خیال

دستهایم را به‌هم می‌مالم. برف که می‌بارد زیباست. ماه هم زیباست. اما زمین برف‌پوش با ماه درخشان ترکیبی کشنده می‌شود. سرما که به استخوان می‌رسد بیرون نمی‌رود، می‌کشد. نفس که می‌کشم بخار سفید همچون هاله‌ای روبرویم را می‌پوشاند. با نفسهایم شکل می‌سازم و خیال تو را زنده می‌کنم. صدای برفهایی که زیر پاهایم خرد می‌شوند تنم را می‌لرزاند. تنها به خیال تو دلخوشم. باور کرده‌ام گرمی نفسهایم از حس بودن توست.

روزها را می‌خوابم به امید دیدن رویای روی تو و شبها راه می‌افتم میان کوچه‌های تودرتو و آرام آرام قدم می‌زنم تا تو را لابه‌لای این بخارهای سفید ببینم. پدرم فقط یک داستان بلد بود. دخترک کبریت فروش. حالا بدون آتش و کبریت بوسه‌هایت را تصور می‌کنم که زنده بمانم. زنده بمانم تا روز موعود، روز ظهور. روز آمدنت و حس گرمای بدنت. دلم گواهی می‌دهد که خیالم خام نیست. همانند خیال عراقی در قرن‌ها پیش.

گفته بودی که می‌آیم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی؟

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳٩۳
تگ ها :

انتظار

چشمانم به در مانده‌اند. به انتظار تو. به‌ امید طلوع روی چون خورشیدت برای رهایی از این شب بی‌ستاره، بی‌ماه. و این لحظه‌های انتظار دیوانه‌ام می‌کند. زمان کش می‌آید. تمام نمی‌شود. دست و دلم راضی به هیچ کاری نیست. انگار معطل مانده‌ام میان زمین و هوا. انتظار برایم یعنی احتضار. لحظه مرگ. یک پا این‌سو و یک پا آن‌سو. کلافه. مچاله. اصلا این زمان چیز غریبی است. گردش عقربه‌ها بسته به حال و روزم دارد. بسته به حال و روزش. گاهی تند می‌چرخند و گاهی کند. امان از وقتی که چشم به در دوخته‌ام. عقربه‌ها هم با من به انتظار می‌نشینند. نمی‌چرخند. نمی‌گردند. مجنونم می‌کنند.

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩۳
تگ ها :

چراغ سبز

چراغ قرمز می‌شود. قوطی سوراخ سوراخ شده سیاه رنگش را می‌چرخاند و میان انبوهی از دود پنهان می‌شود. فضا پر از بوی چوب سوخته می‎شود و کمی اسپند. چادر همانند قوطی‌اش را چند دور دور کمرش پیچانده و طفلی با ژاکت قرمز به آن آویزان است. طفلی خمار و خواب‌آلوده با صورتی نمناک. آب بینی و دهان. خودش هم هنوز کودک است. شاید دوازده ساله. تند وتند چیزهایی زیر لب می‌گوید و فوت می‌کند. می‌خواهد تو را و همه را از چشم بد دور کند. ادای بزرگترها را در می‌آورد ولی شیطنت از جست و خیزهایش نمایان است.

به سیاهی فرورفته میان سرخی چشمانش گره می‌خورم. چرخ دنیا برای او نچرخیده است. شاید اینهمه تنفرش از چشم بد بابت چشم پربلای روزگار است. جبر، حادثه، اتفاق. انسان موجودی صاحب اختیار است. می‌تواند اسپند دود‌کن باقی بماند و بر هرچه چشم بد است لعنت بفرستد. می‌تواند رمالی پیشه کند و بساط اسطرلاب بگستراند،. کف بینی و خرمهره. می‌تواند کسب و کاری راه بیندازد، آدامس، بادکنک، عروسک کوکی. می‌تواند چند سالی صبر کند تا برجستگی‌های بدنش به اندازه شود، رنگ و لعابی به خود بمالد و خودش را بفروشد. خریدار هم که کم نیست. عنان اختیارش بر دستان خودش است. شیشه ماشین را پایین می‌کشم تا به او بگویم ... .

