ماهیگیر

شن‌ها با هر موجی که به ساحل می‌آید زیر انگشت‌های پایم می‌روند و می‌آیند. حس عجیبی دارد. تمام بدنم مور‌مور می‌شود. چند قدمی بر می‌دارم. پیرمرد با ریش جوگندمی و کلاه کاموایی‌اش زور می‌زند و یک طرف تور ماهی‌گیری را به سمت خودش می‌کشد. سیگارش روی لبهایش بالا و پایین می‌رود و دودش لا‌به‌لای مه رقیق هوا گم می‌شود. ماهی‌های توی تور بالا و پایین می‌پرند. کنارش می‌نشینم و ماهی‌ها را از تور جدا می‌کنم. نمی‌دانم لرزی که به جانم افتاده از لزجی پوست تن این بیچاره‌هاست یا از سرمای آب. پیرمرد با حوصله بچه ماهی‌هایی که شکار شده‌اند را جدا می‌کند و توی آب می‌اندازد. بعد آرام آرام می‌رود سمت موتور سه‌چرخش و از توی آن دوتا جعبه چوبی بیرون می‌کشد. زیر چشمی هم حواسش به من است. ماهی‌ها را که حالا پر از شن شده‌اند توی جعبه‌ها می چیند. یکی از جعبه‌ها را برایش تا دم موتورش می‌برم. نمی‌فهمم سیگار بعدی را کی روشن کرده و لای لب‌هایش گذاشته است. بی هیچ حرفی راه می‌افتد و می‌رود. دوباره می‌روم و جایی می‌ایستم که موج را روی پوستم حس کنم. صدای موتور پیرمرد دوباره نزدیک می‌شود. کنار گوشم با لهجه شمالی چیزی می‌گوید. نه معنی حرفش را می‌فهمم و نه صدایش را از میان صدای موتور می‌شنوم. با لبخندی سرم را تکان می‌دهم. خط نیم‌دایره چرخش روی شن می‌ماند و می‌رود.

/ 0 نظر / 56 بازدید