روزگار غلط
- سربند داوی که واسه بازی مچ اندازون بین صفدر هیبت و مرتض زیگیل تو بهت و حیرت همه بروبچ سر خط باخت دادن سرِ چالغوزی صفدر همه شبونه جمع شدیم تو اطاقک بالایی تراشکاری سهراب بُراده و گالن چهار لیتری عرق حق ادوین ارمنی و پیاله پیاله سر ریز کردیم تو خندق بلا،صفدر بس که ناله بود از باختش و کنف شدن جلوی دار و دسته این زیگیل که پیاله هر کی رو که کشیده بود کنار حروم خودش کرد و با حال خراب زد تو خیابون و از گُه شانسی اون روز دو تا پاسبون خفتش کردن و همونجور تلو تلو خورون کشوندنش تا لونه این عشق قُبّه ها،سرتَنگ تازه واردِ ناوارد اونجا هم نه گذاشته و نه ورداشته بی خبر از ارتباطات خوابونده تو گوش هیبت و اونم دهنش رو باز کرده و واسه مادر این جناب سَرتنگ داستان دراورده،حالا سرتنگ هم کرده تِش تو حلفدونی و می گه تا خبر از جای ساقی نده جاش همین جاس،نسنانس.
ما هم تموم شب تو خونه این ادوین بدبخت مشغول بیرون کشیدن خمره های کیشمیش و انار بودیم از زیر خاک و بردیمشون جای دیگه خاکشون کردیم که حروم نشن این حرومی ها محض احتیاط.
- بابا شما لوطی یا که همه درآمد تراشکاری و صافکاری و مکانیکی اون راسته رو خرج بچه یتیمای محل می کنین و هنوز مرشد زنگ و نزده تو گلریزون کیسه هاتون شُله و تو دسته عزاداری محرم سر صف هستید و قشون قشون خرج می دین و چشمتون هم از نگاه ناپاک به ناموس پاکه چرا این بساط قمار و شرب خمر رو کنار نمی ذارین.
- ببین جوجه فکلی،همه چی و با همه چی هِی هم نزن،گرفتن دست زمین خورده و ارادت به اربابمون حسین و رفتن زیر عَلم حضرت عبّاس دخلی به خلوت ما نداره،ما که آزارمون جز به آزاررسون نمی رسه خودمون می دونیم و حیدر کرّار،حسابمون با اونه.
- خوب حالا اومدین سراغ منِ جوجه فکلی که چه کنم براتون.
- گفتن شوما تو دانشگاه درس قانون خوندین و بالا سر دَرِ خونتون زدین پایه یک دادگستری و از این صوبتا،گفتیم شاید شوما بتونین یه کاری واسه ما بکنین،آخه من صفدر رو میشناسم،پیچ و مهره دهنش رو هر روز صُب به صُب آچار کشی می کنه و ساقی فروشی تو بساطش نیست،البت گفتم که محض احتیاط ما همه چی رو جمع کردیم،این سرتنگ هم که ول کن معامله نیس.
- معلومه که ول کن نیست،قمار و بد مستی و بعدشم فحش ناموس به سرهنگ مملکت،می خوای روشو ببوسه و با سلام و صلوات و قربونی راهیش کنه تو محل و واسش حلقه گل سفارش بده.
- من نمی دونم چیکار می کنه،گفتم شوما که گذرت زیاد میفته به آژان خونه و با این کلانتری چیا دَم خوری پیغوم ما رو بهش برسونی و بگی از رو انصاف مبلغ شیتیل رو اعلامیه کنه و خلاص وگرنه شبی،نصفه شبی،دَم صُبی تنهایی سر کوچه شاهرخی بچه ها یخه ش می کنن و سیبیلاشو دود می دن.
- آخه باباجون من ناسلامتی وکیلم،این سرهنگ اگه اهل رشوه هم باشه جلوی من بروز نمی ده و اگه از تهدید هم بترسه باز جلوی من خودش رو ضایع نمی کنه.
- زَت زیاد وکیل الدوله،تو فقط حواست باشه اینجا هر چی شنیدی نشنیدی،خودم حلّش می کنم جوجه فکلی.
-------------------------------------
- خوب چجوری این صفدر هیبت رو بدون خبر فروشی از اون تو کشیدین بیرون.
- هیچی آقای وکالت،یه گالن مخمرجات ارمنیِ حق ورداشتم و صاف رفتم کلانتری و بی سلام و اجازت رفتم تو اطاق سرتنگ،سرش رو بالا اورد و گفت فرمایش،گفتم ساقی صفدرم و اینم جنسش،کتباً خدمتتون.
نسناس از ویسکی خوری خسته شده بود با او همه تریپ عبادتش و دنبال ساقی می گشت واسه شبای خودش.یه تعهد محضری گرفتن و خلاص.
حالا یه کاره پا نشی بری قانون بازی در بیاری و بخوای حالشونو بگیریا.
- دلت خوشه لوطی،این روزا هیچکی اونی نیست که می بینی،کلاه مخملی عیار تیغ زن شده تو پس کوچه ها و مرشد زورخونه عَملی،آژان قمار باز شده و بازرس دست کج،قاضی شیتیل بگیره و سیّد نوزول خور،بی سواد درس می ده و قلتشن وعظ،خر تو خری خلاصه لوطی،روزگار غلطی شده سالار.
عاشقان از گوٍَن دشت عطش تاق ترند
ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند
دوره آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچه آیینه بداخلاق ترند
واعظا موعظه بگذار که وعاظ عزیز
به تقلای گناه از همه مشتاق ترند
راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر
این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟
پسران و پدران بی خبر از حال هم اند
روز محشر پدران از پسران عاق ترند
بعد از این نام من و گوشه گمنامیها
که غریبان جهان شهره آفاق ترند
علیرضا قزوه

برای دخترک : ترک عادت
نگران نباش
خانجون با اون صورت چروکیده پر از سادگیش همیشه نگران بچه ها بود،وقتی می خواستن پا به این دنیای خاکی بذارن دور می چرخید و زیر لب قرآن می خوند و فوت می کرد و مُشت مُشت اسپند می ریخت تو اسپنددونش که مبادا آل زائو رو ببره و یا چشم زخم یکی بچه رو شَل و کور کنه.خرافاتی نبود اما این چیزا رفته بود تو وجودش که همینش هم قشنگ بود.می گفتم خانجون اینایی که پشت در جمع شدن و منتظرن بی بی سیّده بچه رو از شیکم دختر خانعمو بکشه بیرون فامیلن،اینا که چشم نمی زنن هم خون خودشون رو،همونجوری که هراسون فوت می کرد به دور و برش می گفت همیشه چشم زدن مال نظر بد نیست که،بعضی وقتا از دوست داشتن زیاده که یکی،یکی رو چشم می زنه.عمه خانم استاد تخم مرغ شکونی بود برای رفع چشم زخم،دو تا سکه سر و ته تخم مرغ می ذاشت و اجداد و اقوام و آشنایان و یکی یکی اسم می برد تا ... .
بزرگتر که شدیم و می رفتیم تو کوچه های تنگ و باریک که یه جوی آب هم وسطش رد می شد و مشغول بازی می شدیم و و اسه بالابلندی و فرار از دست گرگ تیر چراغ برق سیمانی رو می رفتیم بالا و واسه قایم باشک قایم می شدیم پشت اونی که چشم گذاشته و تا شمردنش تموم می شد سُک سُک می کردیم باز خانجون تا صدای اذون ظهر بلند می شد همه رو صدا می کرد،می گفت جهودها سر ظهر میان و بچه مسلمونا رو می دزدن،بیچاره این جهودها که روحشون هم خبر از دلهره های خانجون نداشت.
بازهم بزرگتر شدیم و شروع کردیم به خوندن کتاب و یومیه و بحث و درس و بازهم خانجون زیر لب قرآن می خوند و صلوات می فرستاد و هی می گفت حاج مرتضی می گه با این کتابا بچه ها توده ای شدن و کافر و بی خدا،تو رو به خدا این کتابا که از اون کتابا نیستن،یه تُک پا دم غروبی برید کتاباتونو نشون حاج مرتضی بدین که یهویی از این کتابای نجس نباشن.
خانجون رفت و بوی یاس و تسبیح عقیق و چارقد سفید و لبخندهای گرمش رو با خودش برد،ما رو هم نه آل برد و نه جهود دزدید و نه چشم بد زخممون زد و نه توده ای شدیم ولی هنوز انگار بیشتر کتابها نجس اند و برای خوندنشون باید رفت پیش حاج مرتضی و هماهنگ کرد.
باز گلی به جمال قبلی ها که کتاب رفع مجوز می کردند و تقطیع،این حاجی های جدید کل بساط ناشر را می فرستند آنجا که عرب نی انداخت و با نگاه به زندگی نویسنده کتابهایش را ضاله می نامند نه محتوایش.
جای نقد و پاسخ ممنوع می کنند و صد افسوس که نمی دانند بشریت از زمان آدم و حوا تا نام ممنوعه می آمد حریص تر می شد و هبوط آدمیت از میوه ممنوعه آغاز شد.کاش جای بستن و ممنوع کردن آنهم در این زمانه همه چیز الکترونیکی دلیل می آوردند و شرح بر ردّش می نگاشتند تا اگر بی ربط نوشته بودند اهل غیر فن هم می فهمید اما چون حکم نجسی دادند باید کل بساط را خاکمال کرد ظاهراً.
پس بی گمان، باید جهان جای بدی باشد
وقتی خدا زندانی هر معبدی باشد
گلدسته ها در آسمان و ما زمینگیریم
نگذار جای با تو بودن ، مرقدی باشد
در انحنای کفر و ایمان معتکف هستیم
هرچند عرفان، خط صاف و ممتدی باشد
پیوندهای سست ما در بیم تخریب اند
وقتی مسلمان بودن ما اشهدی باشد
مستکبریم و با تو و دنیا گلاویزیم
ای کاش درد ما فقط نابخردی باشد
نسیم پریشان
![]()
یک گلوله توپ فسقلی
- در طالع ما انگار یک روز خوش کامل ننگاشته اند این کاتبین آسمانی،تا می آید کمی کبکمان خروس بخوان. به حتم جایی چیزی خراب می شود که حالمان را بگیرد.وسط بساط بزم سیم تار پاره می شود و میان بساط نقل پرده آتش می گیرد،تا می آییم روابط با همسایگان بهتر کنیم و با کمی خرج از خزانه مملکتمان ممالیک فرنگ را با خود هم آوا نماییم صدا از رعیت بر می خیزد و اعتراض این جماعت دارالفنونی بلند می شود و خلاصه کل نفوس دُم در می آورند،تا کمی دُم این بیشعورها را می چینیم و داخل مملکت خود را با انواع حِیل و پولتیک آرام می کنیم صدای فرنگی ها در می آید و رعیت فرنگ بیرق اعتراض بلند می کنند.
ما نمی دانیم آخر چه جور شاهنشاهی هستیم که نه حق آمد و شد بی دردسر با اینگلیز و آمریک و فرانس را داریم نه حق بریدن حلق جماعت زبان دراز خودمان را.
ما در کودکی تاریخ دان داشتین و برایمان از سرگذشت شاهان با جبروت مملکتمان سخن می راند و می شنیدیم که همگی هر غلطی که می خواستند می کردند آب هم از آب تکان نمی خورد،مملکت می فروختند و مالیت می گرفتند و سر آخر رعیت با میل و رغبت چوب و فلک هم می خوردند،هر چه می کشیم از دست این مک لوهان مادر به خطای اجنبیست که اصلاً نمی دانم مال کدام خراب شده است،ولد زنا برداشت جهان را کرد دهکده و حال ما در حرمسرا آروغ هم که می زنیم روس و عثمانی مطلع می شوند،حتی تخم نمی کنیم در تنهاییمان برای خودمان هم شکلک در آوریم.
قرمساق ها خودشان انگشت در هر سوراخی می کنند و قلدری می کنند و صدا از کسی در نمی آید آنوقت ما نمی توانیم دو تا گلوله توپ فسقلی برای خودمان بسازیم که شب های عید دَر کنیم،مدام آسمان و ریسمان می بافند و تهدیدمان می کنند.این لشگر سواره نظام ما هم که فقط نان خور برایمان تراشیده و شکم گنده کرده اند،ابهت و شوکتشان فکر کنیم فقط خودمان را می ترساند و بس.
شاهنشاهی که به ما رسید آسمان تپید.
- قربانت گردم جان نثار خیال می کنم که آن معلمین تاریخ دان شما از ترس پدر بزرگوارتان جرئت نکرده اند تا تاریخ را تا انتها برایتان نقل کنند،تمام شاهنشاه های قبل از شما هم سر سالم به گور نبرده اند،گاه در همین سرا کشته شده اند و گاه در تبعید ریق رحمت را سر کشیده اند،اگر تاریخ را خودتان زحمت می کشیدید و تا انتهایش مطالعه .....
- برای من خطابه می خوانی پدر سگ،بدهم آن بیلبیلکت را بِبُرند وصله ناجور،برای من خط و نشان می کشی هرجایی ....
- حقیر را بیش از این چوبکاری نفرمایید حضرت اجل،بنده کم عقل پنداشتم که فدوی را لایق دردِدل دانسته اید خواستم خدمتی کنم ورنه خانه زاد عمریست که در حال خوش خدمتی هستم و دستمال کشی.به نظر این بی مقدار شما اصلا و ابدا به خیال مبارکتان بد راه ندهید،به همت و شکوه و شمشیرزنان لشگر سواره نظامتان در زمانی نه چندان دور و پس از ساختن آن گلوله توپ های فسقلی هم عمال خارجی را طوری ادب می کنیم که سر بر آستانتان سایند و هم رعیت گوسپند صفت را جوری تادیب می کنیم که جای پای شما و فرزندانتان را توتیای چشم کنند.بنده حقیر این موی را در آسیاب سپید نکرده ام و به شما اطمینان می دهم که روزهایی بس خوش به انتظار شماست.
- هان!اینگونه بهتر شد،حال که شما مشاورین اعظم ما اینقدر به شیوه حکومت داری ما ایمان دارید خیالمان راحت تر شد.بگویید بیایند کمی برایمان بنوازند.
- مطربین را فرا بخوانید تا بنوازند برای شادی دل این صاحب سرا و هم برویم قِرانی در جیب این مورخ بگذاریم تا نام ما را از این بخش تاریخ خط بزند که خجل نگردیم در چشم فرزندانمان و آبریمان نرود پیش آیندگان.
چون مرغ به طمع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بود
بی بند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش از اینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله کار خویش گیرم
سعدی
برای دخترک : پینکی
نشست با دول فخیمه
روزهای سختی است جناب اشرف الدوله این روزها،از یک سو هزینه ها سر به فلک نهاده و دیگر ما مواجب بگیران دولت هم توان خرید مایحتاج حرمسرا را نداریم با این قیمت گوشت و مرغ بماند وضع کارگر جماعت و از سوی دیگر این دول انگلیز و فرانس فشار می آورند به ما مدام.
اینها همه علائم آخرالزمان است دیگر.قرار ملاقاتی گذاشته ایم با صدراعظم ممالک دیگر در ایستانبول تا از برکات این آتاتورک های زبان نفهم شاید با این دول به نتایج بهتری رسیم و احوالاتمان نیکو گردد،این دولت جدید تازه به میدان آمده ینگه دنیا هم کم آزار نمی رساند،حرف های صد من یک غاز می زند و می گوید باید آژان بفرستد جهت تفتیش مملکت،آخر مگر ما خودمان شاهنشاه و رئیس نظمیه نداریم که می خواهند انگشت در ماتحتمان کنند،تهمت بیجا می زنند و می گویند داریم کرور کرور خرج ساخت ابزار راهزنی می کنیم بی شرف ها.
گفتیم برای رفاه حال حرمسراهایمان کمی سر به یوغ فضولی هایشان نهیم ولی مانده ایم جواب رعیت را چه دهیم بعد از این همه سال قمپز در کردن. حالمان از این دموکراسی بازی ها به هم می خورد،این هم پولتیک جدیدشان است.می گوییم بیایید مثل چندتا مرد دور هم بنشینیم و مانند شاه شهید یک ترکمنچای امضا کنیم و برود پی کارش شما هم صدایش را در نیاورید ما هم می گوییم همه دول سر تعظیم فرود آوردند به عدالت و مهرورزی ما و ناچار شدند ترکمنچایی دیگر بپذیرند و مفادش هم محرمانه بماند قرتی بازی در می آورند و می گویند بی خاله زنکی نمی شود و حتما در یومیه فردا چاپ می شود و عکاس باشی هم می آورند و اسم این دلقک بازی را اطلاع رسانی نهاده اند.وامانده ایم در کار خود.
دستور داده اند به چند تن از علما که خواب ائمه ای ،امام زاده ای، مرد سبزپوشی چیزی ببینند که فرمان روابط حسنه با این بی ایمانهای منحوس بدهند تا ما با سری بلند جلوی این رعیت جماعت قرارداد امضا کنیم و برگردیم پی زندگی خود.
دعایمان کنید خلاصه جناب اشرف.
آنگونه خسته ام که لبم وا نمی شود
وین کوه غصه در غزلم جا نمی شود
آهنگ غم نشسته به نتهای تار دل
بر زخمه های... می زنم و فا نمی شود
بیهوده دست خود به سر دل نمی کشم
رفع خراش آینه با ها نمی شود
سودای خام پخته شدن در تنور دل
با خود کشیده دست مرا تا...نمی شود
سر برده ام به رسم بلی در بلا به زیر
اینجا جواب مسئله با لا نمی شود
پر گشته باغ چشم من از خواب رنگی و
هرگز به سرخی گل رویا نمی شود
زینجا عذاب برزخ دنیا چشیده ام
تا محشری دو باره که بر پا نمی شود|
من از کسی گلایه ندارم که از ازل
بنوشته اند بخت مرا با نمی شود
گفتم دو خط غزل بنویسم ولی چه سود؟
با این گلایه ها که دلم وا نمی شود
از وبلاگ دنیای شیرین من

برای دخترک : ماهی شناگر
به یاد ماندنی های شبانه : 134
سفرنامه یزد






در این میونه هوا رفت بُنگِ غُمبَسّی
ز اشکِ دیده اگر جَعده جوده شد غم نیس
بَچای مَحلَه میُفتن تو گِل تَلَپَّسی
شبی تو پُشت و پَسَل پیک تو پاش در آوُردم
یَهُو گُذاش تو کُپُم بیخیال شَرپَسّی
او روز که پشت دِرَخ هادِرِش شدم خَش بود
مِجِس هوا و میُفتید تو حُوض دَمبَسّی
سَرُک کشیدم و وَرجِسّ و زد تو پوزُم و رَف
هنوز تو جُفت گوشامه صدای تَرپَسّی
زبار عشق تولَت رَف اِسبُل و جِگرُم
شِکِست گُردَه و کِفتُم ز درد دَرغَسّی
جلالی بسکیکه سَرت و ساآره لَهچَه یزد
دَرِش بذار که بناس طاق خرابشه هَوّوسی

← صفحه بعد
نظرات ()

