جانماز

طاقچه خانه مادربزرگ همیشه یک شکل بود. لااقل من جور دیگری آن را به خاطر نداشتم. یک آینه با حاشیه نقره‌ای‌رنگ که میان نقش و نگارهایش دایره‌هایی از جنس فیروزه کاشته بودند. خودت را که میان این نقره و فیروزه می‌دیدی حال دیگری داشت. انگار از وسط افسانه‌های باستانی عکست را گرفته‌اند. شیشه آینه چنان برقی داشت که معلوم بود ساعتی از ساییده شدنش نمی‌گذرد. غبار روی آینه بد شگون است. شوم. کنار آینه دو کتاب جلد چرم روی هم بودند. مادربزرگ سواد نداشت اما گاهی آنها را ورق می‌زد. روی یکی نام حافظ به چشم می‌خورد و روی دیگری قرآن کریم. کاغذهای کتاب‌ها زرد شده بود. وقتی ورق می‌زدی احساس می‌کردی مثل برگ‌های خشک پاییزی می‌ریزند. هردو کتاب را با نخ‌های زرشکی از ته دوخته بودند. هیچوقت قرآن زیر حافظ نبود. کراهت داشت. کفاره داشت. گناه بود. سمت دیگر آینه عکسی بود توی یک قاب طلایی. یعنی می‌شد حدس زد قاب در سالهای نه‌چندان دور طلایی بوده است. عکس سیاه و سفید مادربزرگ جوان و پدربزرگ و هشت بچه قد‌و‌نیم‌قد روبروی نقاشی مکانی مقدس. چشمها و چندتایی تار موی فر خورده مادربزرگ از لای چادر سیاه دیده می‌شد. پدربزرگ در سوی دیگر عکس دستهایش را از پشت به‌هم گره زده بود. این وسط هم همه‌جورش بود. کت و شلوار آویزان و زار به تن پسرکی، چادر سفید به سر دخترها، شلوار کردی و دمپایی به پای دیگری و موهای چتری روی چشمهای آن یکی. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم پیراهن آستین کوتاه پسر کوچک‌تر حتما سبز بوده است. دکمه‌هایش جا‌به‌جا بود. مادربزرگ می‌گفت: «رفتیم لاله‌زار این رو انداختیم. ثواب داشت.»

خانه همیشه برق می‌زد. لکه‌ای یا گرد و غباری نمی‌دیدی. جاجیم هزاررنگ روی لحاف کرسی پهن بود و رویش یک سینی روحی. توی سینی هشت کاسه لعابی آبی رنگ و پر از چیزهای دوست داشتنی. پسته و گردو و کشمش و توت خشک و قیسی و آلبالو خشکه و نخودچی و کشک‌ نسابیده. همه آرزوهایم را آنجا می‌چید.

جانماز ترمه با مهر تربت و تسبیح عقیق هم همیشه پهن بود. مادربزرگ زیر مقنعه سفیدش کش انداخته بود و نشسته نمار می‌خواند. نماز قضا. در هر فرصتی. می‌گفتم: «مامان بزرگ مگه چقدر نماز قضا داری؟» دست‌های لرزانش را روی گونه‌ام می‌گذاشت و چندتایی دیگر ذکر می‌خواند و می‌گفت: «برای اولادم می‌خونم. نمی‌دونم گناهمون چی بود اینا ....» دلم می‌خواست چشمان نم‌زده‌اش را ببوسم.

دیشب به خوابم آمد. زیر همان کرسی نشسته بود. چارقد به سرش بود و با دست چپ دانه‌های تسبیحش را می‌شمرد. در دست راستش کتابی داشت. بدون نام. مرا که دید لبخندی زد و گفت: «بیا از این شیرینی‌های روی میز بخور.» بعد کتابش را بست و رفت سمت جانمازش. صاف ایستاده بود. گفتم: «مگه اینجا هم باز باید نماز بخونی؟» لبخندی روی صورت صافش نشست و گفت: «برای شماها می‌خونم.»

از خواب بیدار شدم. کنار پنجره رفتم. خیره شدم به آسمان دودزده بی‌ستاره، بی‌ماه. کمی دورتر نورهای لرزان بود که طول اتوبان را با سرعت طی می‌کردند. این شهر خواب ندارد. بی‌خوابی، سرعت، نرسیدن عادت همه شده است. شیر آب را باز می‌کنم. صورتم را می‌شویم. یادم نمی‌آید باید اول آب را روی دست راست بریزم یا چپ.

                                        

/ 1 نظر / 51 بازدید