یلدا

خورشید در جایی گم و گور شده است و سوزی غریب لبه گوشم را هدف گرفته است. کلاه کاموایی ام را از توی جیب کاپشنم بیرون می کشم. تا روی عینک را می پوشانم. این وقت سال سر از خیابان خراسان در آورده ام و بیهوده و بی دلیل برای خودم می چرخم تا این یک ساعت انتظار تمام شود و بروم سراغ زندگی ام.
چندتایی تخمه مانده از شب یلدا را توی دهانم می ریزم و با شوری نمکش عشقبازی می کنم.
لا به لای این کوچه های تو در تو چقدر زن چادری راه می رود و پشت سر هم زوزه موتور است که فقط صدایشان را می شنوم.
بی اختیار میپیچم داخل یکی از همین خیابانها که نام هرکدامشان جوانک یکی از همین خانه ها بوده است. از یک در شیشه ای نوری زرد به پیاده رو پاشیده است و پشت آن روی یک صندلی چوبی پیرمردی با کلاه پوستی دو دستش را روی عصایش گذاشته و چانه اش خیلی آرام روی دستهایش، عصا را به زمین فشار می دهد. بالای در تابلوی سبز رنگی با گوشه شکسته است: "دارالایتام حضرت زهرا" پیرمرد چشم به در دوخته تا خیری بیاید یا منتظر یتیمی است که آویزان خیرین بشود؟
پوست تخمه ها را تف می کنم و چند قدمی می روم. باز یک در شیشه ای که بخار تصویر کاشی های سفید داخل را مات کرده است. بوی گرمابه تمام وجودم را پر می کند. سرم را بلند می کنم. گرمابه است. 
روی سکوی حمام عمومی زیر زبری کیسه پدر جرات حرف زدن نداشتم. از توی کاسه نقره ای آب داغ بود که هر از گاهی خالی می شد روی بدن گر گرفته ام. چند نفر آنطرف تر مردی بود که تکه های شکمش از دور و بر لنگ بیرون افتاده بود و توی دستش پارچه سفیدی بود پر از کف. کف می فروخت. پارچه را روی سرت باز می کرد و کف بود که تمام بدن را می پوشاند. به دلم ماند که بگویم یکبار کف بخریم.
ساعتم را نگاه می کنم. باید بروم دنبال زندگی ام.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳٩٤
تگ ها :

سبزآبی

وارد مغازه رنگ فروشی شد. دختری با بینی چسب کاری شده پشت پیشخوان نشسته بود. چند روز قبل توی روزنامه از قول یکی از امام جمعه ها خوانده بود که خروج زنها از خانه به بهانه کار باعث از بین رفتن بنیان خانواده شده است و از آن شوم تر حضور زنان در مشاغلی مانند مهندسی معدن و یا ایستادن میان کارگران یک کارخانه ریخته گری می باشد. فکر کرد بهتر است از حضور زنان در رنگ فروشی هم جلوگیری بشود آن هم از زنانی با بینی های چسب خورده. ناگهان صدای ملیحی کنار گوشش گفت: "امری داشتید؟" 
- برای یه دیوار ٩ متری چقدر رنگ لازمه؟
- جنس دیوارتون چیه؟
- جنسش خوبه.
- جداً! پس واسه ما هم بیارید.
صدای خنده از دیوار کوتاه پشت پیشخوان بلند شد. خنده ریزتر چشمانی آبی داشت و از اینکه یک نفر پیدا شده بود تا با دست انداختنش روزشان را به خنده بگذرانند گونه هایش چال افتاده بود. قهقه بلند, موهای فرفری رنگ شده اش از جلو و پشت روسری بیرون ریخته بود مطمئن بود که نسیم می تواند برای تمام آن روز سوژه جمع کند. مرد ته ریشش را خاراند و گفت: "یه تک پا تا کوچه بالایی تشریف بیارید خودتون جنسش رو ببینید."
نسیم که بور شده بود و انتظار چنین جوابی از این مرد لاغر اندام با بینی و گونه های سرخ شده نداشت به پشت مونیتور روی میز رفت و گفت: "دو تا چهار کیلو. بستگی داره که سیمان باشه یا گچ."
مرد دو کیلو رنگ سبزآبی خرید و از مغازه بیرون آمد. باید فردا هم می آمد تا از دختر با چشمان سبزآبی دو کیلو دیگر هم رنگ بگیرد.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩٤
تگ ها :

پاییز

راهی جنگل الیمالات شدیم. فضای سحرانگیز پاییزی روان پریشان این روزهایم را تازه کرد. کنار دریاچه الیمالات پر از رنگ بود. سرخ و سبز و زرد. صدای خش‌خش برگ‌های زیر پا آرامش بخش‌ترین موسیقی بود که می‌توان از شنیدنش لذت برد. چقدر رنگ‌های این فصل رویایی بودند. رنگ رویا داشتند. رویاهایی که انگار از یادم زدوده شده بودند. رنگ زیلویی که خانجون زیر کرسی زغالی پهن می‌کرد. رنگ پارچه چهل تکه‌ای که روی لحاف کرسی می‌انداخت و رویش سینی گرد مسی را با پیاله‌های سفالی‌اش می‌چید و توی هر پیاله آبی رنگ تکه‌ای از نعمت‌های بهشتی را می‌چید. کشمش و کشک و مغز گردو و قطعه‌های لواشک و تکه‌های خشک شده میوه. رنگ خوشرنگ چای بود که از میان استکان‌های کمر باریک ناصرالدین شاهی برق می‌زد و همراهش نبات و هل بود که کنار نعلبکی‌ها چیده می‌شد. کاسه بلوری پر از انار دانه‌دانه شده با بوی گلپر بهشت برین را زیر کرسی کامل می‌کرد. توی جنگل راه رفتیم و میوه بلوط جمع کردیم و ولیک(میوه‌ای جنگلی) خوردیم و بردیم.

دو روز بعد جاده هراز تا مچ پایم را مهمان برف کرد. چقدر این تشبیه فردوسی برازنده دماوند پر از برف است. "دیو سپید پای در بند." سفیدی برف هم انگار رنگ داشت. سفید نبود. خاطره بود. از هر رنگی پر رنگ‌تر بود. مادر از زیر لحاف گرم بیرونم کشید و شال کلاه تنم کرد. خاک‌انداز پلاستیکی قرمز را داد توی دستم و گفت: «برو پشت بوم کمک بابات برف پارو کن.» همه همسایه‌ها روی بام بودند. هر کدام یک پارو به دست داشتند و پسرهای هم سن و سال من هر یک خاک اندازی به همراهشان بود. آن سال‌ها توی تهران "پارویی" هنوز شغل بود. ریختن برف لبه دیوارهای بام با من بود و البته گاهی گرفتن پارو و کشیدنش روی زمین از این سوی بام تا آن‌سویش و بعد نوبت پدر بود که برف‌ها را توی کوچه بریزد. کوه‌های برفی که زیر خانه‌ها درست می‌شد و می‌شد اول بازی ما. نمی‌دانم ما کوچک بودیم یا کپه‌های برف بزرگ بودند که رویشان سر می‌خوردیم و سیر می‌خندیدیم. دستکش بافتنی هم تنها به این درد می‌خورد که برف به خوردش برود و خیس شود و سردت کند. بعد بیایم توی خانه و شال و کلاه و دستکش را آویزان کنم به دسته چراغ نفتی و یله بشوم زیر کرسی.

  

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ،۱۳٩٤
تگ ها :

ضیافت

مهرماه همواره برایم بوی مدرسه را به همراه داشته و دارد. سالها درس خواندن و بعد از آن چندین سال کار در شهرکتاب نگذاشته بود که بوی کاغذ و کتاب از یادم برود. چقدر هم معنی این ماه به حال و هوایش نزدیک است.

اما مهر امسال طعم و بویی دیگر داشت. من سال 1374 از دبیرستان شاهد شهید رجایی دیپلم گرفتم و بیرون آمدم. همکلاسی‌هایمان دوستان یک ساله و دو ساله نبودند. تعداد زیادی از آنها همراهان دوره راهنمایی از مدرسه شاهد رهروان امام بودند و مابقی هم از همان سال اول دبیرستان تا سال چهارم همراهمان بودند. چه رشته ریاضی و چه تجربی. دبیرستان همین دو رشته را داشت و برای هر رشته هم تنها یک کلاس و عجیب نبود که همه باهم بودیم. اردوهای زیاد و ساعت زیاد دوران تحصیل که از صبح بود تا چهار بعد ظهر این دوستی و پیوند را عمیق‌تر کرده بود. بعد از پایان تحصیل هر کس به دنبال زندگی خودش رفت. چندتایی با من ماندند و هنوز هم رفت و آمد داریم ولی بقیه لای روزگار گم شدند. آن سالها تلفن هم در خانه همه نبود چه برسد به موبایل و فیسبوک و از این حرفها که بشود خبر از حال هم گرفت.

روز اول مهرماه امسال یک دفعه دیدم در شبکه تلگرام عضو یک گروه شدم با نامهای آشنا. نام بچه‌های همان روزهای پر از عشق و درس و فوتبال. دهم مهرماه یک قرار دورهمی توی فشم گذاشتند. مهمان سفره‌خانه یکی از همان بچه‌ها شدیم. این میان خبردار شدم که یکی از رفقا هم ساکن رامسر است و به دنبال من آمد تا این اتفاق خوب را از دست ندهم.

بچه‌ها همان بچه‌های سابق بودند. کاری به این ندارم که همه تحصیلات خوب داشتند و کارهای خوب. اصلا کاری به چیزهایی ندارم که در بزرگسالی از هم می‌پرسیم. فقط برای هم خاطره تعریف کردیم. تکه‌هایی از خاطره‌ها که هر کدامشان در ذهن یکی جا مانده بود. هر کدام هنوز از معلمی خبر داشتیم. بعضی معلم‌ها به دیار باقی شتافته بودند. آقای زنده‌دل و مهندس افتخاری. خدایشان بیامرزد. آنقدر خاطره بازی کردیم و به خوشی‌های آن روزها خندیدیم که خاطرش به این زودی‌ها پاک نخواهد شد. همشاگردی‌ها چشمهایشان برق شادی داشت. آنقدر یک دل و صاف و ساده این بیست سال را برای هم و در چند جمله تعریف کردیم که انگار یک برقی از آسمان جهیده و ما بیست سال پرتاب شده‌ایم به این سوتر.

از تک تک شما ممنونم که این روز را برایم ساختید. میرازیی گفت یاد فیلم ضیافت کیمیایی افتادم. من گفتم در ضیافت رفقایی گرد هم جمع شدند که همه یا جنگ رفته بودند و یا از بچه‌های مذهبی بودند. همان‌هایی که قرارشان را توی عرق فروشی ماطا گذاشتند اما ما از دل مدرسه شاهد بیرون آمدیم ولی رستوران سنتی پارامیس در فشم فقط قلیان و نیمرو و کولا داشت. شاید اگر ماطا بود خیلی‌هامان بند را آب داده بودیم.

حمید ملکی، امیرحسن میرزایی، فریدون ماهریان، حسن مریدی، علیرضا مصطفایی، مهدی الله‌داد، حمیدرضا یزدی، راما قلمبر دزفولی، علی قادرپناه، علی شالچی‌زاده، مجید رواسی‌زاده، مهدی حاجی هاشم، محمود رحیمی، علیرضا عابدی ممنون که آمدید و اکبر صابری، محمدصالح مسعودی همت آبادی، سعید پیروزفر، مجتبی طاهری، حمید قاضیان و حمید لشگری حیف شد که نیامدید.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٤
تگ ها :

روسری آبی

روسری آبی رنگ دور گردنش افتاده بود. باد از شیشه ماشین با موهایش آبشاری طلایی درست کرده بود. لباس سبز علامت قرمز و سیاهش را بالا برد. روسری آبی مدارک ماشین را از توی کیفش درآورد. چادر مشکی در را باز کرد.

روسری آبی گفت: "تو ماشین خودم بودم."

چادر مشکی گفت: "همه داشتن می‌دیدنت."

روسری آبی گفت: "همه غلط کردن با تو."

لباس سبز گفت: "مشکلی پیش اومده؟"

روسری آبی با رنگ قرمز ترکیب خوبی نشد. هُلش دادند توی ماشین. روی صندلی‌ها پر از روسری‌های رنگ و وارنگ بود.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳٩٤
تگ ها :

نگاه

 

گفته بودم که تو را آنقدر عاشقانه دوست دارم که هیچگاه حتی با کنایه و نیشخند هم نمی توانی ذره ای از آن کم کنی. اما این روزها چنان زاد و رودم به هم پیچیده است که طاقت نگاه خودم در آینه را هم ندارم.
هر روز به انتظار نشسته ام که آسمان رنگ شب به خود بگیرد و با خودم نجوا کنم که: "چه خوب! امروز هم گذشت." به این امید که شاید خورشید در همانجایی که فرو رفته غرق شود و بیرون نیاید. صبح که چشمانم باز با نوارهای زرد پرتاب شده از لای ابرها باز می شود مدام برای خودم، برای خودت یا برای هیچکس این شعر عراقی را زیر لب می خوانم و تا غروب با خودم، با نگاهت و با این زندگی هرزه کلنجار می روم.

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

                                              عراقی

 
  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳٩٤
تگ ها :

خواب

شب‌هایی که بی‌خوابی سراغم میاد دلم می‌خواد صبح نشه. همینجور شب بمونه و من بمونم و کتاب و موسیقی و سکوت. سکوت و ساز تا ابد. اون وسطها هم کبریت رو روشن کنم و بگیرم زیر کتری روی گاز و برای خودم و سکوتم یه چایی لیوانی تجویز کنم و تکیه بدم به دو تا متکای گل منگولی روی تخت و بخونم. بعد یک دفعه دلم بخواد یه چیزی بنویسم.

بنویسم مثل هر جمعه خانواده عمه خانم به بهانه دیدن مادرشون که تو خونه ما زندگی می‌کرد جمع بشن خونه ما و من و داود هنوز نرسیده بریم توی پارکینگ خونه و دوچرخه من رو بکشیم بیرون. سطل سفیدی رو که قبل‌تر توش ماست بود توش یه کم تاید بریزیم و ابر زرد زنگ رو فرو کنیم اون وسط و بیفتیم به جون زین و رکاب و پره و فرمون. تمام شلوار گرمکن آبی سه خط من خیس بشه. داود انگاری از تو خونه با گرمکن سبزش میومد. تا اون می‌رفت سر روغن زدن به لقمه‌ای‌های ترمز و سفت کردن سیم و روون کردن زنجیر منم با کبریت اون قسمت‌هایی رو که نوار دور دوچرخه باز شدن رو آب کنم و دوباره بچسبونم و سر ظهر راه بیفتیم تو کوچه خاکی‌های روزهای بچه‌گی. داود با سرعت باد رکاب برنه و منم فرمون رو بگیرم چون راه بلد محله‌ام و یهویی باد صدای یکی رو بیاره که ته کوچه رو کندن و کنده بشه پوست سر آرنج و زانو و چرخ جلو یه‌ور بشه. داود چرخ رو بذاره لای دوتا پاش و من فرمون رو بچرخونم تا میزون بشه و بازهم بریم سوار باد بشیم بی‌خیال خون و سوزش دست و پا.

بنویسم پاشنه پام رو چسبوندم به آجر و پنج قدم و نیم برداشتم و آجر بعدی رو گذاشتم. با گوشه آجرها روی آسفالت یه خط نارنجی کشیدم که حسین جز نزنه. توپ اول رو تا نصفه‌هاش پاره کردم و لبه‌هاش رو گرد درآوردم. امیر گفت: "زیرش هم یه سوراخ بزن. دیشب دیدم بچه‌های بنفشه ده همینکار رو می‌کنن و لایه قشنگ می‌خوابه رو توپ." خداییش هم دم بچه‌های بنفشه ده گرم. پنج به سه جلو بودیم که توپ سوراخ شد و ردیف شدیم کنار جدول تا مهدی شلنگ آب رو از تو خونه بیاره و دل سیر آب بخوریم. کسی هم پول نداشت که توپ بخریم. شدیم روماربو و ببه‌تو و رودی‌فولر بی توپ. هر چی می‌کشیدیم از دست این آقای رحمانی بود که همیشه از دست ما ناله و نفرین می‌کرد. باید می‌رفتیم خونه. چاره‌ای نبود تا پول تو جیبی فردا. فقط می‌موند یه کار نیمه تموم. شوت کردن توپ سوراخ به شیشه خونه مصبب همه این اتفاقا. تا صدای فحش رحمانی برسه هرکدوم تو یه خونه چپیده بودیم و من سر یخچال شیشه آب رو سر می‌کشیدم.

اما شب ابدی نیست. بازهم این خورشید از یه جایی بیرون میاد و باید راه افتاد تو کوچه و خیابون برای نون شب. باید بخوابم. باید سعی کنم این شب بیداری‌ها رو فراموش کنم. روزها فقط خودم رو لعنت می‌کنم اما چه کنم که به این ناله و نفرین‎ها عادت کرده‌ام انگار.

 

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٤
تگ ها :

کار خیر

کنار راننده بیست و هفت یا هشت ساله نیسان می‌نشینم و در را می‌بندم. لبخندی روی صورت عرق کرده‌اش می‌نشیند. از لا‌به‌لای لبخندش جای سه دندان خالی کناری‌اش با مزه‌تر از یک راننده نشانش می‌دهد. دستش را از روی پایم رد می‌کند و در را می‌کشد تا بسته شود. تازه می‌فهمم که نمی‌خندیده و داشته با لهجه مازنی‌اش می‌گفته در بسته نشده است. کم کم از حرف زدن با لهجه‌اش کم می‌شود. کفش‌هایش را توی ماشین در می‌آورد و زیر کلاج و گازش فرش انداخته و انگشتانش را حنا گذاشته است. انگار کل شهر را می‌شناسد. برای همه بوق می‌زند و هر از گاهی که طرف خیلی آشنا باشد سرش را شیشه بیرون می‌دهد و یک جیغ کوتاه می‌کشد که یعنی خیلی صمیمی هستند. قرار است برای ویزیت نوشیدنی‌های مجاز راهی روستاهای اطراف شویم. روستاهایی با طبیعت های زیبا و البته پر از ویلاهایی که میان شالی و جنگل به تو زبان درازی می‌کنند. بالغ بر سی روستا را تا شب چرخ می‌زنیم و چیزی گیر می‌کند تو گلویم که باید بگویم.
به یمن ورود شهری‌ها و بیشتر تهرانی‌ها به روستاها و خرید ویلاهای ارزان قیمت که البته حالا برای خود قیمتی هم هستند وارد هر روستایی می‌شویم سوپرمارکت‌های بزرگ و کوچک با به روزترین اجناس دیده می‌شوند. چیزی نیست که تو بخواهی و توی این مغازه‌ها پیدا نکنی با توجه به اینکه همه از وضع کسب ناراضی‌اند و هر سال را دریغ از پارسالی می‌گویند. بعد از این سوپر و هایپر مارکت‌ها در هر دهستانی یک مسجد بزرگ پر طمطراق نشان آن روستاست. همه مساجد مساحت‌های بزرگی دارند با مناره و گنبد‌های کاشی کاری شده و شبستان‌های فرش شده و البته با چندتایی مشتری محلی.

مملکت و حکومت ما نام اسلامی را یدک می‌کشد و وجود مسجد شاید از واجبات باشد اما موضوع جایی بغرنج می‌شود که این روستاها هیچ مرکز درمانی و یا حتی یک دکتر داخلی مستقر در محل ندارند و بیشترشان فاقد یک اطاق به اسم مدرسه‌اند. نمی‌خواهم وارد این مقوله بشوم که ساخت و به دست گرفتن هیئت امنا مسجد علاوه بر مزایای معنوی گاهی هم ختم به دو سه باب ملک تجاری در همکف می‌شود که صد البته فقط خرج مسجد می‌شود اما می‌دانم که بیشتر اوقات این بارگاه و تخت‌ها جلال و جبروتشان مرهون چشم و هم چشمی اهالی این روستا نسبت به آن روستا است. اتفاقی که سالیان درازیست گریبان حسینه و تکیه‌های کوچه‌های تهران را گرفته و کار رسیده به شمردن تعداد گوسفندهای قربانی شده جلوی دسته تکیه سه کوچه پایین‌تر و تعداد تیغه و فانوس علم حسینیه محله بالاتر.

کاش کمی هم به فکر جسم و جان این دنیایی باشیم و برای درمانگاه و مدرسه و خوابگاه و رسیدگی به بهداشت کودکان و نجات کودکان کار و هزار درد و درمان دیگر به هم حسادت کنیم و باور کنیم نجات چند کودک از خیابان و نشاندنشان روی نیمکت درس و رساندن جان دوباره به یک مریض قابل درمان هم برای چرخیدن چرخ این سرا بهتر است و هم برای رد شدن از پل آن سرا.

آسمان رو به رنگ نارنجی می‌رود که از نیسان پیاده می‌شوم و اینبار در را محکم می‌بندم. از همه جای بدنم آب می‌چکد و نسیم گاه به گاهی که از دریا می‌آید تنم را مورمور می‌کند.

  
نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳٩٤
تگ ها :

← صفحه بعد