درد دل های شبانه

گاهی در شبانه هایی پر سکوت دلم میگرفت و مي گشتم پی گوشی برای دردلي و ناگهان اینجا را یافتم و از آن روز بسته به درددل های این دل تنگ سرکی به این دکان می کشم و کرکره ای بالا می دهم تا دل آسوده کنم

 

می خواهم بالا بیاورم. عق بزنم به همه چیز. تمام معده ام توی گلویم گیر کرده است. نمی دانم مال زهرماریست که دیشب خورده ام یا برای حرفهاییست که صبح شنیده ام. آنقدر توی گوشم خواندند که برای بهتر نوشتن به  دیالوگ های اطراف خوب گوش بده. یادداشت کن. به خاطر بسپار که شده ام مثل زن های چادر به کمر فضول که فالگوش توی راهرو آپارتمان منتظر شنیدن صدا هستند. سر پیچ کوچه ام که صدای زنی را می شنوم: "من دیگه تحمل ندارم نقش خائن رو بازی کنم. حس بدیه که دارم به زنت خیانت می کنم. زودتر زنت رو طلاق بده. " سرجایم می مانم. دود سیگار از کنار دیوار می آید: "من زنم رو دوست دارم. عاشقشم. نمی تونم. بچه م رو چیکار کنم."
- "من خودم واسه بچه ت مادری می کنم."
دیگر از طاقت من خارج است. راه می افتم. دخترکی شاید بیست و دوساله. موهای طلایی اش از زیر روسری قرمز رنگش بیرون ریخته است. رنگ قرمز روی لب ها و کیف و کفشش خود نمایی می کند. مرد با موهای جوگندمی و ریش چندروزه اش همانطور که دود می کند به من زل می زند: "چیه داداش؟ مسافرم دلم می خواد سیگار بکشم." با عصبانیت می آید به سمت من. می خواهم بگویم دارم تصویرشان را به ذهنم می سپارم. می خواهم بگویم برای شخصیت پردازی لازم است. می گویم: "نه آقا من چاکرتم. به من چه مربوطه؟ شما اصلا وسط خیابون قبل از افطار کباب باد بزن. یه لحظه با یکی از دوستای قدیمیم اشتباه گرفتمتون."
خیابان را رد می شوم می نشینم رو نیمکت رنگ رو رفته پارک. حالم بهم می خورد از زنهایی که وارد زندگی آدمها می شوند و بعد هم طاقت زن دیگری را ندارند. حالم بهم می خورد از مردهایی که عادت را با عشق اشتباه گرفته اند. حالم بهم می خورد از حکومتی که با تفکیک جنسیتی از کودکی تمام زندگی مان را لجن مال کرده است. عشق هایی که از روی هوس است. دوستت دارم هایی که بعد از ارضا شدن دیگر حوصله را سر می برد. دخترهایی که هنوز نمی دانند دلبستن های آنی تا توی رختخواب ادامه خواهد یافت و خلاص. فکر می کنند با نشان دادن بدنشان محبتشان را نشان می دهند. پسرهایی که برای هوس و اضافه کردن به خاطرات سکسی خودشان از ترفند عشق استفاده می کنند. ازدواجهایی که با رویه زیبای عاشقی شروع می شود و درونمایه اش چیزی جز شهوت سرکوب شده نیست. بلند می شوم و شلوارم را می تکانم. از چه؟ نمی دانم. باید روحم را بتکانم. باید جامعه را بتکانیم از اینهمه رنگ و ریا و عادت. 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

برای مخاطب های آشنا

یک عمارت قدیمی، حیاطی یزرگ با حوضی در میان. دور تا دورش حجره هایی با سقف های گنبدی گلی، در های چوبی آبی رنگ، درهایی که با سرو صدا و جرق جرق طاق جفت می شوند. ورودی خانه راهرو دراز و باریکیست. غروب یک روز تابستان است. مثل همین روزها. هوای خفه کویر بدون باد جهنم می شود. حیاط را آب می پاشم. با آب حوض کاشیکاری شده. بوی نم و کاهگل بلند می شود. روی سکوی جلوی اطاق می نشینم. سیگاری روشن می کنم. چراغ بالای سرم با فرو رفتن خورشید پر از حشره می شود. چشم به در مانده ام. مانده ام که بیایید. چقدر دلم دیدار دوباره تان را می خواهد. صدای تار می آید. صدایی آشنا. صدای علی قربون. ناگهان چشم انداز روبرویم سبزه زاری می شود. پر از چادرهای رنگارنگ. پر از مسافر. بچه ها یکی یکی پیدایشان می شود. بهنام اول از همه تو می آیی. به همراه سارا. پر از خنده. در دستت کیسه ایست پر از چیپس و تنقلات. بعد هادی آمد. با ماشین جدید نارنجی اش که پرواز هم می کرد. گوشه حیاط فریدون را می بینم با عهد و عیالش. ریش پرفسوری پرپشتش داشت از ته دل می خندید. خواهرم از توی اطاق صدایمان می کند. همگی به داخل اطاق رفتیم. در را از پشت قفل کردم. اطاق فراخ شده بود. قد یک خانه. دارا گوشه ای داشت نماز می خواند. هدی نشسته بود. مهدی زمانی هم بود. مهدی شهراسبی هم بود. قرار بود امید و جواد هم از شمال برسند. اکبر بیرون مانده بود تا سیگارش را بکشد. همه بودند و بسیاری دیگر که نمی شناختمشان. ولی همگی آشنا بودند. حرف می زدیم. بحث می کردیم. می خندیدم. یادم آمد کاری دارم. هادی مرا تا مترو رساند. کارم طول کشید. از خواب پریدم. تنها دو ساعت خوابیده بودم. اما دیگر خوابم نبرد. سرحال بودم. از دیدار. از حس خوب باهم بودن. پنج صبح بود. آهنگی از مرضیه گذاشتم. همانجا خوابم برد. دیگر خوابی ندیدم. چقدر دلم برای همه تان تنگ شده است.

خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

                                            سهراب سپهری

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

خواب

- "نمی خوای بیدارشی؟ ده دقیقه اس داره ساعتت زنگ می خوره. می خوای زنگ بزن مرخصی بگیر."
صدای شیوا است. به زور از جایم بلند می شوم. چقدر خوابم می آید. خودم را تا دستشویی می کشانم. سرم را زیر شیر آب می گیرم. سر بی مو این حسن را هم دارد. توی آینه به ریش نتراشیده ام نگاه می کنم. نه حال اصلاح دارم و نه وقتش را. در دستشویی را باز می کنم. شیوا جلویم ایستاده و موهای فرفری و طلایی اش رو به آسمان است. انگار خورشید است. خنده ام می گیرد. شیوا می گوید: "هی بهت گفتم بگیر بخواب به گوشت نرفت."
- "آخه باورم نمی شد. منتظر بودم رای تهران و شهرهای بزرگ رو هم اعلام کنن تا این یارو دوباره رییس جمهور نشه."
- "کی می خوای دست از این خوش خیالیت برداری؟ من رو برداشتی و زورکی بردی رای دادم. معلوم بود این از قبل رییس جمهوره."
حال و حوصله بحث ندارم. قصه اینکه رای دادن تنها راه باقیمانده برای رسیدن به دموکراسی است و ... .
- "نمی دونم چی بگم. فعلا بذار برم سرکار، شب میام باهم حرف می زنیم."
یک لایه کره می مالم روی نان و کمی هم عسل رویش می ریزم. صدای قل قل چایی ساز قطع می شود. شیوا با دو لیوان نسکافه می آید. هم لباس می پوشم و هم صبحانه می خورم. روی گندمگون شیوا را می بوسم و با آسانسور به پارکینگ می روم. هنوز مست خوابم. ماشین را روشن می کنم. بهت زده ام. نمی خواهم باور کنم بعد از آنهمه خوشحالی و امید دوباره همه چیز سر جای اولش برگردد. همانجایی که بود. خواب امانم را بریده است. شاید هم دلم می خواست خواب باشم. وارد اتوبان همت می شوم. باید تا شرق تهران برانم. شیشه ماشین را پایین می دهم تا خوابم نبرد. نسیم ملایمی به صورتم می خورد. کمی خنک می شوم. با محمد و امین و زهرا و ریحانه و عباس پاهایمان را کرده ایم توی حوض خانه ننه طلعت. چندتایی ماهی قرمز از لای پاهای مان رد می شوند. همین دلخوشی های کوچک خنده هایمان را به آسمان می برد. عاشق این روزهای جمعه هستم. همه خانه ننه جمع می شوند. بزرگترها توی تراس نشسته اند و گپ می زنند. ما هم توی حیاط برای خودمان وول می خوریم. پدر داد می زند: "رضا بسه دیگه، اینقدر این زغال ها رو می چرخونی تا تموم میشن." عمو رضا می گوید: "شما کا رو سپردی دست اینکارش. صبر داشته باش دیگه آخه." عمه رو به من می گوید: "میلاد جان عمه فدات شه با پات اون هندونه رو هل بده بره وسط حوض."
ننه طلعت عشق بود. پر از محبت. بی ریا. مهربانی بی اندازه و یکطرفه. موقع رفتن صف می کشیدیم. ننه در کمد چوبی را باز می کرد و از توی پاکت های مرتب چیده شده اش توی مشتمان نخود و کشمش و بادام می ریخت. همیشه چارقد سفید به سر داشت و مدام با سنجاق قفلی زیر گلویش ور می رفت.
توی ماشین پدر خوابم برده است. پدر صدایم می کند: "بیدار شو. رسیدیم مدرسه ت. پاشو برو تو تا منم برم به کارم برسم."
- "بابا شما هم باهام بیایید تو. چون دیر اومدم دعوام می کنن."
- "بهشون بگو خواب موندی و به سرویس نرسیدی."
- "نه بابا. شما هم بیا. من می ترسم."
می ترسیدم. هیچوقت سوار دوچرخه با دوچرخ نشده بودم. همیشه چهارچرخ بود. تازگی ها پدر یکی از چرخ های کمکی را باز کرده بود و سه چرخ شده بود. با پدر و مادر و خواهرم رفتیم پارک. از این پارک چیتگر متنفر بودم و پدر هم راه به راه ما را می آورد چیتگر. همه اش کاج بود کاج و بدون ویسله بازی. پدر دوچرخه را از صندوق بیرون آورد و گفت: "بشین راه ببرش. خجالت بکش. دیگه کلاس سومی."