صدای بوق‌های جور و واجور به همراه فحش‌های رنگ و وارنگ توی ماشینم می‌ریزد. رنگ سبز عدد ده روی تابلوی روبرو می‌درخشد.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳٩۳
تگ ها :

جانماز

طاقچه خانه مادربزرگ همیشه یک شکل بود. لااقل من جور دیگری آن را به خاطر نداشتم. یک آینه با حاشیه نقره‌ای‌رنگ که میان نقش و نگارهایش دایره‌هایی از جنس فیروزه کاشته بودند. خودت را که میان این نقره و فیروزه می‌دیدی حال دیگری داشت. انگار از وسط افسانه‌های باستانی عکست را گرفته‌اند. شیشه آینه چنان برقی داشت که معلوم بود ساعتی از ساییده شدنش نمی‌گذرد. غبار روی آینه بد شگون است. شوم. کنار آینه دو کتاب جلد چرم روی هم بودند. مادربزرگ سواد نداشت اما گاهی آنها را ورق می‌زد. روی یکی نام حافظ به چشم می‌خورد و روی دیگری قرآن کریم. کاغذهای کتاب‌ها زرد شده بود. وقتی ورق می‌زدی احساس می‌کردی مثل برگ‌های خشک پاییزی می‌ریزند. هردو کتاب را با نخ‌های زرشکی از ته دوخته بودند. هیچوقت قرآن زیر حافظ نبود. کراهت داشت. کفاره داشت. گناه بود. سمت دیگر آینه عکسی بود توی یک قاب طلایی. یعنی می‌شد حدس زد قاب در سالهای نه‌چندان دور طلایی بوده است. عکس سیاه و سفید مادربزرگ جوان و پدربزرگ و هشت بچه قد‌و‌نیم‌قد روبروی نقاشی مکانی مقدس. چشمها و چندتایی تار موی فر خورده مادربزرگ از لای چادر سیاه دیده می‌شد. پدربزرگ در سوی دیگر عکس دستهایش را از پشت به‌هم گره زده بود. این وسط هم همه‌جورش بود. کت و شلوار آویزان و زار به تن پسرکی، چادر سفید به سر دخترها، شلوار کردی و دمپایی به پای دیگری و موهای چتری روی چشمهای آن یکی. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم پیراهن آستین کوتاه پسر کوچک‌تر حتما سبز بوده است. دکمه‌هایش جا‌به‌جا بود. مادربزرگ می‌گفت: «رفتیم لاله‌زار این رو انداختیم. ثواب داشت.»

خانه همیشه برق می‌زد. لکه‌ای یا گرد و غباری نمی‌دیدی. جاجیم هزاررنگ روی لحاف کرسی پهن بود و رویش یک سینی روحی. توی سینی هشت کاسه لعابی آبی رنگ و پر از چیزهای دوست داشتنی. پسته و گردو و کشمش و توت خشک و قیسی و آلبالو خشکه و نخودچی و کشک‌ نسابیده. همه آرزوهایم را آنجا می‌چید.

جانماز ترمه با مهر تربت و تسبیح عقیق هم همیشه پهن بود. مادربزرگ زیر مقنعه سفیدش کش انداخته بود و نشسته نمار می‌خواند. نماز قضا. در هر فرصتی. می‌گفتم: «مامان بزرگ مگه چقدر نماز قضا داری؟» دست‌های لرزانش را روی گونه‌ام می‌گذاشت و چندتایی دیگر ذکر می‌خواند و می‌گفت: «برای اولادم می‌خونم. نمی‌دونم گناهمون چی بود اینا ....» دلم می‌خواست چشمان نم‌زده‌اش را ببوسم.

