خیال

دستهایم را به‌هم می‌مالم. برف که می‌بارد زیباست. ماه هم زیباست. اما زمین برف‌پوش با ماه درخشان ترکیبی کشنده می‌شود. سرما که به استخوان می‌رسد بیرون نمی‌رود، می‌کشد. نفس که می‌کشم بخار سفید همچون هاله‌ای روبرویم را می‌پوشاند. با نفسهایم شکل می‌سازم و خیال تو را زنده می‌کنم. صدای برفهایی که زیر پاهایم خرد می‌شوند تنم را می‌لرزاند. تنها به خیال تو دلخوشم. باور کرده‌ام گرمی نفسهایم از حس بودن توست.

روزها را می‌خوابم به امید دیدن رویای روی تو و شبها راه می‌افتم میان کوچه‌های تودرتو و آرام آرام قدم می‌زنم تا تو را لابه‌لای این بخارهای سفید ببینم. پدرم فقط یک داستان بلد بود. دخترک کبریت فروش. حالا بدون آتش و کبریت بوسه‌هایت را تصور می‌کنم که زنده بمانم. زنده بمانم تا روز موعود، روز ظهور. روز آمدنت و حس گرمای بدنت. دلم گواهی می‌دهد که خیالم خام نیست. همانند خیال عراقی در قرن‌ها پیش.

گفته بودی که می‌آیم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی؟

/ 2 نظر / 76 بازدید
llll افکت llll

دستهايت که مال من باشد هيچکس مرا ....دستِ کم نخواهد گرفت به گالري عکس ما هم سر بزنيد منتظرتم http://efect.ir