- "می خورم زمین. مطمئنم."
- "باید بخوری زمین تا یاد بگیری."
خوردم زمین تا یاد گرفتم. یاد گرفتم که می شود با دو چرخ لذت برد. همراه باد سفر کرد. به محله های دیگر سرک کشید. امیر یک یاماهای چهار فنره داشت. نهایت آرزوهایم بود. ظهرهای تابستان مادر زنبیل قرمز رنگش را آویزان دسته دوچرخه می کرد و راهی نانوایی لواشی می شدیم. ظهرها خلوت تر بود. با بچه های محل می رفتیم. یکساعتی صف می ایستادیم. آن وسط شاطر کار را تعطیل می کرد و با میله فلزی از توی تنور نان کتری سیاه شده اش را بیرون می کشید و چای می نوشیدند. بیست تا بیشتر هم نان نمی دادند. موقع رفتن رهوار می رفتیم اما موقع برگشت فرمان دوچرخه به سمت زنبیل کج می شد. مادر داد زد: "بازم که این نونا خمیر شدن." مادر داد زد: "میلاد بیا تو و برو تو زیرزمین. آژیر قرمزه." موشک باران که شروع شد مدرسه ها تعطیل شد. توی تلویزیون درس می خواندیم. می گفتند جنت آباد توی نقشه عراقی ها نیست. همه خانه ما جمع شدند. عمو رضا تلویزیون رنگی خودشان را هم آورد. ننه طلعت می ترسید. به ما بد نمی گذشت. برای ننه توی پارکینگ یک اطاق درست کردند. پای دویدن نداشت. پیرزن آنقدر ترسید تا سکته کرد. سکته مغزی. مهدی هم با خط درشت روی پلاکاردش نوشته بود: "سکته مغزی اصولگرایان." وسط دانشگاه ایستاده بود و آن را به گردنش آویزان کرده بود. قد دومتری اش از تمام دانشگاه معلوم بود. همه جمع شده بودیم و خوشحال بودیم. خاتمی بازی را برده بود. صحبت از جامعه مدنی بود و آزادی بیان و حقوق شهروندی. صحبت از دادن جان بود برای شنیدن حرف مخالف. حرف های نو. حرف های زیبا. حرف های پر زرق و برق. صدا از بسیج دانشگاه در نمی آمد. ولی تب تند زود به عرق نشست. از مدرسه که می آمدم پدر من را می برد به کلاس قرآن، نماز جماعت، کتابخانه مسجد. مسئول کتابخانه شدم. مسئول خرید. یک روز بسیج همه کتابها را جمع کرد. گفت: "کفر و زندقه است." آقای عبادی روزنامه دیواری من را به دیوار نزد. گفت: "تیترش مشکل دارد. واکمن فضای خصوصی یعنی چه؟" دیگر به مسجد نرفتم. پدر برای سوالهایم جواب نداشت. موهایش داشتند سفید می شدند. سرباز شدم. شیوا را دیدم. توی لباس عروسی می درخشید. چقدر سریع اتفاق افتاد. جامعه مدنی شد مدینه النبی. مهاجرانی سرنگون شد. روزنامه ها توقیف شدند. کوی دانشگاه را به آتش کشیدند. بچه ها یکی کی غیبشان زد. انتخابات شوراها را تحریم کردند. احمدی نژاد رییس جمهور شد. همه چیز خراب شد. جلوی در دانشگاه برای دور دوم خاتمی تبلیغ می کردیم. ورود به دانشگاه برای تبلیغ ممنوع بود. پوستر های حزب مشارکت را جلوی در  توی ماشین رییس داشگاه ریختیم. هنوز اندک هوایی برای نفس کشیدن بود. بارقه امید. حرف های قلمبه سلمبه می زدیم. معنی بعضی هایش را اصلا نمی دانستیم. هنوز نوری بود. گارد حمله کرد. ضربه محکمی خورد توی سرم. حالا می شد راحت بخوابم. خوابی بدون دغدغه. بدون فکر. بدون ترس. چشمان را باز می کنم. شیوا دستم را گرفته است. تصویرش تار و روشن می شود.
- "چی شده شیوا؟"
- "تو اتوبان تصادف کردی. خوابت برده و رفتی تو گارد وسط خیابون. خدا بهمون رحم کرده."
دوباره می خوابم. تنها کاری که از دستم بر می آید. یا شاید حوصله کار دیگری را ندارم. توی خواب هم خوابیده ام. وسط دانشگاه همگی باهم خوابیده ایم. خواب و خواب و خواب.
 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :

هرزه

صدای زنگ موبایلم بلند شد. توی رختخواب جا به جا شدم. در حال خواب و بیداری با کف دست کورمال کورمال دنبال گوشی گشتم. روز جمعه برای چه من ساعت زنگ گذاشتم؟ گوشی را پیدا کردم. زنگ گوشی نیست. نام مادرم روی صفحه گوشی نقش بسته است. ساعت هفت و نیم صبح است. نرگس با چشمان پف کرده می گوید: "چرا جواب نمی دی، الان بچه بیدار می شه." تازه به خودم آمدم. دکمه سبز گوشی را فشار دادم و خواب آلوده گفتم: "بفرمایید." صدای هق هق مادر است که می آید. خیالم راحت می شود که برای خودش اتفاقی نیفتاده است. پدر را هم که سال پیش به خاک سپردیم. آن روز هم جمعه صبح بود. مادر فقط زار می زند و یک سری کلمات نامفهوم از دهانش خارج می شود. می گویم: "مامان دایی نعمت طوری شده؟" میان ضجه و ناله فقط می فهمم که می گوید: "حسام، مادر، خودت رو برسون جیگرم سوخت."

- "مامان آخه یه کلمه بگو چی شده؟"
نرگس مدام با اشاره سر و صورت چیزهایی می پرسد. بعد از اینهمه سال هنوز پوست سفیدش هوس انگیز است. مادر هم جواب درست نمی دهد. کلافه شدم. خون به مغزم نرسید. سر نرگش داد زدم. آرام می گیرد و فرنوش ونگ ونگ اش به آسمان می رود. مادر ول کن نیست. صدای هاله است. گوشی را گرفته و مویه می کند: "داداش بیا که حسن رفت."
- "حسن رفت. حسن دیگه کیه؟"
- "داداش بیا که بی داداش شدی."
روی تخت دراز می کشم. دوست دارم فکر کنم این دو دقیقه خواب بوده. چشمانم را می بندم. آسمان فیروزه ای شد. چقدر این رنگ  به نرگس می آید. بازویم را فشا رداد: "حسام چی شده؟ جون به لب شدم."
- "حسن مرده!"
- "چرااا؟"
- "نمی دونم"
تمام بدنم لخت شده است. حس خوبی ندارم. حس گناه. پر از دلشوره ام. نمی خواهم از جایم بلند شوم. دلم می خواهد گریه کنم و نمی شود. نرگس دوباره می آید. چشمان میشی اش پر از اشک است. از جا بلند می شوم و توی دستشویی آبی به صورتم می زنم. در آینه به صورت خود خیره می شوم. هیچ شباهتی به هم نداشتیم. من موهای لخت و چشمان سیاه دارم و حسن موهایش مجعد بود و چشمانش زاغ. زاغول صدایش می کردند. او می خندید و من دست به یقه می شدم. خیلی که عصبانی می شد لب پایینی خودش را گاز می گرفت. عادتی که هیچوقت ترک نکرد. موهای روی شقیقه ام دارد سفید می شود. یک لیوان شیر هورت می کشم. کلید ماشین را بر می دارم. "تو سر فرصت بچه رو آماده کن، واسه دو سه روزم لباس بردار و زنگ بزن آژانس." از رانندگی متنفرم. فکر اینکه با این حال باید چهل کیلومتر هم رانندگی کنم عذابم می دهد. ترجیح می دهم کل دنیا را پیاده گز کنم. در حال بستن بند کفشهایم هستم که صدای نرگس می آید: "دیوانه! تی شرت آبی پوشیدی با شلوار جین. وایسا پیرهن مشکی و شلوار بیارم. اون کتونی رو هم از پات در بیار."
- "پیرهن مشکی واسه چی؟"
- "وا؟"
توی دلم می گویم شاید نمرده باشد. شاید فقط حالش بد است. شاید و شاید و شاید. توی ماشین نشستم و منتظرم این در لعنتی پارکینگ بسته شود. موبایلم زنگ می خورد. اینبار میلاد است. شوهر خواهر بزرگتر.
- "سلام حسام جان. خبر داری که ...؟"
- "آره میلاد. فقط می دونم حسن مرده، همین."
بغضش ترکید. همبازی دوران کودکی ما بود. من و میلاد و حسن بچه یک محل بودیم. محله آریانا. کوچه بن بست باریک با جوی آبی در وسط. تو کل آن حوالی کسی جرات نداشت با ما تیله بازی کند. تیم سه نفره اچ.ام.اچ. من یه شش پر قرمز داشتم و میلاد یه سه پر زرد. تیل دستمان هم یک شرابی بود. حسن استاد چکشی بود. برای خودمان تاکتیک داشتیم. حسن پنج پر پنج رنگش را می انداخت دور دور. از هر جایی چکشی می زد رد خور نداشت. میلاد آن وسط ها می ماند و من هم اگر همه با فاصله می انداختند می گفتم :"خواب."
ماشین همینطور روشن است و صدای اشک های میلاد می آید. حالا حتما آن چشمهای ریزش کاملا بسته شده است. پدرش خراسانی بود و بهش می گفتند: "افغانی." دلبسته فاطمه شد و پابند ماند.
- "میلاد تو رو قسم به روح پدرت بگو چی شده لااقل؟"