دیشب به خوابم آمد. زیر همان کرسی نشسته بود. چارقد به سرش بود و با دست چپ دانه‌های تسبیحش را می‌شمرد. در دست راستش کتابی داشت. بدون نام. مرا که دید لبخندی زد و گفت: «بیا از این شیرینی‌های روی میز بخور.» بعد کتابش را بست و رفت سمت جانمازش. صاف ایستاده بود. گفتم: «مگه اینجا هم باز باید نماز بخونی؟» لبخندی روی صورت صافش نشست و گفت: «برای شماها می‌خونم.»

از خواب بیدار شدم. کنار پنجره رفتم. خیره شدم به آسمان دودزده بی‌ستاره، بی‌ماه. کمی دورتر نورهای لرزان بود که طول اتوبان را با سرعت طی می‌کردند. این شهر خواب ندارد. بی‌خوابی، سرعت، نرسیدن عادت همه شده است. شیر آب را باز می‌کنم. صورتم را می‌شویم. یادم نمی‌آید باید اول آب را روی دست راست بریزم یا چپ.

                                        

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳٩۳
تگ ها :

بوی زهم

تو را دیوانه‌وار دوست داشتم. تورا می‌گویم ای بیکران لاجوردی. دوستت داشتم تا آن روز لعنتی. روز نکبت. روز تنهایی. موجهای نیلگونت همواره برایم خواستنی بودند. دلربا. پر از نعمت. هیچ صیادی از کنار تو دست خالی به خانه‌اش نمی‌رفت. می‌دانی؟ مردی که در را با شانه‌اش باز نکند خجل است. شرمنده. اگر به خودش باشد بیرون می‌ماند. می‌ماند و دست خالی پای به خانه نمی‌نهد. مگر میهمان است؟ و تو معدن روزی بودی. رزق. کعبه آمال مردان صیاد. اما امروز تنهای تنها کنار تو نشسته‌ام. منتظرم. بی دام و طعمه. از آن روز به چشمان من جور دیگری. ذره ذره شنهای ساحل را می‌بلعی و فرو می‌خوری تا بالاتر بیایی. صیاد شده‌ای. شکارچی.

سه روز قبل بود که با سحر به اینجا آمدم. آمدیم تا طلوع آفتاب را با تو میهمان باشیم. سحر می‌گفت تو بی‌رنگی. رنگ آبی‌ات از صدقه‌سری آسمان است. ولی من باور نکردم. بی‌رنگی یعنی بی‌حسی. مرگ. اما تو برایم پر از اشتیاقی، پر از زیبایی. زیبایی رنگ می‌خواهد. تو پر از احساسی. گاهی در آشوبی و از سر درد سینه به صخره‌ها می‌کوبی و گاهی از سر مهر آرامی.

سحر همه آرزوهایم بود. وقتی موهای خرمایی رنگش را روی شانه‌اش می‌ریخت من خیالم پریشان می‌شد. پیش تو آوردمش. به او گفتم تو مامن تمام دردهای منی، گوش شنوای تک تک آرزوهایم. گفتم بیاید تا او را نشان تو بدهم. دو سالی است که از عشقش برای تو داستانها گفته‌ام. گفتم اگر به حساب کفر نگذارد تو خدای منی. دریا خدای من است. بی انتها، روزی رسان، گنجینه اسرار.

سه روز پیش آوردمش. می خواستم وقتی با اولین ضربه خورشید، به محض بیدار شدنت ببینی که به شکرگذاری آمده‌ام. ببینی که نااهل نیستم. برای اثبات بنده‌گی آمده‌ام. می‌خواستم به پرستش‌گرانت یکی دیگر بیفزایم. آرام آرام روی شنها حرکت کردیم. دست در دست هم. گرمای بدن‌هایمان را با خنکای بهشتی‌ات درآمیختیم. جلوتر آمدیم. موجهایت به زیر گلویمان می‌خورد. دلنشین.آرام. و همه این بازی‌ها، بازی موج و خنده و بوسه برایم طعم عشق داشت. عشق مرید و مراد. به خیالم پذیرفته شدم.

زانو زدم و سر به زیر آب فرو بردم. چشمانم را بستم و نفس در سینه حبس کردم. میان بازوانت حال بی‌وزنی داشتم. سجده شکر. با هر نوازشت بالا و پایین می‌رفتم. سر بیرون آوردم. سحر نبود. صدایش کردم. دویدم. ضرباتت هولناک‌تر شد. امواجت به ته حلقم رفت. تلخ بودی. گزنده. سحر نبود. تو بودی به وسعت تمام دنیا ولی دنیایم را نیافتم. فریاد زدم. التماست کردم.

 دو روز و نیم است که دنبال سحرم می‌گردند. بی سحر شده‌ام، بی‌نور، پر از ظلمت. گفتند اینجا چاه دارد، حفره، گودال. ناگهان می‌بلعد. در ذات خداوند حسادت نیست. همه‌اش مهر است. مهربانی. رحمت. تو خدای من نبودی. خطا کردم. عاشقت بودم و تو به سحرم حسادت کردی. او را بلعیدی. بی انصاف! لااقل به حرمت اینهمه سال عاشقی تنش را برایم پس بفرست. روحش را بردی جسمش را بیاور. کاش آسمان رنگش را از تو دریغ می‌کرد. کاش بی‌رنگ می‌شدی تا درونت آشکار شود. تا بتوانم سحرم را بیابم.

به انتظار نشسته‌ام. بی دام و طعمه. دهانم پر از طعم شوری می‌شود. شوری تلخ. هوا بوی زُهم می‌دهد. سحر دستش را به طرفم دراز کرده است. موهای خرمایی‌اش دورش را گرفته‌اند. دستش را می‌گیرم و آرام می‌شوم.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳٩۳
تگ ها :

روزگار رفته

دست در جیب پالتوی بلندم می‌کنم و یک‌ به یک سنگ فرش‌های لوزی شکل روی زمین را می‌شمارم. آسمان در حال فرو‌بلعیدن خورشید است. صدایی می‌آید. نوایی خوش‌آهنگ. موذن از میان گلدسته‌های امام‌زاده بانگ رها کرده است. از چند جا صدای تکبیر می‌آید و شهر زیر ولوله اذانیان همان است که بود.

از زیر طاق قدیمی بازار شاپور می‌گذرم و وارد اولین کوچه می‌شوم. کوچه‌ای اندازه چرخ و فلک موشکی عمو اسحاق. هنوز هم همانند همان زمان است. زمان کودکی. با جوی آبی در وسط. اما انگار چیزی عوض شده. یک جای کار می‌لنگد. مثل  وقتی که به اطاقم می‌رفتم و می‌فهمیدم کسی به درون کمدم سرک کشیده است. جایی شکل همیشه نیست میان این پس کوچه‌های تو در تو. فکر می‌کنم. خیالم را می‌برم تا آن روزهای دور. آسمانش، آسمانش کمتر شده است. سنگ سفید و سیمان سیاه سقف دنیا را تکه تکه کرده اند. اثری از آن آجر بهمنی‌های سرخ نیست. در آن سال‌ها این موقع سایه‌ها به این‌سو و آن‌سو می‌دویدند. سایه‌هایی که باید قبل از رکوع اول وضو می‌گرفتند و به صف اضافه می‌شدند. اما خبری نیست. در این برج‌های بلند به آسمان نزدیک‌تر شده‌اند.
شب‌ها که اهل خانه به مسجد می‌رفتند بعد از اولین سجده پدر، من و ناصر به کوچه‌های دیگر سرک می‌کشیدیم. مانند جستجوگران طلا لای جوی و کنار دیوارها را با دست لمس می‌کردیم. فرصت خوبی بود برای پیدا کردن تیله‌های جا مانده. شرابی و سه‌پر. رنگ و وارنگ. حالا فقط سایه سیاه خودم را می‌بینم که زیر نور چراغ بالای تیر مچاله شده است.

