت ساعت دیگه....»

 

پدر رو به مادر گفت: «نباید این دوستت رضوان رو دعوت می‌کردی. این شوهرش معلوم نیست چی کاره اس.»
مادر پوست میوه‌ها را توی سطل آشغال ریخت و گفت: «وا! هنوز یه ماه نشده عروسیشون دعوت بودیم. تو هم بیخودی به همه چی مشکوکیا.»
پدر پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: «کاش لااقل عکس این بها الله را از روی دیوار بر می‌داشتی.»

روی نیمکت پارک می‌نشینم. هوا خفه است. انگار سال‌ها پیر شده‌ام. به زحمت چندتایی نفس می‌کشم. باید چهل و هشت ساعت صبر کنم. فقط چهل و هشت ساعت.

 

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

روزگار

جلوی در اداره ماشین را پارک می‌کنم. روی دیوار پارچه بزرگی نصب کرده‌اند که با باد تکان می‌خورد.

جناب آقای حاج امیر افخمی

اکنون که به افتخار بازنشستگی نایل آمده‌اید، شایسته است از زحمات بی‌دریغ، مساعی ارزشمند و اهتمام ویژه جنابعالی....

در ماشین باز می‌شود. نگهبان اداره آخرین خوش خدمتی‌اش را هم انجام می‌دهد و حاج آقا گویان من را به سمت سالن تودیع می‌برد. جلوی در کت سورمه‌ای رنگم را مرتب می‌کنم و از بسته بودن دکمه بالای پیراهن سفید بی‌یقه‌ام مطمئن می‌شوم. در را باز می‌کنم. صدای همهمه دورم را می‌گیرد. هر کسی چیزی می‌گوید.

 

پیام با اعدام فله‌ای مخالف بود. داد می‌زد: «باید محاکمه می‌شدن. خیلی هاشون دوره زندانشون رو گذرونده بودن.»

از گوشه دیوار صدای محکمی فریاد می‌زند: «دار و دسته همین‌ها بودن که حمله کردن. اینام اگه بیرون بودن با عراقی‌ها همدست می‌شدن. اینا تروریستن.»

من رفتم روی دوش پیام و گفتم: «این بی‌عدالتیه. بیشترشون از توابین بودن.»

یک صدای زنانه گفت: «توبه گرگ مرگه.»

یک دفعه هوا از دود سفید پر شد. پیام من رو گذاشت روی زمین و به سمت در ورودی دانشگاه دویدیم. صدای مرگ بر منافق بیشتر از همه به گوش می‌رسید.

 

معاون اداره دست راستش را بالا برد و گفت: «برای سلامتی حاج آقا صلوات.»

یکساعتی حرف زدند. حکم بازنشستگی من را همراه یک لوح تقدیر توی دستم گذاشتند. سرپرست جدید اداره گفت: «با اینکه حاج آقا با بیست و پنج سال سابقه داشتن ولی به خاطر خدمات ارزنده شون با حقوق کامل بازنشسته شدن.»

با سرپرست جدید راهی اطاق کارم می‌شوم. پیراهن یقه دار رنگی به تن دارد و صورتش را تراشیده است. دستی به پشتش می‌زنم و می‌گویم: «این شکلی هیچوقت برات حکم ریاست نمیاد.»

خنده روی لب‌هایش پهن اش می‌ماسد و می‌گوید: «متوجه منظورتون نمی‌شم حاجی؟»

 

پدر سگرمه‌هایش را توی هم کرد و گفت: «دوبار از کار بیرونت کردن. شیش ماه هم دووم نیووردی. بیا و ایندفعه به حرف من گوش بده.»

- «اخه پدر من، کار کردن من چه ربطی به مدل مو و اندازه آستین لباسم داره؟»

- «من از این چیزا سر در نمیارم. همه آبرو و احترامم رو گذاشتم و رو انداختم به حاجی رضا. یه دوروز صورتت رو نزن. کت و شلوارم بپوش.»

- «من زیر بار حرف زور نمی‌رم.»

- «سنت داره از سن استخدام می‌گذره. تا حالا خودت بودی مهم نبود. الآن زن عقد کرده داری. فردا، پس فردا باید دست زنت رو بگیری ببری زیر یه سقف یا نه؟»

 

فرم‌ها، قرارداد‌ها و مهر شرکت را تحویل سرپرست جدید می‌دهم و می‌گویم: «راستی می‌تونم اسم شریفتون رو بپرسم.»

- «خواهش می‌کنم. سعادتی هستم. مهرداد سعادتی.»

 

پدر چندتایی سرفه کرد و گفت: «لیسانس مدیریت دارن.»

حاج رضا با انبوهی از ریش سرش را تکان داد و گفت: «اسم شریفتون؟»

قبل از آنکه من بگویم «امیر هوشنگ» پدر گفت: «کوچیک شما امیر هستن.»

 

به صورت سعادتی خیره می‌شوم. اول لبخند می‌زند و بعد کمی اطراف را نگاه می‌کند و دوباره به من خیره می‌شود و می‌گوید: «حاج آقا طوری شده؟»

دستی روی موهای پرپشت صورتم می‌کشم و می‌گویم: «می‌خواستم اگه ممکن باشه من رو یه نیم ساعت تنها بذارید تا یکسری وسایل شخصیم رو جمع کنم و با اطاقم خداحافظی کنم.»

دست راستش را روش چشمش می‌گذارد و از اطاق بیرون می‌رود. کشوی سمت راست را بیرون می‌کشم. عکس دو دخترم را از ته کشو بر می‌دارم. فرزانه و فاطمه روی تاب نشسته‌اند و برای من دست تکان می‌دهند.

فرزانه زود به دنیا آمد. ریه‌اش کامل نبود. کلافه بودم. یک سرماخوردگی کوچک برایش حکم مرگ را داشت. توی خواب خس خس می کرد. نفس کشیدنش مثل نیش مار توی گوشم صدا می داد. روزی که به دنیا آمد مادر گفت: «دختر روزی رو زیاد می‌کنه.» اما همراه فرزانه روزی نیامد. بعد از امضا آن کاغذ لعنتی بود که روزی‌ام بیشتر شد. ترفیع پشت ترفیع. خرج پشت خرج. امضا پشت امضا. توی دفتر حاج رضا نهار می‌خوردم. حاجی لیوان دوغش را سر کشید و گفت: «امیرجان قراره چند نفر رو معرفی کنیم برای حج عمره.»

همه توی اداره پست معاونت را تبریک می‌گفتند. حالا دیگر حاج آقا افخمی بودم.

احساس خفه گی می کنم. مادر می‌گفت: «فشار شب اول قبر اونقدر زیاده که شیری که از مادرت خوردی از بدنت بیرون می‌زنه.» بلند می‌شوم و کولر گازی را روشن می‌کنم. دست می‌کشم روی پیشانی‌ام. برآمدگی جای مهر را حس می‌کنم. داغ سرسپردگی‌ام را. مدرک دانشگاه را از روی دیوار بر می‌دارم. دستی روی آن می‌کشم. تصویرم را توی شیشه قابش می‌بینم. کنار عکس روی مدرکم.

 

روز فارغ التحصیلی یک حلقه سی و شش تایی عکس گرفتیم. با اساتید، هم کلاسی‌ها، کارمند‌ها. مسئول بسیج به سمتم آمد. به طرفش رفتم و با تمسخر گفتم: «اخوی بیا یه عکس یادگاری بگیریم.» توی چشمانم نگاه کرد و گفت: «یه بار جستی ملخک.» دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «من برای حق و عدالت جونم رو هم می‌دم.» صورتش را به صورتم چسباند و گفت: «هنوز گشنگی نکشیدی اخوی.»

 

مادر می‌گفت: «اون خونه اجاره‌ای رو پس بدین بیایید همینجا. یه کم گرد‌تر می‌خوابیم.»