- "والا چی بگم حسام؟ دیشب لیلا با حال پریشون زنگ زد که خودتون رو برسونید. حسن خودش رو دار زده. من و فاطمه رفتیم اونجا. پلیس هم اومده بود. ظاهرا لیلا تا دیر وقت بیرون بوده، نیمه های شب برگشته و دیده حسن ... ."
- "زنیکه هرجایی آخرش این داداش ابله ما رو به کشتن داد. چقدر به حسن گفتم این تیکه تو نیست. نمی دونم با کی لج کرده بود که موند تو خونه اون پتیاره ج... ."
- "حسام جان الآن وقت این حرفا نیست. فقط زودنر بیا."
به سر کوچه نرسیده ام. می بینم پیرمردی دست تکان می دهد. حالم را نمی فهمم. می ایستم.
- "خدا خیرت بده جوون، این ماشین من یه هل می خواد. صبح جمعه ای عیال هوس حلیم کرد و حالا منم از هول عیال افتادم تو دیگ." و می خندد.
فولکس قورباغه ای پدر هم هلی بود. هر زور صبح من و حسن قبل از مدرسه ورزش صبحگاهی داشتیم. هل دادن عشق پدر تا سر خیابان. پدر نه زیر بار می رفت ماشین را در خیابان پارک کند که سرازیری بود و نه رضا می داد این ابوطیاره را بفروشد. خدا بیامرز می گفت: "اگه این رو بفروشم با پولش، خودش رو هم نمی تونم بخرم." سه دست کت و شلوار طوسی داشت همرنگ ماشینش و همه جا تنش می کرد. عروسی، عزا، میهمانی، سرکار. طفلکی سر راه خانه ما رفت زیر اتوبوس. خودش و قورباغه اش له شدند. مادر به ازدواج من و نرگس رضایت نمی داد. می گفت: "اینا خونوادشون لختن. ما باید از یه خونواده اصل و نسب دار زن بگیریم."
- "مگه اصل و نسب به نماز و روزه اس مادر من. هم دانشگاهی هستیم. سه ساله. دختر خوبیه. حالا یه کم شبیه ما نیستن."
به زور پدر، مادر به عروسی آمد. کم کم مهر نرگس به دل مادر نشست. اوضاع بهتر شد. به دنیا آمدن فرنوش هم خوب بود. پدر به عشق فرنوش با آن ماشین لکنتی می افتاد تو اتوبان تا له شد. مادر از یک خانواده نجیب برای حسن دختر پیدا کرد. لیلا. تا روز عروسی چادرپیچ بود. حسن با همه بلاهتش توی کسب خوش شانس بود. صاحب مغازه شد. به زور مادر زن گرفت. زنی که مادر می خواست. مادر می گفت: "تو مغازه ش دختر زیاد میاد و میره یهویی این هوایی میشه و از این لختی پختیا می گیره." به من کنایه می زد. اما حسن هوایی شدن در کارش نبود. خجالتی بود. دختر که می دید سرخ می شد. حریف مادر هم نشد.
از روی پل سردخانه می پیچم و می افتم توی اتوبان. صبح جمعه و ترافیک؟ مورچه وار جلو می روم. خروجی فردیس تصادف شده است. راننده پژو نقره ای یک زن سانتی مانتال است. کفشهای پاشنه بلند گلبهی به پا دارد و کیف همرنگ کفشها را هم زیر بغل گرفته و موهای سرخ و سیاهش بیرون ریخته است. مدام جلو و عقب می رود و با موبایلش حرف می زند. راه بندان بیشتر به خاطر این زن است.
به نرگس گفتم: "نیگا کن این زنه چه آرایشی کرده؟ ناخوناشم نقاشی کرده."
پایم را نیشگون می گیرد و می گوید: "ما هفتاد قلم تو خونه آرایش می کنیم نمی فهمی. تو اگه بیل زنی باغچه خودت رو بیل بزن."
می خندم اما نرگس مبهوت زن شده است.
- "چی شد نرگس خاتون؟ چشم شما رو هم گرفت؟"
- "نه دیوانه، این لیلاس!"
- "لیلا! زن حسن؟ اون آفت رو که من آخرین بار پارسال تو مراسم بابا لای پارچه سیاه دیدمش."
- "اما من تو مهمونی و سفره های زنونه مامانت می بینمش. خودشه."
زنگ می زنم به حسن: "سلام حسن. خوبی؟ کجایی؟"
- "سلام داداش، خیره. تو فرودگاهم. دارم میرم چین."
- "میری بازم آت و آشغال بیاری به خلق خدا قالب کنی."
- "ای بابا. کاری داشتی؟"
- "نه همینجوری زنگ زدم حالت رو بپرسم."
- "پس فعلا"
- "خوش باشی."
لیلا که به خانه بخت رفت پای همه را برید. حسن هر روز بیشتر بدهکار شد. هر روز بیشتر پیر شد. همدیگر را یا در خانه پدر می دیدم یا گاهی در مغازه اش.
- "حسن طلاق رو برای همین روزها گذاشتن."
- "برای چی داداش؟ من از زندگیم راضیم. لیلا فقط با رفت و آمد مشکل داره."
- "تو چی رو می خوای قایم کنی؟ روی زردت خبر از حالت میده. از بچه ها شنیدم بابت اطوار زنت کلی پول نزول گرفتی."