خانه‌مان کو؟ کدامشان بود؟ از سر کوچه تا خانه ما هشتاد و چهار قدم فاصله بود. حال نه خانه به جا مانده و نه قدم‌های من به همان اندازه است. گم شده‌ام. میان خاطراتم، میان خانه‌های مدرن، میان آدم‌های عجیب، میان روزهای رفته.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ،۱۳٩۳
تگ ها :

زخمه

زخمه که بر سازت نشست انگار چیزی درون دل من لرزید. همانند طفل پا زد و مشت کوبید. اما نرینه را چه به بار. نوای سازت همچون نسیمی شروع به وزیدن کرد. خوش بود و دل‌انگیز. اما آرام آرام طوفانی شد. صدایش گوشم را پر کرد. همه چیز می‌چرخید. بود و نبودم را برد. جانور توی شکمم به گلویم چنگ انداخت. خرد خرد خود را بالا‌تر کشید. بغض شد و ماند. همچون استخوانی لای گلو. طوفان خوابید. هیچ چیز سرجایش نمانده بود. سکوت شد. نوبت باریدن بود. چشمهایم پر از آب شد. بارید. فریادم به آسمان رفت. از گلویم چیزی به بیرون افتاد. راحت شدم. از ناخن‌هایی که گلویم را می‌خراشید خلاصی یافتم. همان‌جا، گوشه دیوار خوابم برد. 

تو آمدی. تو و چشمان نیلی رنگ ات. بوی باران می‌دادی. دهانت را کنار گوشم آوردی و برایم نجوا کردی. صدایت به نرمی ابر بود، به لطافت شقایق‌های وحشی. می‌ترسیدم چیزی بگویم و پرپر شود. صدایت پرپر شود. میان افسانه هایت به خواب رفتم.

صدای آواز می‌آمد. صدایی مخملین. زمین پر بود از برگهای رنگی، بنفش و ارغوانی. هوا پر بود از آواز. هوای بعد از باران. هوای رنگین کمان. کسی در دوردست می‌خواند. من را می ‌خواند. اما من دلم هوس ماندن داشت. ماندن و پر از آرامش شدن. سالهای درازی بود که گونه‌هایم با گرمی اشک غریبه بود. احساس خوبی داشتم. سرم را روی برگها گذاشتم و خوابیدم.

زخمه  را بر سازت نشاندی.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩۳
تگ ها :

شب

شب زلال است. زلال تر از آب روان. سیاهی‌اش وهم برانگیز نیست. زیباست. شب بوی آرامش می‌دهد. بوی تن مادر. شب‌های کویر پر از ستاره است. پر از لالایی، عشق، حرف‌های درگوشی. اثری از آفتاب جهنم بر پشتش نیست.
روی بام کاهگلی خانه می نشینم و پاهایم را آویزان می‌کنم. خیره می شوم به تاریکی روبرو، به هیچ، به سکون، آرامش. جز گاهی ناله سگی صدایی نمی‌آید. صدایی حقیقی، اصل، ناب. بدون رنگ و ریا. صدایی که خبر می‌دهد مراقب است. حواسش هست. آسوده باش. آدم گریز شده‌ام. سلامم که می‌دهند می‌ترسم. از روزها می‌ترسم. از روزها که پر از جماعت رنگ و وارنگ است. از جمع می‌ترسم. از صدای خنده، از پرسیدن احوال، از رساندن پیغام، از بوی طمع، عداوت، دورویی. از بوی ... .
تنم از باد کویر مورمور می‌شود. احساس بودن می‌کنم. زنده بودن. در کودکی‌ام آرزو داشتم زودتر بزرگ شوم. بزرگ شوم و نردبانی بردارم و بروم بالای کوه، ستاره ای بچینم. حال آرزویم، آرزوی ستاره چیدن است.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد