چراغ سبز

چراغ قرمز می‌شود. قوطی سوراخ سوراخ شده سیاه رنگش را می‌چرخاند و میان انبوهی از دود پنهان می‌شود. فضا پر از بوی چوب سوخته می‎شود و کمی اسپند. چادر همانند قوطی‌اش را چند دور دور کمرش پیچانده و طفلی با ژاکت قرمز به آن آویزان است. طفلی خمار و خواب‌آلوده با صورتی نمناک. آب بینی و دهان. خودش هم هنوز کودک است. شاید دوازده ساله. تند وتند چیزهایی زیر لب می‌گوید و فوت می‌کند. می‌خواهد تو را و همه را از چشم بد دور کند. ادای بزرگترها را در می‌آورد ولی شیطنت از جست و خیزهایش نمایان است.

به سیاهی فرورفته میان سرخی چشمانش گره می‌خورم. چرخ دنیا برای او نچرخیده است. شاید اینهمه تنفرش از چشم بد بابت چشم پربلای روزگار است. جبر، حادثه، اتفاق. انسان موجودی صاحب اختیار است. می‌تواند اسپند دود‌کن باقی بماند و بر هرچه چشم بد است لعنت بفرستد. می‌تواند رمالی پیشه کند و بساط اسطرلاب بگستراند،. کف بینی و خرمهره. می‌تواند کسب و کاری راه بیندازد، آدامس، بادکنک، عروسک کوکی. می‌تواند چند سالی صبر کند تا برجستگی‌های بدنش به اندازه شود، رنگ و لعابی به خود بمالد و خودش را بفروشد. خریدار هم که کم نیست. عنان اختیارش بر دستان خودش است. شیشه ماشین را پایین می‌کشم تا به او بگویم ... .

صدای بوق‌های جور و واجور به همراه فحش‌های رنگ و وارنگ توی ماشینم می‌ریزد. رنگ سبز عدد ده روی تابلوی روبرو می‌درخشد.

/ 0 نظر / 64 بازدید