پدر می‌گفت: «زن و شوهر جوون با یه بچه بیان تو این خونه یه خوابه. چیزا می‌گیا زن.»

 

حاج رضا روبرویم نشست و تسبیحش را گذاشت روی میز و گفت: «بچه جون تو مسئول این بخشی و انبار هم زیر دست توئه. منم که مدیرعامل اداره‌ام. تو امضا کن تحویل گرفتی، کاغذبازیاش با من.»

از روی صندلی بلند شدم و با صدای آرام گفتم: «آخه حاج آقا این دزدیه، مال بیت الماله. بعدش اگه گندش در بیاد چی؟»

حاجی دست‌هایش را روی شانه‌هایم گذاشت. فشارم داد روی صندلی و گفت: «من که پسر یکی یک دونه رفیق قدیمیم رو نمی‌فرستم پای چوبه دار. بعدشم اینکه اون زبونت رو گاز بگیر. این حق ماست. تازه میشه حقوق واقعیمون. یعنی تو با اینهمه تحصیلات نباید بچه‌ات تو یه بیمارستان خوب معالجه بشه.»

 

داخلی آبدارخانه را می‌گیرم و می‌گویم: «بابا سید واسه رییس سابق چایی میاری یا نه؟»

با دست‌های لرزانش سینی چای را روی میز می‌گذارد. لبخندی تحویلم می‌دهد و می‌رود. عاشق این نبات‌های کنار چایم.

 

از اداره بازرسی که آمدند هی نبات ریختم توی چای و خوردم. یادم نمی‌آمد مادر برای دل پیچه چای و نبات می‌داد یا برای دلشوره. اما آب از آب تکان نخورد. همه چیز درست بود. اسناد باهم می‌خواند. صاحب خانه شدم. مادر ‌گفت: «خدایا شکرت.» بیشتر نماز می‌خواند. پدر چیزی نمی‌گفت. رفتارش عجیب شده بود.

 

در کمد میزم را باز می‌کنم و سررسیدهای قدیمی را بر می‌دارم. روی یکی از سررسید‌ها آرم و نام شرکت سرخس حک شده است. بعد از سربازی آنجا مشغول به کار شدم. قطعات قلابی را برچسب می‌زدند و می‌فروختند. صدایم درآمد. شکایت کردم. عربده زدم. بیرونم کردند. از مجمع جهانی اهل بیت هم با یک تیپا بیرونم انداختند. حاضر نشدم ریش بگذارم و یقه‌ام را ببندم. هنوز داغ بودم. برای خودم ارزش قایل بودم. شخصیت داشتم. فقط گشنگی نکشیده بودم. تا آن روز نکشیده بودم. فرزانه که به دنیا آمد طعم گشنه گی هم آمد.

 

به منشی می‌گویم: «لطفا آقا سعادتی رو صدا کنید تشریف بیارن.»

در حال حرف زدن با تلفن وارد می‌شود. کلید گاو صندوق را تحویلش می‌دهم و رمزش را می‌گویم. بازش می‌کند. چشمم افتاد به خودکاری که دورش را با نخ تسبیح‌های رنگ و وارنگ بافته‌اند.

پیام را بیرون دانشگاه گرفتند. به جرم پخش شب نامه. چند ماه بعد آمد. برای تسویه حساب. این خودکار را از جیبش درآورد و گفت: «کاردستیه زندونه.» گفتم: «یادگاریه عزیزیه.» گفت: «بذار جیبت باشه. مراقب باش حق رو ناحق نکنه.»

بغلش کردم. زدم زیر گریه. نفسم خوب بالا نمی‌آمد. بیچاره فرزانه چی کشیده بود. سرم به دوران افتاد. زیر بغلم را گرفت. من را نشاند رو صندلی و گفت: «حاج آقا اینطوری نکنید. یه کم چایی نبات بخورید. فشارتون افتاده. بازنشستگی هم عالم خودش رو داره.»

خوب به چهره‌اش نگاه می کنم. بلند می شوم. خودکار بافته شده را توی جیبش می گذارم و بیرون می آیم.

 

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد