کار خیر

کنار راننده بیست و هفت یا هشت ساله نیسان می‌نشینم و در را می‌بندم. لبخندی روی صورت عرق کرده‌اش می‌نشیند. از لا‌به‌لای لبخندش جای سه دندان خالی کناری‌اش با مزه‌تر از یک راننده نشانش می‌دهد. دستش را از روی پایم رد می‌کند و در را می‌کشد تا بسته شود. تازه می‌فهمم که نمی‌خندیده و داشته با لهجه مازنی‌اش می‌گفته در بسته نشده است. کم کم از حرف زدن با لهجه‌اش کم می‌شود. کفش‌هایش را توی ماشین در می‌آورد و زیر کلاج و گازش فرش انداخته و انگشتانش را حنا گذاشته است. انگار کل شهر را می‌شناسد. برای همه بوق می‌زند و هر از گاهی که طرف خیلی آشنا باشد سرش را شیشه بیرون می‌دهد و یک جیغ کوتاه می‌کشد که یعنی خیلی صمیمی هستند. قرار است برای ویزیت نوشیدنی‌های مجاز راهی روستاهای اطراف شویم. روستاهایی با طبیعت های زیبا و البته پر از ویلاهایی که میان شالی و جنگل به تو زبان درازی می‌کنند. بالغ بر سی روستا را تا شب چرخ می‌زنیم و چیزی گیر می‌کند تو گلویم که باید بگویم.
به یمن ورود شهری‌ها و بیشتر تهرانی‌ها به روستاها و خرید ویلاهای ارزان قیمت که البته حالا برای خود قیمتی هم هستند وارد هر روستایی می‌شویم سوپرمارکت‌های بزرگ و کوچک با به روزترین اجناس دیده می‌شوند. چیزی نیست که تو بخواهی و توی این مغازه‌ها پیدا نکنی با توجه به اینکه همه از وضع کسب ناراضی‌اند و هر سال را دریغ از پارسالی می‌گویند. بعد از این سوپر و هایپر مارکت‌ها در هر دهستانی یک مسجد بزرگ پر طمطراق نشان آن روستاست. همه مساجد مساحت‌های بزرگی دارند با مناره و گنبد‌های کاشی کاری شده و شبستان‌های فرش شده و البته با چندتایی مشتری محلی.

مملکت و حکومت ما نام اسلامی را یدک می‌کشد و وجود مسجد شاید از واجبات باشد اما موضوع جایی بغرنج می‌شود که این روستاها هیچ مرکز درمانی و یا حتی یک دکتر داخلی مستقر در محل ندارند و بیشترشان فاقد یک اطاق به اسم مدرسه‌اند. نمی‌خواهم وارد این مقوله بشوم که ساخت و به دست گرفتن هیئت امنا مسجد علاوه بر مزایای معنوی گاهی هم ختم به دو سه باب ملک تجاری در همکف می‌شود که صد البته فقط خرج مسجد می‌شود اما می‌دانم که بیشتر اوقات این بارگاه و تخت‌ها جلال و جبروتشان مرهون چشم و هم چشمی اهالی این روستا نسبت به آن روستا است. اتفاقی که سالیان درازیست گریبان حسینه و تکیه‌های کوچه‌های تهران را گرفته و کار رسیده به شمردن تعداد گوسفندهای قربانی شده جلوی دسته تکیه سه کوچه پایین‌تر و تعداد تیغه و فانوس علم حسینیه محله بالاتر.

کاش کمی هم به فکر جسم و جان این دنیایی باشیم و برای درمانگاه و مدرسه و خوابگاه و رسیدگی به بهداشت کودکان و نجات کودکان کار و هزار درد و درمان دیگر به هم حسادت کنیم و باور کنیم نجات چند کودک از خیابان و نشاندنشان روی نیمکت درس و رساندن جان دوباره به یک مریض قابل درمان هم برای چرخیدن چرخ این سرا بهتر است و هم برای رد شدن از پل آن سرا.

آسمان رو به رنگ نارنجی می‌رود که از نیسان پیاده می‌شوم و اینبار در را محکم می‌بندم. از همه جای بدنم آب می‌چکد و نسیم گاه به گاهی که از دریا می‌آید تنم را مورمور می‌کند.

/ 0 نظر / 66 بازدید