- "نه داداش. این چه حرفیه؟ کاسبیه، بالا و پایین داره. پول گرفتم برم از چین جنس بیارم."
پدر که بود و نبودش توفیر نداشت، از مادر هم صدا در نمی آمد. خودش دختر ستانده بود و حالا حرفی نداشت. از مهربانی بیشترش به نرگس می شد فهمید رابطه اش با لیلا چگونه است.
بعد از خروجی چالوس راه کامل باز شد. بازهم گوشی ام زنگ می خورد. دوباره هاله است. صدایش گرفته: "داداش کجایی پس؟ زودتر بیا. باید بری پزشک قانونی."
- "دارم میام هاله جان. دارم میام."
- "این زن فلان فلان شده اش هم با صد من آرایش عین آینه دق نشسته و مثلا داره گریه می کنه. زودتر بیا تو رو خدا."
- "بالاخره زنشه. تو چیزی نگیا."
- "این قاتل داداشمه. هرزه بی ... ."
- "هاله خفه شو. باشه."
با حسن توی پارک قرار گذاشتم. حال و حوصله مقدمه چینی نداشتم. توی این ده روزی که حسن نبود زاغ سیاه لیلا را چوب زدم. اگر هنوز دوره جاهل بازی بود باید کاردیش می کردم و جای حسن می رفتم حبس. اما حالا فقط باید این لعبت خنیاگر را طلاق می داد. روی نیمکت پارک نشستم. زودتر از قرارمان رسیدم. هوا سوز داشت. کلاه کاموایی ام را تا روی ابرو پایین کشیدم. کنار پارک یک چرخی باقالی داغ می فروخت. بوی گلپر همه جا را برداشته بود. یک ظرف باقالی خریدم و به جای قبلی ام برگشتم. حسن پیدایش شد. شال بلند آبی و مشکی به گردنش انداخته بود.
- "سلام داداش حسام."
- "سلام حسن جان. خسته نباشی. خوبی؟"
- "شکر. خوبم. چه خبرا؟ چرا در مغازه نیومدی؟"
- "خبر که چه عرض کنم. خبر بد. وقتی شما خارج تشریف داشتید زنت هم خوش خوشونش بود. واسه خودش ول می چرخید. با این و اون می پرید. می فهمی چی می گم."
منتظر بودم حسن قرمز شود. لب زیرش را گاز بگیرد. یقه من را بگیرد و فحش بدهد. حسن یک باقالی برداشت و به نیمکت تکیه داد. پای چپش را روی پای راست انداخت. لبخندی زد و گفت: "می دونم."
قرمز شدم. یقه حسن را گرفتم و با صدای بلند گفتم: "مرتیکه پفیوز می دونی؟ بی شرف نشستی تو خونه و داری با یه هرجایی زندگی می کنی و می گی می دونی؟"
چند نفری جمع شدند. آدم های فضول. آدم های بیکار. نخود های هر آش. حسن هنوز لبخند بر لب داشت. دستش را گرفتم و تا توی ماشین کشاندمش. سرم را چسباندم به پشت صندلی و چندتایی نفس عمیق کشیدم. تا خانه حسن من دیگر حرف نزدم.
- "جز چند شبی که باهمیم دیگه کاری به کار هم نداریم. حوصله ندارم این زندگی رو دوباره از اول شروع کنم. حوصله زندگی با مادر رو هم ندارم. بعدشم بگم واسه چی طلاق گرفتم. جار بزنم زنم خراب بود. تو چیزی نگو، منم زندگیم رو می کنم."
من لال شده بودم. آخر چطور ممکن است آدم بتواند با چنین زنی زندگی کند. برای یک شب خوب است اما ... . گیرم طبع یکی گرم است و طبع دیگری سرد. حسن به حتم جادوی زیبایی لیلا شده بود. قد بلند، موهای بلوند. پوست سبزه و عشوه و لوندی اش هر مردی را از پا در می آورد. شاید پاگیر همین چیزها شده بود.
از خروجی آزادگان که گذشتم باز صدای زنگ تلفن بلند شد. لیلا بود.
- "کجایید حسام خان؟"
صدایش هم دل می برد لا مصب.
- "نزدیک استادیوم آزادی."
- "بی زحمت قبل از اینکه بیایید خونه مامان برید خونه ما. لب پنجره آشپزخونه یه پاکت نامه اس. حسن برای تو نوشته. منم بازش نکردم و نشون کسی هم ندادمش. کلید که داری؟"
- "آره دارم."
وارد اولین خروجی می شوم و بعد از چندتایی پیچ از روی پارک جوانمردان می گذرم و می رسم به خانه حسن. از لابی مجتمع می گذرم و با آسانسور به طبقه ششم می روم. در را باز می کنم. حال باز کردن بندهایم را ندارم. با پاشنه پا وارد خانه می شوم. لب پنجره آشپزخانه سفیدی پاکت را می بینم. برش می دارم. رویش نوشته "برای حسام." چسبش را باز می کنم. کارت پستال است. رویش مینیاتوری از فرشچیان است. زمینه لاجوردی با زن دلربای پیاله به دست که مردی روبرویش به درختی تکیه داده است. کارت پستال را باز می کنم. تنها یک خط است به امضای حسن.

"من هزاران سال با زن هرزه ام می زیستم اگر تو با او نمی خوابیدی."

                                                                                                                                                                        

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

ابراهیم

خواب بر چشمان خیس از اشکش حرام شده بود. اصلا خواب دنیای را چه سود؟ خواب باید ابدی باشد تا به روح و روان سرگردان بچسبد. خوابی که پر از خواب دیدن باشد، پر از هراس، پر از رویا خواب نیست. از بیداری سخت تر است.
آنقدر با دستمال بینی اش را مالانده بود که همرنگ سرخی چشمانش شده بود. دیگر راهی برایش نمانده بود. هرچند هنوز هم به این راه آخر ایمان نداشت. شاید قدم نهادن در بیراهه بود. ولی چاره دیگری نبود. اگر هم بود به عقلش نمی رسید. با دستان مادرانه موهای مریم را روی بالش نوازش کرد. زیر نور مهتاب تابیده شده از پنجره سیر دخترکش را تماشا کرد. مریم معصومانه به خواب رفته بود و سینه های جوانش بالا و پایین می رفت. خیالش راحت شد که چندتایی قرص خواب تنها خوابش را عمیق تر کرده است. شنیده بود قرص خواب خورده را می توان تا چند ساعت بعد تر هم نجات داد. در اطاق را نیمه باز کرد. از لای در رد شد . پاورچین پاورچین از جلوی مبل رد شد. ابراهیم مثل شبهایی که در خانه بود با دهان باز جلوی تلویزیون به خواب رفته بود. خوابی خوش. خرناس هم می کشید. به آشپزخانه رفت و از کشوی سوم یک جعبه چوبی خوش رنگ را بیرون کشید. در جعبه را باز کرد و چاقوی خوش دست تیغه آلمانی را بیرون کشید. چاقویی که هیچوقت دلش نیامد استفاده کند. برای جهاز مریم کنار گذاشته بود. هدیه کاوشگران موبور بود.
خبر در روستا پیچید. موبور ها آمده اند اطراف امام زاده را بکنند و کارگر می خواهند. هم مزد خوبی می دهند و هم نهار. پدر دستان پهنی داشت. برای کار او را بردند. صبح ها بعد از نماز وانت آبی رنگ می آمد و فعله ها را سوار می کرد و غروب بعد از نماز آنها را می آورد. پدر پر از خاک بود. می گفت: "چندتا آقا مهندس ایرانی هم بینشون هست، از توی خاک ظرف و ظروف شکسته در میارن و خوشحال می شن. والا ما که سر از کار این اجنبی ها در نمیاریم." شش ماهه همه جا را شخم زدند و رفتند. پول خوبی هم دادند. روز آخر یکی از این موبورها یک جعبه چوبی به پدر هدیه داد. مادر تا چاقو را دید گفت: "این باشه واسه جهاز سهیلا."
جعبه چوبی را زیر بغل زد و از جلوی ابراهیم رد شد. پیاله ماست و خیار را از روی دسته مبل برداشت و مابقی خرت و پرت ها را هم از کف زمین جمع کرد و به کناری هل داد. دوست نداشت دوباره تمام خانه را آب بکشد. نمی فهمید راز این نماز خواندن ابراهیم چه بود؟ از کارهای خودش به لب ترک خورده اش خنده نشست. خندید از اینکه هنوز میل به زندگی داشت. میل به ادامه نکبت، بدبختی و شاید رسوایی. می خواست تلویزیون را خاموش کند اما پشیمان شد. نورهای رنگی به سر و صورت شوهرش می افتاد.
مادر خوشحال بود. قرار بود پسر مشهدی غلام برای خواستگاری از شهر بیاید. دیپلمه بود و کارمند دولت. دختران ده می گفتند: "خوش به حالت سهیلا، می گن تو خونه ش تلویزیون هم داره." پدر و مشهدی غلام حرفهایشان را زده بودند. باقر هم خوشحال بود. خواهر که راهی شهر می شد راه برای او هم باز می شد. از دست این ده و مردمان فضولش خلاصی می یافت. سهیلا را سوار بر اسب تا بالای ده بردند. همه دست می زدند و هلهله می کردند. تمام ده آمده بودند. پر از رنگ، پر از شادی، پر از حسادت. بالای ده خانواده داماد منتظر بودند. یونس دستش را گرفت و سوار مینی بوس شدند. با شرم حیای فراوان خود را کنار صندلی جمع کرد و به شیشه پنجره چسبید. تا پیچ جاده به صورت اشکبار مادرش خیره ماند. حالا دیگر تلویزیون داشتند. چیزی نگذشت که مریم به دنیا آمد. باقر با پدر و مادر به ده باز نگشت. سالها گذشت. یک شب یونس به خانه نیامد.
بالای سر مریم نشست. خوب به انگتشتان کشیده اش خیره شد. دستش را در دست خود فشرد و گردنش را بوسید. ابراهیم چطور دلش آمد سر اسماعیل را ببرد؟ اگر سر اسماعیل بریده می شد چه؟ حکم ابراهیم حکم خداوند بود. چاره ای نداشت. او هم چاره ای نداشت.
توی مسجد ماند تا نماز ظهر تمام شود و خود را دوان دوان به حاج آقا رساند.
-  "سلام حاج آقا. قبول باشه"
-  "علیک سلام حاج خانوم. قبول حق باشه."
-  "حاج آقا یه سوالی داشتم از خدمتتون."
- "بفرمایید. من در خدمتم."
- "حاج آقا خودکشی یا قتل برای وقتی که یه مرد چیز میشه، یعنی یه آقایی بهت حمله می کنه، البته حمله نه، یعنی ..."
سرخ شده بود. حالت تهوع داشت. می خواست تمام زندگی اش را بالا بیاورد. زیر چادر کباب شده بود. با دستش چادرش را از زیر تکان داد تا بادی بیاید. بادی بیاید و بیدارش کند و ببیند خواب می دیده.
حاج آقا همانطور که سرش پایین بود و با دانه های تسبیح بازی می کرد گفت: "خواهرم خودکشی شرعا حرام است. از گناهان کبیره است. در موارد تجاوز به عنف یعنی به زور باید از خود دفاع کند. اگر وسیله دارد می تواند متجاوز یا متجاوزین را به قتل برساند. اگر خود آن زن در درگیری کشته شود ثواب شهید را می برد. از رسول خدا (ص) و حضرت امام رضا (ع) نقل شده است "هر مظلومی که در راه دفاع از خود کشته شود شهید است. اگر نشود و دفاع کند و به زور مورد تجاوز قرار بگیرد گناه برای آن زن نوشته نمی شود و پاک است." خودکشی هیچ جا توصیه نشده است خواهرم."
نفهمید خداحافظی کرد یا نه. تا بیرون مسجد دوید. طول کوچه را با کمک دیوارها طی کرد. چقدر بد شد. آبرویش رفت. مثل دیوانه ها فرار کرده بود. کاش دیوانه بود. بر دیوانه هرجی نیست. توی رادیو شنیده بود اگر کسی رگ های دستش قطع شود ظرف دو دقیقه بیحال می شود و در کمتر از ده دقیقه می میرد ولی پارگی رگ گردن انسان را در کمتر از نیم دقیقه می کشد.
یونس عاشق رادیو بود. از سر کار که می آمد کت و شلوارش را مرتب از جالباسی آویزان می کرد و لباس خانه می پوشید. کمی با مریم ور می رفت و ولو می شد روی بالش و یک وری با موج رادیو ور می رفت. مدام اخبار گوش می داد. حال و حوصله تلویزیون دیدن نداشت. سهیال برایش چای می آورد. تا روز آخر هم از یونس خجالت می کشید. مردش بود و بس. ماشینی که به او زده بود فرار کرد و پیدایش نشد. زورگویی های باقر شروع شد.
- "خوبیت نداره بیوه برگردی ده، مردم هزارجور حرف در میارن."
- "تو شوهر نداری برای چی حنا می ذاری روی ناخونات؟"
- "واسه چی رفتی کفش زرشکی خریدی؟"
- "خودم برات شوهر پیدا می کنم. اینجوری داره آبروم میره."
بی حال و نزار به خانه بازگشت. منظور حاج آقا این بود که خودکشی حرام است که حرام است. باید ابراهیم را می کشت. آنوقت او را هم دار می زدند و مریم تنها می ماند. دخترک چهاده ساله بی پدر و مادر. لقمه چربی بود. ابراهیم از کجا پیدایش شد. اصلا این باقر توی این شهر در اندشت چه می کرد؟
- "ابراهیم خان نماز خونه، آدم خوبیه، دست به خیره، دستش به دهنش می رسه. تو هم از این بی کسی در میای."
توی مسجد عقد کردند. بی سر و صدا راهی خانه بخت شدند. مریم راهی مدرسه شد. کم کم فهمید ابراهیم نجاست خوار است. نزول خوار است. ارث پدری اش را نزول می دهد. آدم آرامی بود. گاه به گاه خانه می آمد. برای سهیلا فرقی نمی کرد. می خواست نام مردی در شناسنامه اش باشد و سایه ای بالای سر مریم. بهتر از آن بود که به چشم بیوه نگاهش کنند. به چشم یک زن خراب.
مریم قد کشید، مثل یونس. رنگ میشی چشمانش هم به یونس رفته بود. پر از آرامش، پر از سادگی، پر از مهربانی. سفیدی چون برف پوست و موهای سیاه فرفری اش همانند سهیلا بود. زیبا شده بود. احساس کرد نگاه های ابراهیم به مریم پدرانه نیست. شبها بیشتر در خانه است. مریم را زیاد بغل می کند. زیاد می بوسد. روی پاهایش می نشاند. شاید قبل تر هم این کارها را می کرد. شاید سهیلا حساس شده بود زیر لب می گفت: "استغفرالله." اما حس زنانه اش رهایش نمی کرد. همان حسی که توی خیابان می فهمید کسی آن سوی خیابان به او خیره شده است. همان حسی که از سایه یک مرد می فهمید حضورش با هوس است. قلبش فشرده می شد. برایش خانه نا امن شده بود. مدام به مریم گیر می داد.
- "تو خونه لباس پوشیده تر بپوش."
- "مریم کمتر بخند. دختر باید آروم بخنده."
- "برای چی تو خونه به خودت عطر می زنی؟"
ابراهیم پای تلویزیون استکانش را سر کشید. خوشحال بود و هی می خندید. گفت: "دارن یه قانون تصویب می کنن که اجازه ازدواج دخترخونده و قیم رو میده." و باز هم خندید. موهای لختش را از روی پیشانی به عقب برد و پشت گوشش را خواراند. دل سهیلا هری پایین ریخت. زانوانش شل شد و همانجا جلوی در آشپزخانه نشست.
- "منظورت این نیست که ... "
- "چرا دقیقا منظورم همینه"
- "من اجازه نمی دم همچین غلطی بکنی"
از صدای بلند خودش، خودش هم متعجب شد. ابراهیم چهارزانو نشست و به سمت سهیلا برگشت و با همان خنده تمسخرآمیزش گفت: "مملکت قانون داره. مگه دست توئه؟ تازه باقر هم راضیه."
- "به باقر چه مربوطه؟"
- "اختیار دارین. شما رو بابت نزول های عقب افتاده اش به ما انداخت که البته برای منم بد نبود. داشتن برام حرف در می آوردن حالا هم واسه مابقی نزول و اصل پول سر مریم به توافق رسیدیم. شما خواستی با ما بیا شهر دیگه نخواستی هم برگرد ده خودتون. خرجی تون هم به روی چشم مادر زن جان."
توی دستشویی بالا آورد. لعنت به تصادف، لعنت به حرف مردم، لعنت به قانون، لعنت به زندگی. در آینه به صورتش خیره شد. چقدر چروک خورده بود. این موهای فرفری کلافه اش کرده بود. رفت سراغ فتانه خانوم. شوهرش معمم بود. توی اطاق کناری نشستند و فتانه خانوم بلند بلند سوال سهیلا را از حاج آقا پرسید. شوهرش گفت: "زن مسلمانی یقین دارد که در صورت دستگیر شدن مورد تجاوز و هتک قرار می گیرد. می تواند اقدام به قتل نفس کند یا خیر؟ سوالتون همین بود دیگه؟" سهیلا به فتانه زل زد. فتانه گفت: "بله حاج آقا" حاج آقا گفت: "در این مسئله دو وجه و احتمال است. یعنی یک احتمال می توان گفت جایز است و یک احتمال جایز نیست. لکن ظاهر قضیه این است باید آن شخص ملاک ها و موازین موجود در باب تزاحم را بررسی کند و بر وفق مرجحات آن عمل کند. یعنی ارزیابی کند و بسنجد و ببیند واقعا کدام یک از این دو عمل ارجحیت دارد و ضررش کمتر است."
چیز زیادی نفهمید. اصلا چیزی نفهمید. مات و مبهوت به فتانه خیره شد. فتانه گفت: "یعنی می شه خود کشی کرد. اما برای چی پرسیدی؟"
- "یه بنده خدایی گفته بود سوال کنم."
چایش را خورده و نخورده بلند شد و بیرون آمد. حکم خدا جاری شده بود. مثل ابراهیم. باید فرزندش را ذبح می کرد. خودش را چه می کرد؟ مگر می شد با کابوس کشتن فرزند زندگی کرد. مگر الآن زندگی می کرد؟ حوصله نداشت برای خودش هم دنبال حکم برود. حکمش معلوم بود. اعدام. حالا چه جلاد او را بکشد چه خودش جلاد خودش شود. مگر برای خداوند فرقی داشت. قاتل محکوم به مرگ است و خلاص.
چاقو را روی گردن مریم گذاشت. ابراهیم خرناس می کشید. تلویزیون آهنگ پخش می کرد. چاقو را کشید. خون فواره زد. چشمان مریم باز شد. رنگ چشمانش آبی شده بود. آبی دریا، آبی بینهایت، آبی زندگی، آبی حیات. رگ هر دو دست خود را هم زد. کف اطاق خون بود و خون. فرصت چندانی نداشت. مریمش را در آغوش گرفت و کنارش خوابید. خواب باید ابدی باشد تا به روح و روان سرگردان بچسبد.

                                                                                          

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد